جهانی شدن و اسلام

  • فرهنگ و تاریخ: فرهنگ، هویتی انسانی دارد و قوام آن به آگاهی، اراده، معرفت، عزم و جزم انسان­هاست، و چون معرفت و عزم آدمیان در معرض تغییر و تبدیل است فرهنگ، چهره­ای تاریخی دارد. هر دوره تاریخی با حضور سطح و نوع جدیدی از معرفت رقم می­خورد و به اقتضای آن شکل می­گیرد و گسترش می­یابد و با لوازم و پی­آمدهای خود مواجه می­شود و آدمیان پس از مواجه با پی­آمدهای فرهنگ، به افق­های جدیدی از معرفت راه یافته و تصمیمات جدیدی را اتخاذ می­کنند و بدین ترتیب سطح جدیدی از فرهنگ و تمدن را بنیان ­می­نهند و گاه به آن­چه ساخته و پرداخته­اند دل سپرده و حیات و ممات خود را با آن پیوند می­زنند. حقیقت و هویتِ هر جامعه به فرهنگ آن است و تاریخ هر قومی از اقتدار و استمرار فرهنگ آن قوم پدید می­آید و فرهنگ، ریشه در آگاهی و اراده انسان­ها دارد و به همین دلیل تغییر تاریخ با تغییر فرهنگ و تبدیل ابعاد درونی آدمیان قرین و همراه است و خداوند سرنوشت هیچ قومی را تا زمانی که در درون آنها تغییر رخ ندهد دگرگون نمی­­کند. ان الله لا یغیّر ما بقوم حتی یغیّروا ما بانفسهم.
  • سطوح و ابعاد: فرهنگ دارای لایه­ها، سطوح و ابعاد مختلف است. آرمان­ها و اهداف در عمیق­ترین لایه و سطح آن قرار دارند و شناخت انسان از خود و جهان و معرفت او از هستی و تصویری که انسان از آغاز و انجام خود دارد در مرکز این لایه واقع شده است و این شناخت می­تواند هویتی دینی یا اساطیری، معنوی یا سکولار و دنیوی، توحیدی و یا الحادی داشته باشد و هم­چنین شناخت مزبور به لحاظ روش شناختی می­تواند وحیانی، شهودی، عقلانی و حسی باشد. هنجارها، قوانین و مقررات اجتماعی در سطح و لایه بعدی قرار گرفته و متأثر و متناسب با لایه پیشین می­باشد؛ نهادها و سازمان­های اجتماعی بر اساس آرمان­ها، هنجارها و مقررات یادشده، و به دنبال آن زبان و نهادها و هم­چنین مهارت­ها و فن­آوری­های مختلف در سطوح بعدی قرار می­گیرند. تمدن، تجسد و صورت ظاهری و آشکار فرهنگ است. هر کدام از ایدئولوژی، سیاست و اقتصاد ضمن آن که در یکی از سطوح فرهنگی بروز و ظهور بیشتر می­یابند، از ابعاد مختلف فرهنگ نیز حکایت می­کنند.
  • جغرافیا و فرهنگ: جغرافیا در شکل طبیعی آن با پستی­ها، بلندی­ها و شرایط مختلف اقلیمی تعیّن می­یابد و حضور انسان در زمین به جغرافیا بُعد انسانی می­بخشد؛ یعنی به تبع حضور انسان، جغرافیای انسانی شکل می­گیرد. این جغرافیا در ابتدایی­ترین شکل آن از ابعاد جسمانی انسان و از نحوه توزیع و پراکندگی آدمیان تأثیر می­پذیرد، اما حضور فرهنگ، صورت­های جدیدی از جغرافیا نظیر جغرافیای سیاسی را به دنبال می­آورد. در حاشیه فرهنگ، زمین، نواحی و مرزهایی مختلف پیدا می­کند. برخی مناطق آن مقدس و بعضی دیگر پلید شمرده می­شوند. و یا آن که هر منطقه، تحت تملک، استیلا و اقتدار قوم و گروهی خاص قرار می­گیرد و در قالب یک کشور از مرزهای مشخصی برخوردار می­شود.

    جغرافیای فرهنگی، ناظر به مناطق حضور فرهنگ بشری است و مرزهای این جغرافیا از موانعی حکایت می­کند که می­تواند برای گسترش فرهنگ وجود داشته باشد. برخی از این موانع طبیعی و بعضی دیگر آن فرهنگی هستند و برخی از موانع درونی و بعضی دیگر بیرونی می­باشند.

  • ویژگی­های فرهنگی توسعه: امور طبیعی نظیر فواصل قاره­ای، کوه­ها، مناطق صعب­العبور و یا مسافت­های طولانی می­توانند از موانع بسط و گسترش جغرافیای فرهنگی باشند. این گونه از موانع با گسترش فن­آوری و ارتباطات، حقیر و کوچک شده­اند. مک لوهان جهان را با گسترش ارتباطات به دهکده­ای واحد تشبیه کرد. مرزهای فرهنگی را تنها عوامل جغرافیایی طبیعی تعیین نمی­کنند. مرزهای اساسی، هویتی فرهنگی دارند. هر فرهنگی ظرفیتِ خاصی از توسعه و بسط در درون خود دارد و فرهنگ­هایی که توان عبور از مرزهای جغرافیایی را دارند به نحو یکسان از این مرزها عبور نمی­کنند. برخی از آنها تنها از طریق توسعه و گسترش اقتدار سیاسی یا اقتصادی و یا نظامی بسط پیدا می­کنند و بعضی دیگر ظرفیت گسترش را بدون اتکا به عوامل مزبور دارند.

مثلا فرهنگی که هویت خود را به نژاد و یا سرزمینی خاص گره می­زند، نمی­تواند به سهولت ظرفیت عبور از مرزهای نژادی یا طبیعی را داشته باشد. این فرهنگ اگر هم از مرزهای مزبور عبور کند جهان را به بخش­های مرکزی و پیرامونی تقسیم می­کند. گسترش چنین فرهنگی با اتکا به قدرت اقتصادی، سیاسی، نظامی و یا با قبول دوگانگی مزبور از ناحیه دیگر انسان­ها ممکن است. فرهنگی که به عوامل طبیعی، نژادی، تاریخی به عنوان عوامل ثانوی می­نگرد و پیام مشترک و آرمان­های واحد انسانی را دنبال می­کند، توان بهتری برای گسترش جهانی خود دارد.

  • جهان فرهنگی و فرهنگ جهانی: جهان فرهنگی جهانی است که از زاویه نگاه و توان انسان­ها پدید می­آید. این جهان در قالب معرفت­های مختلف، تفسیر و تبیین شده و مرزبندی می­گردد. برخی از این جهان­ها از مرزهای جغرافیایی و یا انسانی – به شرحی که گذشت – نمی­توانند عبور کنند. اما فرهنگ جهانی فرهنگی است که استعداد درهم شکستن مرزهای جغرافیایی و حتی تاریخی را داراست؛ هم از دیواره­های زمانی عبور می­کند و هم موانع طبیعی را درهم می­شکند. توسعه و بسط، به تناسب عناصر فرهنگی می­تواند صور مختلفی داشته باشد. برخی از صور با تقسیم مناطق جهانی به حسب مناطق جغرافیایی و یا نژادی همراه است. آخرین مانع فرهنگی، فرهنگ­های رقیب است؛ فرهنگی که ظرفیت­ جهانی­شدن را داشته باشد. علاوه بر فائق آمدن بر موانع درونی برای فعلیت یافتن، موانع بیرونی را نیز برطرف می­کند و موانع بیرونی تنها موانع جغرافیایی نیست بلکه موانع فرهنگی است. موانع فرهنگی، فرهنگ­های رقیب هستند، فرهنگ­های رقیب یا فرهنگ­هایی هستند که ظرفیت جهانی­شدن را ندارند و یا فرهنگ­هایی هستند که جهان را به گونه­ای دیگر می­بینند. موانع جغرافیایی را با فن­آوری و تکنولوژی می­توان برداشت، اما موانع فرهنگی تنها با تحولات فرهنگی و یا با اقتدار و تسلط اقتصادی، سیاسی، نظامی قابل تسخیرند. اگر موانع فرهنگی با عوامل سیاسی اقتصادی و نظامی تسخیر شوند، مانع فرهنگی بسان انرژی ذخیره شده به دنبال فرصت برای بازگشت مجدد می­باشد.
  • پروسه و پروژه جهانی شدن: جهانی شدن یک فرهنگ پروسه یا پروژه است؟ پروسه فرایندی طبیعی است که بدون قصد و تدبیر ویژه انجام می­شود و پروژه فرایندی است که از مسیر، طرح، برنامه و با هدف مشخص و از قبل تعیین شده شکل می­گیرد. فرهنگی که ظرفیت جهانی شدن دارد، در پرتو آرمان­ها و معرفتی که از جهان و انسان دارد، در قالب هنجارها و ارزش­های خویش به طور طبیعی رشد خود را آغاز می­کند. این رشد الزاماً خود آگاه و در قالب یک برنامه­ریزی ویژه شکل نمی­گیرد، هر چند که خود آگاهی نیز پدیده­ای است که در مسیر رشد و توسعه فرهنگ به وجود آمده و برای غلبه بر موانع مورد استفاده قرار می­گیرد. هر فرهنگ برای غلبه بر موانع طبیعی و هم­چنین انسانی به تناسب ظرفیت خود عمل می­کند. نکته مهم این است که جهانی شدن یک پروژه واحد برای همه فرهنگ­ها نیست بلکه هر فرهنگ پروسه­ای مناسب با خود دارد و این امر فرهنگ­های مختلف را به طور طبیعی در مراحل رشد و توسعه آنها در معرض اصطکاک قرار می­دهد و آنها را به صورت موانع فرهنگی در قبال یک­دیگر قرار می­دهد و در هنگام مواجه با مانع پروژه­هایی نیز شکل می­گیرد. این پروژه­­ها می­تواند در قالب گفت­وگو و تعامل فرهنگی باشد. پروژه می­تواند به اصلاح و تغییر فرهنگی و یا بازسازی فرهنگی ختم شود و می­تواند استیلا و غلبه اقتصادی و سیاسی را جست­وجو نماید.
  • موانع فرهنگی جهانی شدن: ­موانع فرهنگی­، نهایی­ترین و در عین حال جدی­ترین موانع برای جریان جهانی­شدن هستند. اگر بسط و توسعه فرهنگی از طریق تعامل و تغییر فرهنگی انجام نشود ناگزیر با غلبه و استیلای اقتصادی و سیاسی خاتمه پیدا می­کند و این گونه از توسعه حالت قهری دارد و به سبب فروپاشی قدرت داخلی و یا از جهت قدرت گرفتنِ فرهنگ تحت سلطه فرو خواهد ریخت ولکن اگر توسعه یک فرهنگ با تغییر فرهنگ رقیب قرین باشد، بسط مزبور نیاز به استیلای اقتصادی و سیاسی ندارد. یک فرهنگ گاه برای جهانی­شدن در قالب یک پروژه مرزهای اقتصادی سیاسی رقیب را در هم می­شکند، لکن پس از استیلا قدرت تغییر فرهنگ رقیب را پیدا می­کند، در صورتی که فرهنگ مهاجم این موفقیت را کسب کند تداوم و استمرار آن منوط به اقتدار و استیلای آن نیست.
  • جهانی­شدن مدرنیته: جهانی شدن به منزله یک مسئله اجتماعی بخش­های مختلف جهان امروز را به خود مشغول داشته است. این مسئله از دهه پایانی سده بیستم به صورت موضوع آکادمیک در معرض نظر و بحث محافل دانشگاهی نیز قرار گرفته است. این توجه روزافزون که بخش­های مختلف دنیای امروز را به انگیزه­های مختلف متوجه خود نموده است، پی­آمد بسط و توسعه یک فرهنگ خاص است که بخش­های مختلف جهان را درگیر خود نموده است. این فرهنگ که با نام­های مختلفی نظیر، مدرنیته یا فرهنگ غرب از آن یاد می­شود مراحل بسط خود را به صورت یک پروسه و در موارد مواجه با مشکلات در قالب پروژه­های متنوعی دنبال نموده است. مدرنیته در مراحل توسعه و بسط خود با به خدمت گرفتن تکنولوژی و خصوصاً با گسترش فن­آوری ارتباطات موانع جغرافیایی ابتدایی خود را نداشته و ناگزیر از جست­وجوی فضاهای تنفسی در ابعاد جهانی آن است. مهم­ترین مانع برای بسط جهانی این فرهنگ، فرهنگ­های رقیبی است که در طی بسط مدرنیته ناگزیر از هضم و یا حذف شدن می­باشند.
  • بنیان­های معرفتی غرب: فرهنگ غرب در عمیق­ترین لایه خود از ابعاد مختلف معرفت شناختی، هستی­شناختی و انسان­شناختی برخوردار است. ابعاد مزبور در دهه­ها و سده­های گوناگون، تحولات و تغییراتی را الزاماً دنبال کرده و پی­آمدهای مناسبی را نیز در حوزه اندیشه­های اجتماعی، سیاسی، مناسبات و روابط انسانی به ارمغان آورده است. خصوصیت معرفت­شناختی فرهنگ غرب، روشن­گری[۱] است، جنبه سلبی آن انکار مرجعیت وحی و شهودهای عقلانی و فوق عقلانی است و جنبه اثباتی آن در مقطع نخستین، راسیونالیسم و اصالت بخشیدن به عقل جزئی و مفهومی است و در مقطع دوم، آمپرسیسم و حس­گرایی و در نهایت شکاکیت و نسبیت معرفت و حقیقت است. خصوصیت هستی­شناختی فرهنگ غرب، سکولاریسم و یا دنیوی دیدن هستی است که صورت متصلب آن ماتریالیسم و مواجه عریان با متافیزیک، معنویت و دیانت است و صورت پنهان آن، به انزوا بردن دیانت و راندن معنویت به حوزه زندگی خصوصی و خارج کردن آن از قلمرو معرفت علمی است. خصوصیت انسان شناختی دنیای مدرن، امانیسم به معنای اصالت بخشیدن به انسان این جهانی و دنیوی است. صورت سلبی امانیسم، نفی خلافت انسان نسبت به خداوند سبحان و روی بازگرداندن از ابعاد متعالی و کرامت آسمانی آدمی است. پیامدهای بنیان­های معرفتی فوق در قلمرو اندیشه اجتماعی و سیاسی، فلسفه­های سیاسی متنوعی است که با عناوینی نظیر، ناسیونالیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم، نازیسم، دموکراسی و مانند آن، در مقاطع مختلف پدید آمده­اند.
  • مراحل تکوین و گسترش: غرب امروز براساس بنیان­های معرفتی خود، از رنسانس به بعد، مراحل بسط و توسعه را ابتدا در چهارچوب جغرافیایی خویش و سپس در بیرون از خانه وجود خود، و در محدوده حضور فرهنگ­های غیرغربی طی کرده است. اندیشوران علوم اجتماعی و سیاسی هر یک با نظر به برخی از ابعاد، اقتصادی، سیاسی و نظامی غرب، مراحل بسط و توسعه را به گونه­های مختلف صورت­بندی نموده­اند. دوره رنسانس – دو سده پانزدهم و شانزدهم – دوران جنینی این فرهنگ است. مدرنیته جنینی بود که با نطفه فرهنگ یونانی در دامن تاریخ قرون وسطی شکل گرفت. دو سده هفدهم و هجدهم، دوران رشد و شکل­گیری لایه­های مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و نظامی مدرنیته در موطن تولد آن است. با آن که استیلا و تسلط بر غیر از لوازم ذاتی غرب جدید بوده و هیچ­گاه از هجوم به خارج از مرزهای جغرافیایی خود فارغ نبوده است، با این همه سده­های نوزدهم و بیستم مراحل جدید گسترش سلطه نظامی، سیاسی و اقتصادی آن در دیگر مناطق جهان است. سده نوزدهم با استعمار آغاز می­شود و سده بیستم با مسئله جهانی­شدن به پایان می­رسد. دو جنگ جهانی اول و دوم و تقسیم جهان به دو بلوک شرق و غرب بخشی از رقابت­های داخلی قدرت­های مدرن برای حضور اقتصاد و سیاست غرب در عرصه جهانی است و تقسیم جهان به کشورهای توسعه­یافته و توسعه نیافته و یا در حال توسعه و یا تقسیم آن به شمال و جنوب و یا مرکز و پیرامون، محصول این حضور است.]با فروپاشی بلوک شرق و تک قطبی­شدن دنیای غرب، نظم نوین آمریکایی به عنوان نظم نوین جهانی، مطرح شد. فوکویاما با نظر به این واقعیت از لیبرال دموکراسی آمریکایی به عنوان پایان تاریخ یاد کرد.
  • پایان روشن­گری: مدرنیته در مراحل نخستین تکوین و توسعه خود سرشار از امید و نوید بود. روشن­گری شعاری بود که اتهام جهل و تاریکی را به گذشته دینی بشر متوجه ساخت و نور و روشنایی را برای آینده دنیوی انسان نوید داد. روشن­گری، بهشت گمشده آدم را در درون دنیا جست­وجو می­کرد. عقل مفهومی و جزئی و حس آدمی چراغی بود که مرزهای هستی را با شعاع خود مشخص می­ساخت. غرب با این نگاه خود را در قلّه تاریخ می­دید و فرهنگ­های دیگر را که تا این حد زمینی و دنیوی نشده بودند نشانه­های گذشته تاریخی خود می­دید. دیدگاههای مدرن به رغم اختلافاتی که داشتند و در نگاه تک خطی به تاریخ و در مرجعیّت نگاه غربی برای همه بشر اشتراک داشتند. غرب با همین سرمایه در سده نوزدهم حضور خود را در سطح جهان به عنوان فرهنگی که قصد آبادانی جهان را دارد و با نام استعمار توجیه می­کرد. روشن­گری بعد از تحولاتی که در آن پدید آمد، از نیمه دوم سده بیستم در معرض تزلزل و تردید قرار گرفت. عقل و حس به ترتیب در طی دو سده ارزش معرفتی خود را از دست دادند و به عنوان ابزار قدرت و سلطه در کنار دیگر ادوات نظامی و سیاسی قرار گرفتند. اندیشه­های پسامدرن آن­چه را که در باطن مدرنیته پنهان مانده بود آشکار ساختند، و بدین­سان غرب در حالی که در ابعاد اقتصادی، سیاسی و نظامی بیش از همه گذشته خود جسیم و توان­مند شده، در بعد فرهنگی به گونه­ای شگفت و بی­سابقه از تفسیر و توجیه خود باز مانده است.
  • حقیقت و معنا: حقیقت ومعنا که نمایش و ظهور آن، روح و جان هر فرهنگ و تمدنی را شکل می­دهد، امروزه برای دنیای مدرن گمشده­ای است که امکان بدل سازی و صورت کاذب و دروغین آن نیز وجودندارد. بحران معنا، بحران هستی و حیات انسان غربی است. غرب در شرایطی که به دلیل حضور فراگیر جهانی خود، دیگر فرهنگ­ها را اعم از این که نگاه و ظرفیتی جهانی داشته و یا آن که به حسب ذات و توان خود مقید به خاک و یاخونی خاص باشد در موضع دفاع از هویت خود ناگزیر از حضور در یک معرکه جهانی کرده است، و در حالی که نیازهای دنیوی خود را بدون یک حضور فراگیر و جهانی که نمی­تواند تامین نماید، از توجیه خود باز مانده و زمین­گیر شده است و این امر فرصت جدیدی را برای فرهنگ­های رقیب پدید آورده است تا هم به بازخوانی و قرائت مجدد خود مشغول شوند و هم زمینه بسط و توسعه خود را از طریق پاسخ­گویی به پرسش­های وجودی انسان معاصر فراهم آورند. بدیهی است که در این معرکه تنها فرهنگی می­­تواند جان به سلامت برد که توان مصاف در یک عرصه جهانی را داشته باشد. چنین فرهنگی به دلیل هویت ساختار شکنانه خود در قیاس با فرهنگ مسلط غرب هم باید بتواند فشارهایی را که از ناحیه جسم حجیم فرهنگ غرب به او وارد می­آید با صبر و بردباری تحمل نماید و هم پیام دلنشین خود را تا اقصی نقاط جهانی که مرزهای مکانی و زمانی آن فرو ریخته است به گوش جان آدمیان برساند.

 

  • نشانه­های بحران: نشانه­های بحران را در درون فرهنگ غرب به صورت­های مختلف و در سطوح گوناگون فرهنگی می­توان دید.

اول: فروپاشی اندیشه­ها و فلسفه­های مدرن و پیدایی فلسفه­های پسامدرن؛ این جریان که در سطوح مختلف هنری – ادبی و فلسفی رخ نموده است، پدیده­ای است که در استمرار سنت فلسفی و ادبی مدرن اتفاق افتاده است.
دوم: رویکرد به متافیزیک و اندیشه­های فلسفی و معنوی؛ این رویکرد که در سطح نخبگان و متفکرین است، بخشی از توجه خود را در سنت فلسفی مسیحی و بخش گسترده­تر آن را در توجه به حوزه فلسفی و عرفانی دنیای اسلام جست­وجو می­کند. شکل­گیری انجمن فیلسوفان مسیحی، و هم­چنین بسط اندیشه­های سنت­گرایان، نمونه­هایی از این رویکرد است.

سوم: بازگشت مجدد به سوی دیانت در سطح فرهنگ عمومی؛ این پدیده در پایان سده بیستم شکست جریان فرهنگی سکولاریسم را به گونه­ای شگفت نشان داد. این مسئله که به عنوان واقعیتی اجتماعی مورد اذعان اندیشوران علوم اجتماعی قرار گرفته، در استمرار فرهنگ غرب کوشش می­شود با تفسیری مدرن در چهارچوب واقعیت اجتماعی موجود، تئوریزه شود. دیانت و هم­چنین جریان­های مدعی معنویت نیز هر یک به تناسب توان و امکانات خویش سهم خود را از این حرکت عمومی به دست می­آورند.

  • تجدید حیات فرهنگ اسلام: مدرنیته هنگامی که ابعاد اقتصادی و سیاسی خود را در امتداد جهان انسانی گسترش داده است، علاوه بر آن که به لحاظ فرهنگی از درون گرفتار آسیب و بحران شده است با حیات مجدد معنویت در خارج از مرزهای فرهنگی غرب؛ یعنی در دنیای اسلام مواجه شده است. غرب در طی دوران استعمار، مقاومت­های سیاسی نظامی حرکت­های آزادی­بخش را در کشورهای آسیایی و آفریقایی تجربه کرده بود. این حرکت­ها که در نیمه اول سده بیستم به حذف استعمار کهنه منجر شد، هیچ یک در قالب یک مقاومت فرهنگی رخ نمی­نمود، بلکه همگی بعد سیاسی داشته و آرمان­های خود را در یک حرکت اقتصادی مطلوب جست­وجو می­کرد. حرکت­های رهایی بخش بُعد ایدئولوژیک خود را با پوشش گرفتن از ایسم­ها تأمین می­کردند که در اندیشه سیاسی غرب پدید آمده بودند، نظیر مارکسیسم و یا ناسیونالیسم. اما در پایان سده بیستم، انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی را ایجاد کرد. حرکت سیاسی انقلاب اسلامی ایران حرکتی بود که فارغ از ایدئولوژی­های غربی ریشه در حیات معنوی دنیای اسلام داشت.

 

  • هویت فرهنگی دنیای اسلام: انقلاب اسلامی ایران، حضور اسلام را به منزله یک مانع فرهنگی در قبال جهانی­شدن فرهنگ غربی، در بعد سیاسی نشان داد. این مانع گر چه ابتدا به لحاظ جغرافیایی در بخشی ازدنیای اسلام بروز و ظهور یافت، اما امتداد معنوی آن در جهان کوچک شده امروز به سرعت مرزهای جغرافایی را در نوردید و همه دنیای اسلام و بلکه جهان بشری را متوجه حضور خود ساخت. حرکت معنوی دنیای اسلام نشان داد که جهانی شدن در فرایند موجود خود که با طرح­های اقتصادی، سیاسی و نظامی در حال پی­گیری است به رغم استیلای اقتصادی و سیاسی، نتوانسته است هویت فرهنگی دنیای اسلام را نابود کند. غرب در هنگامی با این مانع فرهنگی مواجه شد که قطب­بندی­های داخلی خود را که در طی سده بیستم پس از دو جنگ جهانی به صورت بلوک شرق و غرب درآمده بود در قالب نظم نوین جهانی تمام شده می­پنداشت. تئوری پردازان غربی در نخستین رویارویی با این پدیده نوظهور از برخورد فرهنگ­ها و تمدن­ها سخن گفتند.

 

  • تئوری برخورد تمدن­ها: طرح فرهنگ­ها و تمدن­هایی که دیرزمانی است که روح و سنت­های خود را از دست داده و به صورت ماده خام در خدمت و یا تسخیر فرهنگ­های بعدی قرار گرفته­اند و عنوان برخورد را برای نحوه مواجه با آنها برگزیده است، می­توانست به منظور دو هدف باشد.
    اول: گریز از به رسمیت شناختن رقیب فرهنگی زنده کارآمد؛ یعنی دنیای اسلام که با تخلیه انرژی فشرده و تحت فشار خود، نمایندگی معنویت را در جهان امروز در قبال فرهنگ سکولاریستی غرب بر عهده گرفته است.
    دوم: زمینه سازی برای ایجاد صف­بندی­های سیاسی، نظامی و ممانعت از فتح و گشایش جبهه­های معرفتی و فرهنگی، زیرا اولاً: در شرایطی که غرب به لحاظ معرفتی از درون گرفتار آسیب و بحران است، تقابل­های فرهنگی که در بستر گفت و شنود­های عالمانه در محیط­های علمی رخ می­دهد منافع کسانی را که زندگی خود را با وضعیت موجود پیوند زده­اند، در معرض خطر قرار می­دهد و ثانیاً: در دنیایی که غرب اهرم­های اقتصادی، سیاسی و نظامی آن را در اختیار گرفت، تمایل به تقابل­هایی از این نوع برای آنان طبیعی می­نماید.

 

  • طرح­ جهانی و جهانی­شدن اسلام: در شرایطی که فرهنگ غربی الزامات خود را در ابعاد جهانی گسترش داده و حتی شرایط زیست محیطی را برای ساکنان دورترین نقاط زمین با نحوه رفتار خود پیوند زده است، فرهنگ اسلامی برای بقا و استمرار خود چاره­ای جز حضور در یک مواجه جهانی ندارد و در این مواجه یا باید بتواند طرح جهانی جدیدی را ارائه داده و در جهت تحقق آن اقدام نماید و یا آن که در چهارچوب جهان موجود به بازخوانی تغییر و تحول خود تن دردهد. و راه دوم راهی است که به قرائت مدرن از دیانت منتهی خواهد شد. در این قرائت، اسلام ناگزیر باید با پذیرش سکولاریسم، مرجعیت عرف موجود جهان و هم چنین مرجعیت علمی را که در حاشیه این عرف به مثابه ابزاری کارآمد به تدبیر و تنظیم زندگی می­پردازد بپذیرد و این راه دوم همان راهی است که هابرماس در دانشگاه تهران به دعوت کنندگان خود، یعنی به متصدیان گفت و گوی تمدن­ها در ایران پیشنهاد می­کرد. راه دوم در حقیقت راه برون رفت از مشکل نیست؟ راه تسلیم شدن و پایان بخشیدن به فرهنگ و تمدن اسلامی است.

 

  • ذخایر معرفتی دنیای اسلام: فرهنگ اسلامی با توجه به ذخایر معرفتی امکانات انسانی و خصوصاً با نظر به بحران معرفتی رقیب هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی نه تنها توان برون رفت از مشکل را برای خود داراست بلکه توان پاسخ­گویی به نیاز بشر امروز را نیز دارا می­باشد. فرهنگ اسلامی، مشکل درون معرفتی برای بسط جهانی خود ندارد. این فرهنگ خود را مقید به خاک و خون و نسل یا عصری خاص نمی­داند و پیام خود را به تاریخ، جغرافیا و یا نژادی خاص محدود نمی­گرداند و بلکه همه انسان­ها را شایسته خطاب خود می­داند. همه عالمیان را آفریده خداوند می­داند و همه انسان­ها را در نسبتی واحد با خداوند که از آن با عنوان فطرت یاد می­کند، یکسان می­شمارد. فطرت، سرمایه مشترکی است که منطق گفت و گو و آرمان مشترک و در نتیجه تفاهم و تعامل سازنده بین همگان را ممکن و میسر می­سازد. غرب در طول تاریخ مدرنیته و روشن­گری عنصر مشترک انسان را دستمایه رسالت جهانی خود قرار داده بود. این عنصر که حقوق واحد بشر را در شکل و شمایل غربی آن به دنبال آورده، اینک به شدت در معرض تردید قرار گرفته است.

 

  • رویکرد معنوی اسلام: رویکرد معنوی اسلامی به انسان و جهان به گونه­ای نیست که به نفی ابعاد دنیوی زندگی آدمی بپردازد؛ اسلام دین رهبانیت و اعراض از دنیا نیست، بلکه آبادانی دنیا را با حضور معنا جست­وجو می­کند. خداوند اسلام و ملکوت آسمانی عظیم­تر از آن است که در تقابل با دنیا قرار گرفته و نفی آن را به دنبال آورد. حقایق ملکوتی و معنوی و در فراسوی آنها خداوند احد قهار، محیط به ملک و طبیعت هستند. حضور خداوند و حضور معانی آسمانی و الهی در گرو تخریب و حذف دنیا و کثرت­های طبیعی نیست. توحید که در کانون معرفتی فرهنگ اسلامی قرار گرفته، از وحدتی حکایت می­کند که در مقابل کثرت نیست. وحدت توحیدی وحدت صمدی است و این وحدت، کثرت و وحدت متقابل را به نحوی یکسان، تحت پوشش خود قرار می­دهد. توحید با حضور خود به تسخیر کثرتی می­پردازد که اینک غرب گرفتار آن شده، به تسخیر آن پرداخته و آن را به استخدام حیات جدیدی در می­آورد که به بشر عرضه می­کند.

 

  • بنیان­های معرفتی دنیای اسلام: فرهنگ اسلامی همان­گونه که در بُعد هستی شناختی با نفی هستی­شناختی دنیوی و سکولار، هستی­شناسی وسیع و گسترده­ای را به ارمغان می­آورد که جایی را برای کثرت و یا نشئه طبیعت تنگ نمی­کند؛ در بعد معرفت شناختی، بردامنه معرفت آدمی می­افزاید بدون آن که به انکار و نفی معرفت مفهومی عقلی و یا حسی بپردازد. روشن­گری مدرن با نفی مرجعیت وحی و انکار ارزش معرفتی و علمی شناخت شهودی، هم دامنه دانش علمی بشر را محدود ساخت و هم بنیادهای وجودی معرفت حصولی را تخریب کرد و به همین دلیل نیز پس از مدتی کوتاه سر از شکاکیت و نسبیت معرفت و حقیقت درآورد و هویت روشن­گرانه خود را کاملاً از دست داد. در بُعد انسان شناختی نیز فرهنگ اسلامی گرچه با نفی امانیسم و اصالت انسان دنیوی، هستی فرعونی انسان معاصر را از او می­گیرد و لکن به نفی بعد دنیوی انسان نمی­پردازد و کرامت او را با خلعت کریمانه خلافت الهی انسان حفظ می­کند. انسان در این مقام به عنوان خلیفه خداوند به جای آن که حجاب حقیقت باشد، مجرای حقیقت و زبان آن خواهد بود.

 

  • رویکرد میلیتاریستی غرب: رویکرد دنیوی فرهنگ سکولار غرب، استیلای غلبه و خشونت نسبت به دیگر فرهنگ­ها را از لوازم آن قرارداده است. تفکر مدرن، خود پدیده­ای است که جنگ­های صلیبی، تب طلا و جست­وجوی مناطق جدید و اقدام به حذف یک نژاد در آمریکا و به اسارت گرفتن یک نژاد دیگر در قاره آسیا از مقدمات تکوین آن است. فلسفه غرب نیز پس از فراز و فرودهایی امروز با بیان­ها و زبان­های مختلف، معرفت و حقیقت را در حاشیه قدرت و اقتدار قرار داده و اراده و عزم را به معرفت و آگاهی مقدم می­دارد.
    نظام اجتماعی پدیده آمده از دل این فرهنگ نیز با احساس کاستی­ها و یا بحران معرفتی خود به خوبی بر این حقیقت واقف است که نقطه قوت آن در برخورد با فرهنگ و تمدن اسلامی در فن­آوری و قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی برتر آن است و به همین دلیل در مواجه با دنیای اسلام به صورت­های مختلف، جهت میلیتاریستی و نظامی کردن روابط گام برمی­دارد تا هر چه بیشتر مانع از تعامل سالم معرفتی و فرهنگی شود.

 

  • حکمت، خطاب و جدال احسن: فرهنگ اسلامی به رغم رویکرد جهانی خود به لحاظ علمی نمی­تواند قوت و برتری خود را دست کم در شرایط فعلی در ابعاد نظامی – سیاسی و اقتصادی ببیند و به لحاظ نظری نیز اصولاً ترجیهی برای این گزینه قائل نیست. اسلام به دلیل این که خود را دین فطرت می­داند خطاب عالمانه و دعوت حکیمانه را مناسب­ترین نوع دعوت می­داند و در مرتبه بعد، ارتباطات عاطفی و خطابی را گزینش نموده و در سومین مرتبه، مواجه منطقی در قالب جدال احسن را پیشنهاد می­کند: ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن؛ (نحل / ۱۲۵) ای پیامبر به راه پروردگار خود با حکمت و موعظه حسنه دعوت کن و با آنان به جدال احسن بپرداز. قرآن کریم این مسیر را برای همگان حتی برای کسانی که در کانون اقتدار فرهنگ رقیب قرار گرفته­اند مناسب دانسته و از موسی می­خواهد تا با فرعون نیز از مسیر دعوت عمل نماید. ابتدا آیات بیّنه الهی را به آنها نشان می­دهد و با لحن ملایم و آرام سخن می­گوید، زیرا امید می­رود که او نیز به مقتضای فطرت خود به حقیقت دعوت موسی متذکر شده و به خشیت نایل گردد.

 

اذهبا الی فرعون انه طغی فقولا له قولا لینّا لعلّه یتذکر او یخشی (طه/۴۴–۴۳)

  • فرصت­های بیرونی: دنیای اسلام در مواجه جهانی خود از فرصت­های بیرونی فراوانی برخوردار است. جایگاه عنصر عقلانیت، رویکرد مثبت اسلام به علم و دانش از یک سو و مقابله این فرهنگ با موانع نژادی، جغرافیایی و حتی تاریخی، از سوی دیگر ذخایر عقلی و معرفتی بشر را که ریشه در فطرت مشترک انسانی آن دارد به صورت فرصتی مغتنم جهت تفاهم و تعامل سازنده و بسط و گسترش فرهنگ اسلامی درمی­آورد. خصلت توحیدی دین اسلام نیز میراث توحیدی انبیای سلف و خصوصاً ادیان ابراهیمی را به صورت زمینه­های ویژه و خاص برای گفت و گو و تعاملات، فعال می­گرداند. در حلقه نخست؛ یعنی در برخورد عمومی با دیگر فرهنگ­ها اسلام عدالت و ظلم گریزی را مدار تعامل خود قرار می­دهد، قرآن کریم از پیامبر اسلام می­خواهد تا در خطاب با مشرکین از عدالت به عنوان محور رفتار خود با آنان خبر داده بگوید: انی امرت لاعدل بینکم؛ من فرمان داده شده­ام تا بین شما عادلانه رفتار نمایم. و در حلقه دوم، یعنی در تماس با اهل کتاب، قرآن کریم، اهل کتاب را به بازگشت به سوی مبانی مشترک آن دعوت نموده و می­فرماید یا اهل­الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم؛ (آل عمران/ ۶۴) بگو ­ای اهل کتاب به سوی کلمه­ای که بین ما و شما یکسان است بیایید.

 

  • فرصت­های درونی: دنیای اسلام از امکاناتِ درونی گسترده­ای برای حضور در عرصه جهانی برخوردار است.

 

دعوت به اخوت و برادری ایمانی که فراسوی تعاملاتی است که تحت پوشش مشترکات انسانی و یا توحیدی است انسجام درونی مسلمانان را به دنبال می­آورد. پیشینه شکوه­مند و تجربه تاریخی موفق اسلام ذخیره معرفتی ارزش­مندی است که مانع از تسلیم شدن مسلمانان در مسیر زوال و انحطاط می­گردد. میراث فلسفی و عرفان که در لایه­های عمیق معرفتی این فرهنگ قرار گرفته است، امکان مقاومت آنان را در برابر تهاجماتی که در سطوح و لایه­های رویین فرهنگ رخ می­دهد، فراهم می­آورد و علاوه بر آن راه نفوذ دنیای اسلام را در فرهنگی که در ابعاد عمیق معرفتی خود به شدت آسیب دیده است، هموار می­گرداند. اسوه­ها و الگوهای تاریخی صبر و استقامت نظیر حادثه عاشورا درس پایداری و مقاومت را در صحنه­های رقابت به مسلمانان می­آموزد و عنصر مهدویت، با مفاهیم نوید بخش خود، امید به آینده را در آنان زنده نگهداشته و افق­های روشنی را پیش روی بشر قرار می­دهد.
علم، عدالت، امنیت و رفاه از مهم­ترین مفاهیمی هستند که در روایات اسلامی درباره جامعه مهدوی وارد شده­اند؛ این مفاهیم نه تنها برای مسلمانان نوید بخش می­باشند، بلکه برای بشر پرجاذبه بوده و زمینه رویکرد مثبت آنان را نیز به سوی اسلام فراهم می­آورد.

 

پی نوشت :

۱٫ Enlightenment.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *