دستبرد به تاریخ

کتاب تاریخ اسلام(۲)، (ایران در دوران معاصر)، آنچنان که در شناسنامه آن آمده است توسط دفتر برنامه‏ریزی و تألیف کتابهای درسی، سازمان پژوهش و برنامه‏ریزی آموزشی وزارت آموزش و پرورش، برنامه‏ریزی محتوایی و تحت نظارت همان دفتر نیز تألیف شده است. چاپ اوّل کتاب به تاریخ ۱۳۷۸ می‏باشد. و در سال تحصیلی ۷۹ـ۱۳۷۸ به عنوان کتاب درسی برای سال دوّم نظام جدید آموزش متوسطه اعم از نظری، فنی و حرفه‏ای و کار و دانش، جایگزین کتاب درسی شده است. و مزیّت کتاب جدید در شیوه تألیف و تنظیم و صفحه‏آرایی آن است. به گونه‏ای که دبیر بهتر می‏تواند تدریس کند و دانش‏آموز نیز بهتر فرامی‏گیرد، و لکن به لحاظ محتوایی تغییرات فراوانی یافته است.

از جمله مطالب کاسته شده، نام و یا خصوصیات برخی قراردادهای استعماری نظیر قرارداد رویتر و یا حذف نام برخی از عاملین قراردادهای استعماری نظیر نام تقی‏زاده به عنوان عامل قرارداد نفت در دوران رضاخان و هم‏چنین حذف عنوان شهید از مقابل نام شیخ‏فضل‏الله و حذف مطالبی پیرامون زندگی سیاسی او است و از جمله مطالب اضافه شده، برخی از عناوین و نامهایی است که زندگی فرهنگی و یا سیاسی آنها دارای ابهامات یا مشکلات فراوانی می‏باشد و عنوان کردن آنها در شرایط اجتماعی فعلی، کارکرد سیاسی خاصی دارد و البته در این موارد، توضیح و اطلاع‏رسانی کافی نیز صورت نگرفته است. یعنی خواننده به بهانه‏های مختلفی با آن نامها آشنا می‏شود بدون آن که اطلاعات تاریخی درستی نسبت به آنان پیدا کند. عنوان شدن این نامها در کتاب درسی موجب شده تا شأن اجتماعی جدیدی برای آنها خلق شود، مانند نام کسروی که به عنوان یک تاریخ‏نویس معتبر از او نقل قول مستقیم و به او ارجاع داده شده است و یا یحیی دولت‏آبادی که به بهانه‏ای نام او پیش چشم دانش‏آموزان قرار داده شده و نیز مانند برخی افراد و گروههایی که در شرایط اجتماعی موجود حضور سیاسی فعالی دارند، و یا عنوان «نیروهای مذهبی و ملّی» که به بهانه‏های مختلف تکرار شده و عنوانی مطبوعاتی است که این روزها برخی احزاب خاصّ سیاسی با پیشینه‏ای غیرقابل دفاع را پوشش می‏دهد.

برخی از عبارات افزوده شده نیز در تجلیل و یا تطبیق موقعیت تاریخی برخی منورالفکران مشروطه نظیر سپهسالار و یا ملکم خان است.

در این مقاله تلاش ما بر آن است که پیرامون مطالبی از نوع آنچه ذکر شد، کمتر بحث شود و بیشتر به تفسیراتی پرداخته شود که در ساختار تحلیلی کتاب پدید آمده و یا لازمه ساختار جدید کتاب می‏باشد چه مشکل جدّی کتاب مربوط به مدل تحلیل آن می‏باشد.

زیرا در واقع، مدل تحلیلی کتاب، به گونه‏ای شده است که کاستن‏ها و افزودن‏های مزبور را طلب می‏کند و اگر نقدها به نقل‏های جزئی که افزوده و یا کاسته شده، متمرکز گردد، بیم آن می‏رود که دفتر برنامه‏ریزی و تألیف آموزش و پرورش بدون آن که دستی به ساختار کتاب بزند، صرفا به تغییر مواردی که حساسیت‏های صریح و سریع را برمی‏انگیزد، اکتفا ورزد.

اگر موارد افزوده شده و یا کم شده از لوازم منطقی مدل تحلیل کتاب باشند، تغییر این موارد موجب می‏شود تا اولاً موارد افزوده شده، پس از حذف به صورت نتایج گفته ناشده به آرامی در ذهن خواننده رسوخ و رسوب یابند، و ثانیا موارد حذف شده از کتاب سابق پس از بازگشت مجدّد به صورت وصله‏های ناچسب در کتاب ظاهر شوند و بدین ترتیب کتاب را به صورت یک مجموعه ناسازگار و التقاطی در آورند.

مواردی که به کتاب افزوده شده‏اند چون از لوازم تحلیل کتاب هستند، همچون زنگ خطرهایی هستند که بخش‏ها و قشرهای مختلف جامعه را متوجّه خود می‏کند و حذف این موارد، موجب می‏شود تا خطری که در روش تحلیل کتاب وجود دارد، پنهان بماند و جامعه از آنچه کتاب القاء می‏کند، احساس خطر نکند و با دلسوزی نخبگانی که عمق مطالب را ادراک می‏کنند، همراهی ننماید.

ساختار تحلیلی کتاب با تغییراتی که در آن پدید آمده است، بیشتر شبیه ساختاری است که کتاب درسی تاریخ قبل از انقلاب دارا بود. در این تحلیل، تحوّلات تاریخ معاصر ایران، ناشی از مواجهه جامعه‏ای ماقبل مدرن با دنیای مدرن غرب دانسته شده است. فروغی از آن سوی عالم تابیدن می‏گیرد و بر قشرهای مختلف و از جمله به برخی از روحانیان نیز اثر می‏گذارد و به رغم مخالفتهایی که در بخش‏های مختلف جامعه می‏شود مراحل گذار به سوی آرمانها و جاذبه‏هایی را که از آن سوی دنیا وارد شده‏اند طی می‏کند!!

مطالبی که در کتاب جدید، کم و یا افزوده شده، مواردی است که نیاز تحلیل فوق را تأمین می‏کند. به عنوان مثال اگر در کتاب از تأثیر تفکر دینی، در حوادث مشروطه و قبل از آن اثری نیست، به این دلیل است که تحلیل مزبور به تأثیر آن اعتقادی ندارد و اگر هم ناگزیر از آن یادی بکند، بیش از یک عامل فرعی و یک علّت اعدادی نمی‏تواند برای آن نقش قائل شود.

پس تحلیل کتاب از اشکالاتی جدّی برخوردار است و در این مقاله فقط به موارد زیر اشاره می‏شود.

الف: به فراموشی سپردن فرهنگ بارور و شکوفای اسلامی ـ شیعی، خصوصا در دوران صفویه و قاجار.

ب : بی‏توجّهی به بنیادهای فرهنگی و دینی جامعه و امتیازات آن بنیادها یا مبانی فرهنگ و تمدن غرب.

ج : نارسایی مدل تحلیل کتاب.

د : غفلت از هجوم عظیمی که از ناحیه فرهنگ غرب نسبت به فرهنگ و تمدن اسلامی در دویست ساله اخیر واقع شده است.

ه: حذف نقش فرهنگ دینی در تحولات اجتماعی معاصر ایران.

و : تحقیر فرهنگ ایرانی و اسلامی و زمینه‏سازی برای تأثیرپذیری از غرب.

ز : کارکردهای اجتماعی ناسالم.

الف: به فراموشی سپردن فرهنگ اسلامی ـ شیعی

محور اصلی کتاب، نظیر غالب کتابهای تاریخی تحولات و برخوردهای سیاسی است و در بخشهایی که به مسائل اجتماعی، اقتصادی و اداری پرداخته شده، توجهی به ابعاد فرهنگی جامعه ایران نشده است و تنها پس از اشاره به زندگی روستایی و ایلی به اختصار از آموزش و پرورش و فعالیتهای علمی پیشین فرهنگ ایران سخن گفته و آنجا از ملّاها، میرزاها و شیخ‏هایی سخن به میان آمده است که در مقابل پول و اجناس ماهانه و سالانه، مکتب‏خانه‏ها را می‏چرخاندند، و بدنبال آن از دارالفنون و مدارس جدید سخن گفته می‏شود و اشاره‏ای کوتاه هم به عالمان علوم دینی که از پیشوایان جامعه شیعی بودند، شده است.

آنچه در کتاب درباره وضعیت فرهنگی جامعه ایران در دوران صفویه و قاجار آمده است، تنها سکوت در برابر فرهنگ اجتماعی ایران نیست. بلکه ظلم به فرهنگی است که هزاره‏ای از ستیز و استمرار را به رغم محروم ماندن از قدرت سیاسی پشت سر گذارده و در دوران صفویه و خصوصا قاجار در اوج حرکت تاریخی خود به سر می‏برد. تاریخ گذشته ما برخلاف آنچه در کتاب آمده است، تنها تاریخ زاد و مرگ خوانین و پیروزی و شکست متوالی ایلات نیست بلکه علاوه بر آن، تاریخ تلاش و پایمردی خیل عظیم اندیشمندان، متکلمان، فقیهان، فیلسوفان، عارفان و عالمانی است که زندگی و زیست را برای نسل معاصر ما معنا می‏کنند و حیات و ممات راجهت می‏بخشند.

حکمت صدرایی که از هم‏نشینی جریانهای مختلف، حدیثی، کلامی، فلسفی و عرفانی در حوزه بارو و فعال اصفهان حاصل شد، به تعبیر مرحوم شعرانی از مصادیق قاعده لطف الهی بود، زیرا در زمانی که جریانهای راسیونالیستی و آمپریستی بنیانهای تکوین فرهنگ و تمدنی دنیوی و سکولار را در غرب جهان پی‏می‏ریختند، تفکر دینی، قلّه‏های نوینی از عقلانیت را در شرق عالم فتح می‏کرد و این فتوحات، ذخیره‏هایی برای دنیای اسلام فراهم آورد که اینک در مصاف با فرهنگ و تمدن بارور شده و به فعلیت رسیده غرب و در گفت و گو و محاجّه با آن، بیش از هر زمان دیگر بدان نیازمندیم. در دوران صفویه، مدارسی شکل گرفت که هر یک وقف دانش‏پژوهان مناطقی خاص از دنیای اسلام بود.

اگر حکمت متعالیه در دوره صفویه شکل گرفت و صدرالمتألهین حکیم مؤسسی بود که در هفتمین سفر خود به بیت‏الله به لقاء حق شتافت به‏گونه‏ای که اینک اثری از مزار و مرقد او باقی نماند، حکمت و آموزه‏های معرفتی او از حرکت باز نایستاد بلکه در دوران قاجار به صورت حکمتی مدرسی درآمد و آفاق گوناگون اندیشه و تفکر را از خراسان تا نجف تصرف کرد، چندان که در تهران بارورترین حوزه تعلیم و تعلّم عرفان و تعقّل پدید آمد، تعلیم و تعلّم جامعه اسلامی در آن مقطع به ملّاها و شیخ‏های مکتب‏خانه‏ای شناخته نمی‏شود بلکه به حوزه پر فروغ تدریس اساتید توانمندی از قبیل آقا محمدرضاقمشه‏ای شناخته می‏شود که در حوزه درس او صدها نفر شرکت می‏کردند.(۱)

معاصر دوران قاجار، علماء اسلام تنها کلام، فلسفه و عرفان را به اوج اقتدار تاریخی نرساندند بلکه فقه و اصول نیز خصوصا در رقابت با جریانهای اخباری بر عرصه‏های نوینی ظفر یافت که نسل امروز ما چه بداند و چه نداند، میراث‏دار این گنجینه عظیم است و گوشت و پوست و استخوان او، و احساس و باور و اعتقاد او ریشه در این شجره طیبه دارد. این نسل باید به همان مقدار که از سرنوشت رجال سیاسی گذشته ـ که همان خوانین و اشرافیت قاجار و جمعی عظیم از شیفتگان و خودباخته‏گان در برابر اقتدار غرب هستند ـ آشنا می‏شود و به همان مقدار که به ذلت و زبونی مدیران و کارگزاران اجتماعی گذشته خود که اقتدار سیاسی جامعه را در دست داشتند، پی می‏برد، به قهرمانان عرصه فرهنگ خود که در عزلت و انزوا، با صیانت و تقوی، شعله اندیشه و تفکر را برافروخته و روشن نگه‏داشتند باید، آشنا شود. این نسل تا با خود و آرمانها و ارزشهایی که لااقل بخشی عظیم از احساس و وجود او را تصرف کرده است نشناسد، هرگز نمی‏تواند در عرصه فرهنگی دنیای معاصر، کلام خود را بازگو نماید.

توقع این نیست که کتاب تاریخ دبیرستان به بازگو کردن تاریخ عقاید و اندیشه‏ها بپردازد، این نکته پرواضح است که پرداختن به ویژگی‏ها و تحولات فکری معاصر نیازمند به دوره‏های تخصصی آموزش و تعلیم است و لکن توقع آن است که تاریخ نگار مسلمان به گونه‏ای تاریخ دو سده اخیر و بلکه تاریخ دوره اسلامی را بنگارد که دانش‏آموز با نام قهرمانان فرهنگی خود آشنا شود و به موقعیّت فرهنگی آنان واقف شود و مرجعیّت علمی آنان را پاس دارد به گونه‏ای که با یاد آنان بارقه امید را در دل خود بیابد و با خیال و خاطرشان از نشاط و سرور، سرشار گردد و یا لااقل با نگاه به آنان آرامش و قرار خود را در برابر ایسم‏ها و ایست‏های رنگارنگی که در پناه سلطه و اقتدار غرب و جاذبه‏های مختلف آن سیل‏وار سرازیر می‏شوند، از دست ندهد و این کتاب متأسفانه نه تنها گامی در این جهت برنداشته است، بلکه دقیقا برخلاف آن حرکت کرده است.

در کتاب از فتحعلیشاه و جزئیات دربار او و از ناصرالدین شاه و خصوصیات اخلاقی فرزندان او خبر داده می‏شود و حال آن که در آن نه نامی از میرزای قمی است و نه نشانی از کاشف الغطاء، نه اثری از ملا علی کنی است و نه اشاره‏ای به خیل عظیم عالمان عارفان و فیلسوفانی که پرفروغ‏ترین حوزه تعلیم و تعلم دنیای اسلام را در بدترین شرایط سیاسی و اجتماعی با گمنامی تمام آفریدند و در برابر هجوم بنیان‏کن اقتصاد، سیاست و مهم‏تر ازهمه فرهنگ غرب، باآن که همه امکانات اجتماعی تعلیم و تعلم را از دست دادند، سلاله‏ای توانمند، چون خمینی کبیر از خود به یادگار گذاردند. خمینی گرچه به حساب عدد، واحد و یگانه است و لکن به حسب خرد، ریشه‏ای مشترک در فرهنگی عظیم دارد. او اگر از آبشخور این فرهنگ نمی‏نوشید و از بستر هموار آن که در قلب و دل آدمیان این مرز و بوم گسترده است، بهره نمی‏برد، هرگز آنچنان پرجوش و خروش راه نمی‏افتاد.

ب : بی‏توجهی به بنیادهای فرهنگی

هنگامی که به بسترهای زنده و فعال تفکر در تاریخ معاصر ایران توجّه نشود به چالش‏ها و تضادهای حقیقی‏ای که جامعه ما به هنگام مواجهه با غرب پیدا می‏کند نیز پی‏برده نمی‏شود و آسیب‏ها و آفتهای جدی که برای این جامعه به وجود می‏آید، ناشناخته باقی می‏ماند.

قصه برخورد ما با غرب، قصه برخورد یک جامعه روستایی و ایلی مکتب خانه‏ای با یک جامعه صنعتی و مدرن نیست و تمدن غرب نیز برخلاف آنچه در کتاب به همراه دو تصویر آمده است،(۲) تنها دارای دو رویه صنعت و استعمار نیست. خلاصه کردن مسائل اجتماعی ما به این‏گونه امور، حاکی از بی‏توجهی به بنیادهای فرهنگی و دینی جامعه ایران از یک سو و ناآشنایی با لایه‏ها و ابعاد مختلف فرهنگ و تمدن غرب از دیگر سو است. تشبیه غرب به یک سکّه دو رو و سخن گفتن از تکنولوژی و استعمار به عنوان دو رویه تمدن آن، که در آثار برخی از تحلیل‏گران معاصر نیز آمده است، مستلزم غفلت از ابعاد و لایه‏های عمیق‏تر تمدن و فرهنگ غرب و غفلت از مشکلات مربوط به آن ابعاد است.

غرب تنها دارای دو رویه نیست تا استعمار، یکی از دو رویه آن باشد. استعمار، پی‏آمد حضور غرب در کشورهای غیرغربی و در حقیقت یکی از ظواهر یا مظاهر پسین و فرعی غرب است که بیشتر در ابعاد سیاسی و اقتصادی، آنهم در مقطع تاریخی خاص، ظاهر می‏شود و غرب دارای چهره و رویه دیگری نیز هست که به منزله باطن آن می‏باشد. رویه و چهره زیرین غرب، اندیشه و تفکر آن است، در حالی که جامعه ما میراث‏دار تفکر و اندیشه‏ای در نقطه مقابل اندیشه غرب است.

ناسازگاری جدی جامعه ما با غرب، منحصر در قلمرو استعمار نیست، هر چند استعمار، صورت سیاسی‏ستیز و درگیری را به دنبال می‏آورد. مسأله و مشکل اصلی در برخورد ما با تکنولوژی غرب نیز نیست. مشکل جدّی در مغایرتها و تضادهایی است که در لایه‏های عمیق فرهنگی و ارزشی این دو جامعه وجود دارد و از این مشکل حقیقی در این کتاب، اثری نیست. تاریخ‏نگاران معاصر کمتر به این مسأله حاد و بنیادین توجه کرده‏اند و لکن جامعه ما با این مسأله همواره درگیر بوده و حتّی توجه آگاهانه به آن داشته است.

در دوران معاصر کمتر با کسانی برخورد می‏کنیم که تضاد و درگیری خود با غرب را متوجه تکنولوژی و رویه ظاهری تمدن غرب بدانند بلکه روی آوردن به فنون و تکنیکهای عملی غرب همواره مورد تأیید اقشار مختلف جامعه بوده است. اگر واکنشهایی نیز در برابر تکنولوژی ابراز شده هرگز متوجه اصل مسأله نبوده است. بلکه ناظر به لوازم استعماری و یا فرهنگی آن بوده است یعنی هنگامی که تکنولوژی بدون گزینش و انتخابی که سازگاری آن را با استقلال سیاسی و اقتصادی جامعه تأمین کند و بدون تفسیر و تعبیری که نسبت آن را ب

ابعاد فرهنگی و آرمانی جامعه حفظ نماید، وارد می‏شده است، اصطکاکات سیاسی و فرهنگی را به دنبال می‏آورده است.

در این کتاب هیچ اشاره وتوجهی به تفاوتهای بنیادین فرهنگ و تمدن غرب با فرهنگ و تمدن اسلامی نشده است و غرب تنها با دو رویه صنعت و استعمار معرّفی شده و با نگرشی تک خطی به تاریخ، به دانش‏آموز القاء شده است که جامعه ایران در گریز از وضعیّت ایلی و روستایی خود گزیری جز روی آوردن به غرب ندارد و غرب چیزی جز صنعت و تکنولوژی نیست و البته اصلاح‏گران ایران نظیر ملکم‏خان و سپهسالار نیز همین راه را طی کرده‏اند!!

ج : نارسایی در تحلیل

چشم بستن برحوزه‏های مختلف فرهنگی و نگاه تک خطی به تحولات تاریخی که ناشی از سیطره و حاکمیت ایدئولوژی‏های قرن نوزدهمی اندیشمندان غربی بر کتاب است موجب شده تا جریانهای اجتماعی معاصر ایران به طور طبیعی به دو قطب و به طیفهای بین این دو قطب تقسیم شوند. یک قطب با اقتبااس از غرب، مسیر توسعه و رشد جامعه ایران را فراهم آورده و قطب دیگر، از کاروان تمدن، باز مانده و منافع خود را در استبداد پیشین جستجو می‏کند و یا تحت تأثیر فرهنگ متناسب با آن استبداد زندگی می‏کند.

در تحلیل کتاب، مخالفین یا منتقدین تغییراتی که با الگوگیری از غرب باید شکل‏گیرد، تحت یکی از سه عامل، عمل می‏کنند: یا به تعبیر کتاب، «مصالح و منافع خود را در وضعیتی همانند رژیم استبداد پیشین جستجو می‏کنند» و یا آن که «دوران طولانی حکومت‏های استبدادی در روحیه آنان آثار عمیقی به جای گذارده است» و یا از عمل خردمندانه، بازمانده و تحت تأثیر رویه استعماری غرب و دو دولت استعمارگر روسیه و انگلیس عمل می‏کنند!!(۳)

در تحلیل فوق اثری از غرب‏زدگی و جریان اجتماعی مربوط به آن نیست و به همین دلیل به عملکرد افرادی که در این گروه واقع می‏شوند، نگاهی اجتماعی نمی‏شود بلکه با سکوت از کنار عملکرد آنان گذر می‏شود و یا رفتار آنان به اشتباهات شخصی و خصوصیات فردی آنان استناد می‏یابد.

غرب‏گرایی و غرب‏زدگی، حاکی از یک جریان اجتماعی در تاریخ معاصر ایران است و روشنفکران ایرانی پس از یک سده آزمون و خطا در دهه‏های چهل و پنجاه به این جریان که از صدر مشروطه، فعال و پرتلاش بود توجه و اذعان نمودند، و با طرح عنوان غرب‏زدگی و شمارش برخی ویژگی‏های اجتماعی و تاریخی برای آن به ادبیات سیاسی خود توانایی و غنا بخشیدند. متأسفانه در این کتاب از آن ذخیره فرهنگی نیز استفاده نشده و به آن پشت شده است و این امر نویسندگان را در تحلیل عملکرد و رفتار شیخ فضل‏الله به مشکلی سخت گرفتار ساخته است.

نتیجه منطقی تحلیل کتاب، این شده است که شیخ فضل‏الله و بخشی از مرجعیت شیعه که با او همراهی می‏کردند از همراهی با حرکتی که مشروطه برای گذر از جامعه ایلی داشت بازماندند و عملکرد این گروه باید در چارچوب مصالح، منافع و یا عاداتی تعقیب شود که ریشه در استبداد پیشین دارد و به همین دلیل است که قرار دادن عنوان «شهید» در کنار نام شیخ‏فضل‏الله، هیچ توجیهی را نمی‏پذیرد!!

تحلیل فوق را اگر چه نوع تاریخ‏نویسان پس از مشروطه انجام داده‏اند اما این تحلیل چیزی نیست که جامعه اسلامی ایران در شرایط فعلی و پس از تجلیل‏های مکرر امام خمینی از شیخ‏فضل‏الله، تحمل آن را داشته باشد. به همین دلیل درکتاب در کمتر از چند خط و بدون هیچ سابقه و زمینه‏ای از اختلافاتی سخن می‏گویند که در بین مشروطه‏خواهان واقع شد و در این اختلاف از سه گروه یاد می‏شود: گروهی که الگوها و قوانین کشورهای اروپایی را ملاک قرار می‏دادند، گروهی که خواستار انطباق کامل مشروطیت با قوانین اسلامی بودند و عده‏ای که با گرایشات مذهبی به اصلاح تدریجی امور معتقد بودند.(۴)

همانگونه که ملاحظه می‏شود شهادت شیخ فضل‏الله، واقعه‏ای است که مؤلّف را ناگزیر می‏کند تا از اسلام‏خواهی نیز به عنوان یک عامل اجتماعی در تغییرات و تحولات مشروطیت یاد کند، و لکن از آنجا که در تحلیل کتاب، جایی برای این جریان نیست، بی آن که توضیح درباره این عامل داده شود و بدون آن که به بستراجتماعی آن پرداخته شود، اشاره می‏شود که آن جریان هر چه باشد در عمل، نتیجه‏اش به نفع استبداد بوده است: چنان که پیداست کسی که بیش از همه از این وضع آشفته سود برد محمدعلی شاه بود.(۵)

کتاب سابق به دلیل این که از اسلام به عنوان یک عامل فعال اجتماعی در تحولات مشروطه یاد کرده، و از غرب‏زدگی نیز به عنوان یک جریان اجتماعی نام برده بود، با بهره‏وری از ادبیات سیاسی دهه چهل و پنجاه و با استشهاد به عبارت کوتاه و گویای آل‏احمد، بردار رفتن شیخ فضل‏الله را در ارائه یک کشمکش دویست ساله تاریخی تفسیر می‏کرد:

«من نعش آن بزرگوار را بر سردار همچون پرچمی می‏دانم که پس از دویست سال کشمکش بعلامت استیلاء غرب‏زدگی بر بام سرای این مملکت برافراشته شد.»(۶)

لکن کتاب جدید که به پیشینه تاریخ روشنفکری ایران نیز پشت کرده و در تحلیل خود پا جای پای منورالفکران صدر مشروطه و تاریخ‏نگاران درباری دوران پهلوی گزارده، گنجایش و تحمل نقل قول فوق را نداشته است. این همه ناتوانی و ضعف همانگونه که در بند «ب» اشاره شد، ناشی از بی‏توجهی عمدی به بنیادهای فرهنگی جامعه و غفلت از مبانی معرفتی تمدن غرب است. کتابی که از لایه‏های عمیق فرهنگ خودی چشم می‏پوشد، از نظر به ساز و کارها و خصوصیّات و لوازم آن و از نگاه به امتیازات فرهنگ خودی در قیاس با بیگانه باز می‏ماند و در این حال، همه تحولات تاریخ را در افق ظواهر سیاسی و اقتصادی به تحلیل می‏کشاند و ناگزیر همه مسائل و مشکلات فرهنگی و اجتماعی را نیز به همین افق تقلیل می‏دهد.

د : غفلت از تهاجم فرهنگی غرب

نکته دیگری که این کتاب به سهولت از آن گذر کرده و حتی اشاره به آن ننموده، تهاجم فرهنگی غرب به کشورهای غیرغربی و از جمله به کشورهای اسلامی و ایران است. جامعه ما هر چندگاه یک بار، در معرض هجوم ایلات و اقوامی قرار گرفته است که از آسیای صغیر، ماوراءالنهر و یا از دیگر نقاط با شمشیر هجوم می‏آورده‏اند. و ابعاد سیاسی، اقتصادی و نظامی جامعه را در هم می‏نوردیده‏اند و لکن هیچ یک از آن تهاجمات قابل مقایسه با هجومی که غرب در دویست سال اخیر به کشورهای اسلامی و خصوصا ایران داشته است، نمی‏باشد.

هجومهای قبلی به رغم غلبه بر مرزهای سیاسی در برابر حصارهای فرهنگی جامعه ما همواره به زانو درآمده‏اند و به همین دلیل هیچ یک از گروه‏های مهاجم هویت فرهنگی و تاریخی این جامعه را از بین نبرده است بلکه همه آنها پس از ورود به قلمرو فرهنگی جامعه هضم و جذب شده‏اند.

خشن‏ترین و وحشیانه‏ترین هجومهایی که بر این مملکت گذشته، هجوم مغول است و اقتدار فرهنگی جامعه در برابر این هجوم خانمان سوز چندان عظیم و توانمند بود که الجایتو، شاهزاده و پادشاه مغول را به سلطان محمد خدابنده مبدل گردانید. این تبدیل نه بدان معناست که او به راستی بنده خداست. الجایتو آن‏گاه که نام خدابنده را برخود می‏گذارد، بر درخشش و طلوع نام خداوند در عرصه این فرهنگ اعتراف می‏کند، اعم از این که در برابر آن به خضوع سر بسپارد و یا به نفاق و ریا اظهار تعبد و بندگی نماید.

در این فرهنگ، مجموعه‏ای سامان‏مند از دانش‏های نظری و عملی حضور داشت. درخشش عرفان، فلسفه و کلام در آن مجموعه برخلاف آنچه بعضی گمان برده‏اند به معنای ضعف یا فقدان دانشهای جزئی دیگر نبوده است. بلکه علوم ریاضی و تجربی نیز همواره وجود داشته‏اند نظیر، هندسه، حساب، نجوم، طب و یافنون عملی مختلف از قبیل معماری که مراتب شاگردی و استادی را در دوره‏های زمانی گوناگون طی می‏کرده‏اند. غلبه و اشراف دانش‏های یاد شده بر دیگر علوم به معنای حضور و سیطره متافیزیک عمیقی بود که شناسنامه و هویت فرهنگی و دینی دیگر علوم را تأمین می‏کرد.

از دوران قاجار سبعانه‏ترین و وحشیانه‏ترین هجوم به ارکان فرهنگی و علمی جامعه وارد آمد و این هجوم را جاذبه‏هایی که اقتدار دنیوی غرب در ابعاد سیاسی، اقتصادی و نظامی خود داشت پوشش می‏داد. یعنی هجوم در یک میدان مجادله و در مواجهه رویاروی فرهنگی واقع نشد، چه این که پیروزی و یا شکست در شرایط عادلانه گفت و گو به معنای تهاجم و غلبه ظالمانه یکی از دو طرف بر طرف دیگر نیست.

در هجومی که غرب با استفاده از امکانات و ابزارهای غیرفرهنگی خود به ابعاد فرهنگی جامعه ما انجام داد، در مدت کمتر از یک یا دو نسل رشته‏های مختلف علمی با آخرین اساتید خود راهی گورستان شدند، بدون آن که فرصت اجتماعی لازم را برای گفت و گو با فرهنگ مهاجم و یا امکان دفاع از خود را پیدا کنند، و آن مقدار از دانش‏ها و علوم که باقی ماند در پناه تداوم و بقای فرهنگ دینی نه در مدیران و نخبگان سیاسی بلکه در متن زندگی و زیست مردم کوچه و بازار بود.

فقه و اصول با زندگی و زیست مردم، بدون آن که در هیچ یک از مراکز و سازمانهای رسمی علم، حضور داشته باشد، به حیات و رشد خود ادامه داد و در پناه اقتدار و مرجعیتی که با رویکرد عملی مردم به گونه‏ای غیررسمی و لکن به نحوی زنده و واقعی برای آن باقی ماند، توانست به برخی از علوم عمیق دیگر در سطح نخبگان علمی و دینی جامعه پوشش دهد و فرصت بقاء و دوام آن علوم را نیز در خارج از دانش‏ها و سازمانهای رسمی علم فراهم آورد و در همین حوزه‏های محجور و منزوی بود که حلقه‏های مظلوم تدریس با یک استاد و یک شاگرد نظیر مرحوم شاه‏آبادی و امام خمینی رحمه‏الله علیهما تداوم یافت، تا آن که در نهایت با اعتماد به همان فرهنگ و همان مردمی که با آن فرهنگ نفس می‏کشیدند، انقلاب و حرکتی به وجود آمد که در نظر تیزهوشان و تک ستارگان سپهر معرفت قبل از هر چیز نوید بخش اقتدار مجدد اصول موضوعه، متافیزیک و پارادایمهای دانش و علمی نوین است.

هجوم فرهنگی غرب با ابزارها، امکانات و ساز و کارهای اجتماعی، سیاسی، نظامی و روانی خاص شکل گرفته است، جامعه و نسل جوان ما قبل از هر چیز نیازمند آگاهی و وقوف نسبت به اصل این واقعه عظیم تاریخی است و در مرتبه بعد، محتاج شناخت مکانیسم آن است و البته این نسل اگر به اصل واقعه که مربوط به بخشی از وجود و حقیقت اوست خودآگاهی پیدا کند، شیوه‏های مقابله و رویارویی با آن را خود پیدا خواهد کرد. از کتاب تاریخ ایران هرگز انتظار آن نیست که تشریح امور فوق را در دستور کار خود قرار دهد. این امر، نه شدنی و نه مطلوب است امّا این انتظار می‏رود که در مدل تحلیل خود جایی برای این واقعه باقی بگذارد و به گوشه‏هایی از آن اشاره داشته باشد و در کتاب حتی اشاره‏ای به آن نیز نیست.

ه: حذف نقش فرهنگ دینی در تحولات معاصر ایران

کتاب نه تنها به هجوم فرهنگی غرب بی‏توجه است بلکه نظر و تعلقی به فرهنگی که مورد هجوم قرار گرفته است نیز ندارد. تحولات اجتماعی که از دیدگاه کتاب، مثبت است، هیچ یک ریشه در فرهنگ خودی ندارد، بلکه همه متأثر از عواملی است که از آن سوی دنیا وارد شده است.

در کتاب برای زمینه‏های فکری مشروطه از سه عامل نام برده شده است.

اوّل: پیدایش اندیشه‏های نو درباره حکومت

دوّم: انتشار آثار انتقادی در مورد اوضاع ایران

سوّم: تأثیر حوادث جهانی بر افکار ایرانیان.

و با توضیحی که درباره عوامل آمده است، هر سه عامل، ریشه در تحولات فکری دنیای غرب دارد، معرفی کردن عوامل یاد شده برای تبیین تحولات عصر مشروطه با ساختار تحلیل کتاب همگون و هماهنگ است. زیرا تحلیل کتاب در چارچوب نگرش ایدئولوژیک مدرنیسم و دیدگاههای اروپایی قرن نوزدهم است. در این نگاه، همه آنچه در غیرغرب است، موزه‏ای از پیشینه تاریخی دنیای غرب می‏باشد، و کشورهای غیرغربی دیر یا زود با الهام گرفتن از تحولات دنیای مدرن از گذشته تاریخی خود عدول خواهند کرد و با آینده تاریخ غرب همراه خواهند شد و البته در این مرحله گزار، برخی شتابزده و عجولانه حرکت می‏کنند و این گروه گاه گرفتار رویه استعماری غرب می‏شوند و جامعه را با مشکلاتی مواجه می‏کنند که نمونه آن را در تحلیل کتاب نسبت به دوران رضاخان می‏توان دید و برخی دیگر بر اصول و بنیانهای فرهنگی خود پای می‏فشارند و این گروه از دیدگاه تحلیل کتاب، همان کسانی هستند که با استبداد پیشین خوی گرفته و یا منافع خود را در آن جستجو می‏کنند و گروه سوم کسانی هستند که با توجه به شرایط تاریخی خود و به تعبیر کتاب با وجود گرایشهای مذهبی به اصلاح تدریجی امور معتقد هستند(۷). در نگاه کتاب، افرادی چون شیخ فضل‏الله به طور طبیعی باید در گروه دوّم قرار گیرند. اشخاصی که در کتاب به صورت مکرر با عنوان «نیروهای ملّی مذهبی» و یا مذهبی ملّی از آنها یاد می‏شود در گروه سوّم قرار می‏گیرند.

گروه سوّم ـ در تحلیل کتاب در قبال دنیای مدرن ـ ایده‏ها و آرمانهای جدیدی را مطرح نمی‏کنند و در وضعیت کنونی دنیا رسالت نوینی را برای خود قائل نیستند و بلکه همه رسالت آنان در به اجرا آوردن موفق ایده‏هایی است که از دنیای مدرن دریافت کرده‏اند. تفاوت این گروه با رضاخان که در گروه اوّل واقع شده است، فقط در مدیریّت عقلانی و اجرای صحیح است!!

بدون شک اسلام و دستورات آن و خصوصا فقه سیاسی تشیع در مقطع قاجار نه تنها به عنوان یک اندیشه بلکه به عنوان یک واقعیت اجتماعی در اوج اقتدار تاریخی خود به سر می‏برد و حضور فعال آن در جنبش

تنباکو و مسأله مشروطیت چیزی نیست که بتواند مورد انکار و تردید قرار گیرد، و لکن این حضور به دلیل محدودیتها و ضعف نگرش کتاب به طور کلی نادیده انگاشته شده است.

کتاب به دلیل تحلیلی که دارد اگر از نقش اسلام با عناوین بیداری اسلامی و یا رهبری روحانیت یاد می‏کرد، برای آن چیزی فراتر از یک نقش ثانوی نمی‏توانست قائل شود، به این بیان که حرکت‏های نوگرایانه متأثر از غرب از امکانات بالقوه‏ای که در اسلام وجود داشت نیز برای مبارزه با استبداد پیشین بهره بردند، و حال آن که فقه سیاسی شیعه تنها زمینه‏ساز مبارزه با استبداد و یا حتی استعمار نمی‏باشد تا بسترهای لازم را برای حرکت‏های منوّرالفکران و کسانی پدید آورد که متأثر از اندیشه‏های سیاسی دنیای غرب هستند. بلکه اندیشه سیاسی تشیع در کنار نفی استبداد و استعمار، پیام مثبتی را نیز برای عدالت دینی و حاکمیت الهی در متن خود داراست، پیامی که با نگاه به قداست زندگی و دفاع از حضور دیانت در متن سیاست در قبال اندیشه‏های سیاسی مدرنی قرار می‏گیرد که سکولاریزم و دنیوی دیدن امور، سکه مقبول آن است.

در هیچ جای کتاب، اثری از برجستگی‏های تفکر دینی و هویت ممتاز و ویژه آن نیست و هرگز به نقطه عطفی که اقتدار این تفکر با انقلاب اسلامی در تاریخ بشر معاصر پدید آورده، اشاره‏ای نشده است.

در بحث‏های پایانی کتاب به طرح حکومت اسلامی از ناحیه حضرت امام رضوان‏الله تعالی علیه و در صفحات آخر در بخش «بیشتر بدانید» که به مطالعه دانش‏آموزان واگذار شده است، به تأثیری که انقلاب ایران در احیای جهانی موقعیت دین داشته، اشاره شده است(۸) و لکن در این عبارات نیز اثری از محتوای پیام نیست زیرا بر همه کتاب، مدرنیسم به عنوان یک ایدئولوژی، سایه افکنده و به همین دلیل، کتاب نه تنها تحلیل دینی

از حوادث اجتماعی ایران را تاب نمی‏آورد و به حضور سازنده و فعال دیانت به عنوان یک عامل مؤثر در تغییرات اجتماعی مشروطیت و بعد از آن اعتراف نمی‏کند بلکه ظرفیت تحمل برخی از تحلیل‏های پست مدرن را که مورد توجه غربیان نیز هست، دارا نمی‏باشد.

کتاب برای آن که چشم خود را بر هویت استقلالی حرکت دینی فرو بندد با برخورد گزینشی نسبت به رهبران مشروطه و نیز نسبت به تعابیر آنان(۹) کوشیده است این معنا را القاء کند که آنان اگر هم از زمینه‏های مذهبی برای بسیج مردم استفاده کردند لکن اهداف خود را در آرمانهایی جستجو می‏کردند که اندیشه سیاسی غرب به ارمغان آورده بود.

و : تحقیر فرهنگ ایرانی و زمینه‏سازی برای تأثیرپذیری

کتاب، هجوم فرهنگی غرب به حوزه تمدن اسلامی را نه تنها تهاجم نمی‏بیند بلکه همه آنرا نورانیت و روشنگری می‏خواند و اگر از آفت و آسیبی سخن گوید به حوزه استعمار و یا شتابزدگی مدیران و کارگزاران باز می‏گرداند. خواننده‏ای که در چارچوب نگرش کتاب به موقف تاریخی خود می‏نگرد جز احساس عقب‏ماندگی و حقارت نمی‏تواند داشته باشد و این تحقیر زمینه روانی لازم را برای تاثیرپذیری هر چه بیشتر نسبت به فرهنگ غربی پدید می‏آورد.

در کتاب گر چه کوشش شده از نوعی ملّی‏گرایی و ناسیونالیسم فائق بر مذهب، دفاع کند و به ملیتی اشاره کند که اسلام را نیز در خود هضم و جذب می‏کند و حتی از ایرانیانی یاد کند که «با استفاده از دانش و تمدن خویش و جذب و پذیرش فرهنگ و تمدن متعالی اسلام توانستند به دستاوردهای جدید و بزرگتری برسند»(۱۰) و حتی با ردیف کردن دو لفظ مذهبی و ملّی، از نقش مکرّر نیروهای مذهبی ملّی و یا ملّی مذهبی یاد کند و لکن به راستی در هیچ جای کتاب چیزی را نمی‏یابید که جوان ایرانی با خواندن آن احساس عزت و نشاط کند و یا اینکه دانش‏آموز را در برابر فرهنگ و تمدن غرب، مصونیت بخشد.

خواننده در متن کتاب به نقل از روشنفکران و نو اندیشان، تصریح بر این نکته را می‏یابد که اصول حکمرانی ایران در طول سه هزار سال هیچ تغییری نکرده و دانش‏آموز در کتاب می‏خواند که پیشرفتهای اروپائیان، ناشی از نوع حکومت آنان و وجود قانون در این گونه جوامع است.(۱۱) عبارات فوق، یک ملت وحشی را معرفی می‏کند که سه هزار سال بدون قانون زیسته‏اند و اینک باید به قانون، آنهم از نوع غربی آن روی آورند. این عبارات، از لوازم منطقی تحلیل کتاب هستند و به همین دلیل هر چند در متن اصلاح شده، حذف شده‏اند لکن حذف آنها موجب می‏شود تا مطلب فوق به عنوان عبارات ناگفته کتاب، به ذهن خواننده رسوب کند زیرا تحلیل کتاب این بار همان با لطافت و نرمی بیشتری به ذهن خواننده القاء می‏کنند.

ز : کارکردهای اجتماعی ناسالم

نکته‏ای که نباید از نظر دور بماند این است که کتاب «تاریخ ایران»، یک کتاب تاریخی برای متخصّصین این رشته یا دانشجویان رشته تاریخ و یا حتی یک کتاب عمومی تاریخی نیست. بلکه کتابی است که هر دانش‏آموز ایران در نظام آموزش و پرورش این مملکت ناگزیر از خواندن آن است و به همین دلیل، تنها یک نقش و کارکرد علمی برای علاقمندان به تاریخ ندارد، بلکه کارکردهای اجتماعی دیگری را در سطح فرهنگ جامعه خواهد داشت.

برای اغلب خوانندگان این کتاب که آن را باید به دقت فراگیرند و از امتحان نیز موفق بیرون آیند، این، اوّلین و یا آخرین کتابی است که درباره تاریخ معاصر ایران می‏خوانند، یعنی آنها محققین و متبعینی نیستند که با کاوشهای قبلی و یا بعدی خود به نقادی کتاب بپردازند و یا کاستی‏ها و بخش‏های ناگفته کتاب را تکمیل کنند و مانع اثرات نامطلوبی شوند که در اثر کسب اطلاعات محدود، ممکن است پدید آید و البته این بدان معنا نیست که کتاب، هویت تاریخی خوانندگان خود را شکل می‏دهد و لکن بدون شک، تصویری را که از واقعیت تاریخی آنان نمایش می‏دهد، در اغلب موارد به عنوان آخرین تصویر در ذهن آنان باقی می‏ماند.

حساسیت مسأله فوق، هنگامی بیشتر می‏شود که توجه شود کتاب مربوط به تاریخ گذشته دور این مملکت و یا تاریخ نزدیک یک مملکت دیگر نیست بلکه مربوط به تاریخ معاصر همین مملکت است و تاریخی است که به طور مستقیم به اکنون و وضعیت فعلی جامعه خواننده، متصل است و به همین دلیل، تصویری که کتاب ارائه می‏دهد بیش از آن که زمینه کاوشهای علمی بعدی باشد منشأ عمل اجتماعی خوانندگان آن می‏گردد.

با توجه به آنچه بیان شد تصویری که کتاب از اشخاص و جریانهای معاصر ارائه می‏دهد و یا نقلی که از

وقایع تاریخی می‏کند باید حتی‏المقدور کامل و فراگیر باشد و به نقل گزینشی بخشی از یک حادثه و یا بخشی از یک جریان اکتفا نورزد و در صورتی که گنجایش و ظرفیت طرح جامع برخی مسائل را ندارد، اگر با سکوت از کنار برخی افراد و یا جریانها گذر نماید بهتر از آن است که بخشی از اطلاعات را به صورت ناقص و یا گزینشی نقل نماید، زیرا وقتی، اطلاعی ناقص و ناتمام نسبت به یک فرد و یا جریانی داده می‏شود که همچنان مسأله زنده و فعال اجتماعی است، خواننده براساس تصویر ناقصی که از فرد و یا جریان به دست می‏آورد، به کنش اجتماعی می‏پردازد، و در این صورت کتاب بدون آن که اثری علمی داشته باشد، و یا بیش از آن که اثر علمی داشته باشد، کارکرد مستقیم اجتماعی خواهد داشت.

کتاب متأسفانه نسبت به بسیاری از مسائل اجتماعی موجود، برخورد ناقص و گزینشی کرده است. به عنوان مثال با نام بردن از برخی افراد و گروهها، شأن اجتماعی خاصی به آنها بخشیده است بدون آن که اطلاعات کاملی درباره آنان ذکر کند. نام برخی از افرادی که به عنوان نیروهای ملّی و مذهبی معرّفی شده‏اند به تکرار در کتاب آمده و یا نام برخی از اشخاص که با حرکت امام همراهی داشته‏اند ذکر شده است بدون آن که از موضع‏گیری‏های بعدی آن افراد و جریانهای مربوط به آنان در قبال انقلاب و یا از موضع‏گیری امام رضوان‏الله تعالی علیه در قبال آنان سخن گفته شود و یا از برخی تشکل‏های سیاسی نام برده می‏شود بدون آن که از حوادث و انشعابات بعدی مربوط به آنان حرفی به میان آید.

طرح ناقص امور فوق موجب شده تا کتاب در حد یک بیانیه سیاسی و یا یک متن تبلیغاتی برای بعضی از گروهها و جریانها یا افراد در آید حال آن که هزینه کردن یک متن درسی ملّی برای بخشی از افراد و نیروهای سیاسی، صحیح نیست. کتاب باید از کنار آن نامها به سکوت گذر کند تا متن درسی را هزینه یک گروه خاص نکند و یا در صورتی که برای مرور اجمالی به تاریخ معاصر ایران، ناگزیر از طرح نام آنان است به اطلاعات گزینشی و جهت‏دار که به تحریف واقعه می‏انجامد، بسنده نکند.

کتاب با تحقیر هویت تاریخی و اجتماعی دانش‏آموزان، آنان را در معرض برخی آسیب‏های روانی، اجتماعی قرار می‏دهد و با اطلاع‏رسانی ناقص نسبت به جریان‏ها و مسائل زنده جامعه زمینه تکوین برخی از فتنه‏ها و تنشهای اجتماعی را پدید می‏آورد.

پی‏نوشتها:

______________________________

۱- مجموع آثار حکیم صهبا، تحقیق حامد ناجی. «خلیل بهرامی». کانون پژوهش اصفهان، ۱۳۷۸، ص ۵۵٫

۲- تاریخ ایران(۲)، دفتر برنامه‏ریزی و تألیف کتابهای درسی ۱۳۷۶ ش. چاپ اوّل، ص ۱۰۶٫

۳- همان، ص ۱۴۷٫

۴- همان، ص ۱۳۳٫

۵- همان، ص ۱۳۲٫

۶- تاریخ ایران(۳) تهیه شده در گروه دفتر برنامه‏ریزی و تألیف کتب درسی ۱۳۷۴، ص ۱۱۳٫

۷- تاریخ ایران (۲)، ۱۳۷۸، ص ۱۳۳٫

۸- تاریخ ایران(۲) ۱۳۷۸، ص ۲۵۱٫

۹- همان، ص ۱۲۰٫

۱۰- تاریخ ایران، ۱۳۷۸، ص ۲۰٫

۱۱- همان، ص ۱۲۲٫

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *