جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی، یادداشتی از دکتر حمید پارسانیا

جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی، یادداشتی از دکتر حمید پارسانیا

 

ذَلِک بِأَن اللهَ هُوَ الْحَق وَأَن مَا یدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ (سوره لقمان – آیه ۳۰)

آقای دکتر کچویان از زمان نشست با دکتر فاضلی، در دانشگاه علامه طباطبایی، مدتی است که باب گفت‎وگو درباره مرگ و زندگی جامعه‎شناسی و نسبت جامعه‎شناسی با مطالعات فرهنگی را گشوده است؛ برگزارکننده آن نشست، یعنی بسیج دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی، برای صحبت‎های دکتر کچویان عنوان مرگ جامعه‎شناسی و تولد مطالعات اجتماعی را برگزیده بود. از آن زمان تاکنون دوستان زیادی در این بحث مشارکت کرده و هریک از منظر خود به اظهارنظر در این‎باره پرداخته‎اند، بنده نیز به سهم خود می‎‎کوشم تا زاویه‎ای جدید بر این بحث بگشایم و یا دست‎کم به یکی از زوایای آن اشاره کنم.

 

مسأله حیات و یا مرگ جامعه‎شناسی و نیز نسبت آن با مطالعات فرهنگی، بدون توجه به برخی از زمینه‎‎های معرفتی دیگری که بیرون از حوزه جامعه‎شناسی قرار می‎‎گیرند، به سامان نمی‎‎رسد، چه این‎که بخش قابل‎توجه تحولات و تغییرات جامعه‎شناسی برون‎زا بوده و تحت تأثیر عوامل بیرونی این علم است.

 

مهمترین عامل معرفتی تأثیرگذار در تکوین و تحولات جامعه‎شناسی کلاسیک در دو سده نوزدهم و بیستم، زمینه‎‎های فلسفی و معرفت‎شناختی آن است.

 

بسط آمپرسیسم و به‎دنبال آن غلبه رویکرد پوزیتیویستی به علم، موجب شد تا اولا، علم براساس این مبنای معرفت‎شناختی، معنای تاریخی خود را که صور عقلی و یا شهودی علم را نیز در بر می‎‎گرفت، از دست بدهد، و science با جدا شدن از philosophy در معنای جدیدی به‎کار رود. این معنای جدید تنها دانش آزمون پذیر و تجربی را در بر می‎‎گرفت. به موازات تغییری که در معنای لغت علم به‎وجود آمد تغییر دیگری در معنای لفظ فلسفه شکل گرفت.

 

فلسفه از نیمه دوم قرن بیستم به معرفت عقلی تجریدی غیرتجربی، اطلاق و معنای جدید علم موجب شد، تا آگاهی‎‎های علمی پیشینی که از روش‎‎های غیر تجربی نیز استفاده می‎‎کردند، و با رویکرد‎‎های ارزشی، انتقادی و هنجاری قرین می‎‎شدند، به‎عنوان معرفتی غیر علمی، تحت عنوان فلسفه اجتماعی معرفی شوند و دانش علمی جدید با روش تجربی و آزمون‎پذیر، با عنوان فیزیک اجتماعی و از آن پس جامعه‎شناسی شکل گیرد.

 

توجهاتی که دیلتای و ریکرت به تفاوت موضوعات انسانی و فرهنگی، با موضوعات طبیعی داشتند، تغییری درمعنای تجربی و پوزیتیویستی علوم اجتماعی و علم جامعه شناسی پدید نیاورد.

 

پوزیتیویسم قرن نوزدهم ابزار و روش علم را محدود ساخته و در حقیقت تغییری در اصل معنای علم ایجاد نکرده بود، علم دانشی به‎حساب می‎آمد که به شناخت جهان می‎‎پرداخت. پوزیتیویسم ابزار و روش علم را به حس و تجربه و آزمون محدود ساخته بود.

 

پوزیتیویسم قرن نوزدهم، به محدودیت‎‎هایی که علم تجربی در اثر محدودیت ابزار و روش خود پیدا می‎‎کرد نیز توجه نداشت و به‎رغم روش‎‎ها و ابزار‎های محدود خود، از علم همان توقعات و انتظاراتی را داشت که پیش از آن راسیونالیست‎ها و عقل‎گرایان از علم داشتند، و به همین دلیل جامعه‎شناسی قرن نوزدهم نقش روشنگرانه فیلسوفان عقل‎گرای پیشین را بازی می‎‎کرد.

 

حادثه‎ای که در نیمه اول قرن بیستم اتفاق افتاد، توجه به محدودیت‎هایی است که علم در اثر روش و ابزار تجربی خود پیدا می‎‎کرد. این محدودیت‎ها، علم تجربی را از اریکه داوری‎‎های متافیزیکی نسبت به کل جهان و یا از مسند قضاوت‎‎های ارزشی که به ارائه ایدئولوژی‎های علمی منجر می‎‎شد، به زیرکشید و بدین ترتیب در نیمه اول قرن بیستم، جامعه‎شناسی به‎صورت یک علم تکنوکرات، در عرض دیگر دانش‎‎های تجربی قرار گرفت. مرثیه‎خوانی‎‎های سی رایت میلز برای وضعیت اسفبار جامعه‎شناسی در این مقطع، با توجهات هوشمندانه او به تنگنا‎های معرفت‎شناختی این دانش قرین است.

 

اعتراض اندیشمندان حلقه فرانکفورت به نقش محافظه‎کارانه جامعه‎شناسی پوزیتیویستی و کوشش آنان برای نشان دادن ابعاد ارزشی جامعه‎شناسی کلاسیک و دفاع آنان از رویکرد انتقادی خود نیز بخشی از تلاش‎‎هایی است که در نیمه قرن اول بیستم، در تقابل با محدودیت‎‎های جامعه‎شناسی پوزیتیویستی انجام می‎‎شد؛ و لکن هیچ‎یک از این فعالیت‎‎ها در نیمه اول قرن بیستم، به‎لحاظ منطقی نمی‎‎توانست، جامعه‎شناسی را از تنگنا‎هایی که ماکس وبر در اثر تأملات معرفت‎شناختی خود، برای آن ترسیم کرده بود، ر‎هایی بخشد.

 

فرصت جدید برای جامعه‎شناسی، از ناحیه تأملاتی پدید آمد که در قلمرو فلسفه علم شکل گرفت، این تأملات بیشتر از ناحیه کسانی بود که در قلمرو علوم پایه، روش‎‎های تجربی، و آزمون‎پذیر خود را دنبال می‎‎کردند. تأملات نظری، آنان را به این حقیقت واقف کرد که معرفت تجربی تنها در مرحله رویکرد عالمان به معرفت علمی نیست، بلکه به گزاره‎‎های ارزشی متکی است، چراکه این مقدار پیش از این نیز مورد توجه وبر و یا متفکران حلقه فرانکفورت قرار گرفته بود.

آنان به این نکته پی بردند که ساختار معرفت در تار و پود درونی خود متکی برگزاره‎‎های غیرارزشی و غیرتجویزی‎ای است که از نوع فرضیه‎‎های آزمون‎پذیر نیز نیستند.

در اندیشه تامس کون این نوع از گزاره‎‎ها، در مجموعه اصول و مبادی‎ای قرار می‎‎گرفتند که او از آن‎‎ها با نام پارادایم یاد می‎‎کرد.

 

ره‎آورد فلسفه علم در هم شکستن اسطوره استقلال ساختار معرفت علمی از دیگر حوزه‎‎های معرفتی‎ای بود که به‎دلیل غلبه پوزیتیویستم، پیش از آن به‎عنوان معرفت غیرعلمی شناخته می‎‎شدند.

 

مبدأ عدم تناقض، اصل علیت و نحوه تفسیری که از علیت می‎‎شود، گزاره‎‎هایی ارزشی نیستند. و این‎گونه از گزاره‎‎ها، بدون آن‎که خصلت آزمون‎پذیر داشته باشند، در متن روش تجربی، حضور تعیین‎کننده و حیاتی دارند.

 

حضور این دسته از گزاره‎‎ها در متن معرفت تجربی، استقلال هویت پوزیتیویستی و یا تجربی علم را از دیگر حوزه‎‎های معرفتی مخدوش می‎‎سازد. و توجه به این امر، از ارتباط فعال دانش به اصطلاح علمی با دیگر آگاهی‌های بشری پرده برمی‎دارد، و این حقیقت را نشان می‎‎دهد که رویکرد جامعه علمی به این دسته از گزاره‎‎ها، رویکردی نیست که با روشی پوزیتیویستی امکان پذیر باشد. و در نتیجه جامعه علمی در انتخاب معنای علم و ساختار معرفت علمی، تحت تأثیر عوامل اجتماعی تاریخی، فرهنگی و غیرآن عمل می‎‎کند.

 

فلسفه علم نشان داد که معنای پوزیتیویستی علم، هویتی مستقل از فرهنگ مدرن نمی‎‎تواند داشته باشد.

 

فروپاشی رویکرد پوزیتیویستی و تجربی در قلمرو فلسفه علم پیامد‎های زیر را به‎دنبال آورد.

 

اولا؛ پایه‎‎های مسلط روش‎ها و نظریه‎‎های پوزیتیویستی را در علوم اجتماعی، اعم از مردم‎شناسی، انسان‎شناسی و یا جامعه‎شناسی، متزلزل ساخت.

 

ثانیا؛ ابزار‎های منطقی کارآمدتری را برای نسل دوم مکتب انتقادی فراهم آورد. و آنان با استفاده از این فرصت تاریخی، مدعیات خود را از حاشیه محافل آکادمیک به متن گفت‎وگو‎های جامعه علمی منتقل ساختند.

 

ثالثا؛ دانش اجتماعی را که اینک از محدودیت‎‎های روشی و ساختاری جامعه‎شناسی کلاسیک قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم خارج می‎‎شد؛ با نظریه‎‎هایی مواجه ساخت که از سطوح دیگری از عقلانیت که فراتر از عقلانیت ابزاری و تجربی بودند، بهره می‎‎بردند.

 

رابعا؛ حوزه‎‎هایی نظیر جامعه‎شناسی معرفت، فلسفه علوم اجتماعی و فرهنگ و ارتباطات را فعال ساخت، زیرا فلسفه علم در جست‎وجوی زمینه‎‎های وجودی خود، ناگزیر به‎سوی این حوزه‎‎ها نظر می‎‎دوزد.

 

فرهنگ و ارتباطات، حوزه‎‎هایی نیستند که از نیمه دوم قرن بیستم فعال شده باشند. فرهنگ از قرن نوزدهم، مهمترین موضوع برای مطالعات مردم‎شناسانی بود که کشور‎های غیرغربی و جوامع غیرصنعتی را موضوع علم خود قرار داده بودند. و ارتباطات نیز حوزه‎ای بود از نیمه اول قرن بیستم در طی دوران جنگ که موضوع مطالعات جامعه‎شناسان قرار می‎‎گرفت.

 

نکته قابل‎توجه این است که تحولات معرفت‎شناختی، اولا حوزه فرهنگ و هم چنین ارتباطات را بیش از پیش فعال ساخت.

 

و ثانیا این دو حوزه را بیش از آن‎که موضوع و ابژه دانش علمی قرار دهد، به‎عنوان حوزه‎‎های تأثیرگذار در سوژه و ذهنیت عالمان به رسمیت شناخت.

 

معرفت‎شناسی مدرن و فلسفه علم پس از توجه به کاستی‎های تفسیر‎های پوزیتیویستی علم، به‎سوی ترمیم این تفاسیر گام برنمی‎‎دارد. بلکه راهی را که پوزیتیویسم در عبور از متافیزیک و عقل نظری و یا علمی آغاز کرده‌است، دنبال می‎‎کند و به اقتضائات آن گردن می‎‎نهد.

 

رویکرد پوزیتیویستی به‎رغم اعراض از متافیزیک و ساحت‎های تجریدی عقل نظری و ابعاد ارزشی و تجویزی عقل عملی، جایگاه ممتاز معرفت علمی را در مقام کشف از حقیقت پاس می‎‎دارد، هرچند که این رویکرد نفس الامر و حقیقت را به حوزه امور طبیعی محدود می‎‎سازد.

 

پوزیتیویسم از این حقیقت غافل بود، که با اعراض از بنیان‎های عقلی و متافیزیکی خود ناگزیر به دیگر حوزه‎‎های معرفتی که در قلمرو فرهنگ قرارگرفته و از مسیر ارتباطات انسانی شکل می‎‎گیرند، پناه خواهد برد. و این امر، هم استقلال و هویت شناختاری علم را مخدوش ساخته، و هم معرفت علمی را در ورطه نسبیتی قیاس‎ناپذیر و شکاکیتی عام و فراگیر ساقط خواهد کرد.

 

معرفت علمی با اعراض از مبادی متعالی وجود و غفلت از بخش ثابت هستی، که اسماء و صفات الهی و عالم عقول را در برمی‎گیرد، در نخستین گام نفس‎الامر حقایق را به عالم طبیعت که بخش سیال هستی است، نازل می‎‎کند و از آن پس با عبور از طبیعت به قلمرو اعتبارات انسانی و اجتماعی وارد می‎‎شود.

 

آدمی در مرتبه ارتباط با اسماء و صفات الهی، برای وصول به حقیقت، پرسش کمیل از امیر مؤمنان علی (علیه‎السلام) را در پیش روی خود می‎‎بیند که پرسید: حقیقت چیست؟ و نیز پاسخ امیر مؤمنان علی (علیه‎السلام) را درمی‎‎یابد که حقیقت کشف سبحات جلال الهی است و انسان در افق عالم عقول از عقل قدسی، عقل متافیزیکی، عقل نظری و عقل تجریدی و تجربی سخن می

 

 

‎‎گوید. و در افق طبیعت، حقیقت را در متن عالم مادی و طبیعی، جست‎وجو می‎‎کند. و عقل تجربی و ابزاری را به‎عنوان تنها وسیله شناخت علمی می‎‎بیند. و با عبور از عالم طبیعت به عقلانیت ارتباطی و عقل عرفی که درحوزه فرهنگ عمومی و زندگی روزمره این جهان شکل می‎‎گیرد، پناه می‎‎برد. و بدین ترتیب مطالعات فرهنگی و دانش ارتباطات که اینک برای نشان دادن هویت نسبی و چهره تاریخی خود، حتی از استعمال لفظ علم در معنای پوزیتیویستی آن نیز پرهیز می‎‎کند؛ نقش الهیات، متافیزیک، معرفت‎شناسی و فلسفه علم را برای معرفتی ایفاء می‎‎کند که اولا ادعای شناخت حقیقت را ندارد و ثانیا، بیش از آن‎که داعیه تغییر واقعیت را داشته باشد، مدعی تفسیر و تعریف جهان از منظر فرهنگی و تاریخی خود است، این تفسیر و تعریف، با عقل تجربی سازمان نمی‎‎یابد، بلکه با عقل عرفی که مستقر در متن فرهنگ است شکل می‎گیرد. و از عقلانیت ارتباطی که حاصل تعاملات روزمره انسانی است، تغذیه می‎‎کند. و در این عرصه عقلانیت انتقادی نیز عنصری نیست که در جهت بازگشت به حقیقت، فعال باشد. بلکه پدیده‎ای که در جهت حذف موانع و تحریفاتی عملی می‎‎کند که در متن عقلانیت ارتباطی به‎وجود می‎‎آید.

 

برچسب: جامعه‌شناسی, حسین کچویان, حمید پارسانیا

تاریخ:۱۳۸۹/۱۱/۱۱

 

منبع: وبگاه دکتر حسین کچویان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *