حجه الاسلام و المسلمین پارسانیا:اگر فلسفه دینی بود، همه علوم دینی می‌شود

حجه الاسلام و المسلمین پارسانیا:اگر فلسفه دینی بود، همه علوم دینی می‌شود

اگر ما این دیدگاه را بپذیریم، فرهنگ و تاریخ و تمدن اسلامی نیز فرهنگی خنثی نسبت به معرفت علمی مدرن نمی‌تواند باشد و نفیاً یا ایجاباً با آن نسبت دارد و علمی متناسب با خودش را ناگزیر شکل می‌دهد. هر جامعه‌ای از منظر و از افق خودش به تفسیر عالم می‌پردازد و بی‌افق نمی‌شود. هر فرهنگی از زاویه سنت خودش به تفسیر جهان می‌پردازد و تفسیر بدون سنت ممکن نیست. هر جامعه‌ای به تناسب نوع اقتدار خودش، تبیینی از جهان دارد و بین حوزه قدرت و اقتدار از یکسو و حوزه دانایی و آگاهی از سوی دیگر گسل و گسست نیست

 

مصاحبه با دکتر پارسانیا در رابطه با تحول علوم انسانی

بسم الله الرحمن الرحیم. با تشکر از وقتی در اختیار ما قرار دادید. همان­گونه که مستحضرید مساله علوم انسانی و ضرورت تحول در آن، با شکل­های مختلف از آغاز انقلاب اسلامی تا کنون مطرح شده است. اگر ممکن است به عنوان مقدمه بحث تحلیل خودتان را از مساله علوم انسانی موجود در کشور بفرمایید تا در ادامه به جزئیات بحث بپردازیم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم، طرح مسئله تحول در علوم انسانی، پرداختن به نظرات مختلف و دسته‌بندی کردن آنها، البته خودش مناسب است و این‌که داعیه چگونه باشد، دسته‌بندی‌ها و رتبه‌بندی‌های مختلفی را اقتضاء می­کند.

به هر حال ضرورت این تحول از چند جهت قابل بررسی است، از جهت حوزه علوم انسانی، این ناظر به موضوع مسئله است. علوم انسانی علومی نیستند که موضوع واحد فراگیری داشته باشند، نمی‌خواهم بگویم قواعد کلی‌ای پیدا نمی‌کنند! ما در علوم انسانی به قواعد عام و فراگیری نمی‌توانیم برسیم! اما وقتی مصادیق منحصر به فرد هستند، خیلی قواعد کلی کارآمد نیستند. این مقدار مورد وفاق دیدگاه‌های مختلف هم هست، دلیلش این است که موضوع علوم انسانی دانش‌هایی هستند که به موضوعاتی می‌پردازند که با آگاهی و اراده انسان بوجود می‌آید و چون حوزه آگاهی و اراده انسان خیلی متنوع است، صور مختلفی پیدا می‌کند.

این تقسیم‌بندی راجع به علوم انسانی از دیرباز مورد توجه بوده، در یونان وقتی ارسطو علوم را به علوم نظری و علوم عملی تقسیم می‌کند، همین مسئله را مورد نظر دارد: موضوع علوم نظری هستی‌هایی است که انسان تنها می‌تواند نظر بدهد و بشناسد. موضوع علوم عملی یا علوم انسانی، ـ کلمه علوم انسانی را فارابی به کار می‌برد ـ ، هستی‌هایی است که با اراده انسان تحقق پیدا می‌کند و روی دوش اراده انسان نشسته. البته خود اراده دارای دو حوزه عزم و جزم است. یعنی اراده هر کس در حوزه آگاهی است و فراتر از چیزهایی که می‌داند نمی‌تواند اراده کند. البته صرف آگاهی، اراده نیست، اما اراده بدون آگاهی نمی‌تواند باشد.

تعریفی که کردیم با تعریف رایج علوم انسانی فرق می‌کند، یا بگویید که فرق نمی‌کند، اختلاف صغروی است. زیرا در تعریف ما متافیزیک جزو علوم انسانی نمی‌شود، بلکه رأس علوم نظری می‌شود. در حالیکه در تعریف رایج، فلسفه و متافیزیک جزو علوم انسانی محسوب می‌شود. شاید هم تعریف مشترک، اما موضوع متافیزیک مورد اختلاف باشد. گویی اینها معتقدند که موضوع متافیزیک نوعی خیال‌پردازی انسانی است؛ متافیزیک نوعی هنر است یا نوعی ایدئولوژی است و ایدئولوژی را انسان‌ها می‌سازند!

به هر حال موضوعاتی که با اراده و آگاهی انسان بوجود می‌آید بسیار متنوع و متفاوت و مختلف­اند.  فرهنگ مدرن با فرهنگ جوامع دیگر تفاوت دارد. لذا احکامی که آنجا برقرار است، جای دیگری نمی‌تواند باشد..

شهید صدر تقسیم‌بندی‌ای راجع به مکتب اقتصادی و علم اقتصاد دارد و معتقد است که مکتب اقتصادی اسلام موضوع جدیدی را ایجاد می‌کند و این موضوع علم جدیدی را. ایشان علم را مستقل از مکتب می‌دانند، اما موضوع عوض می‌شود؛ یعنی قواعد بازار مردمانی که عقلانیت ابزاری بر آنها حکم می‌راند، بر انسانی که در چارچوب مکتب اسلام عمل می‌کند، حاکم نیست. با توجه به این امر است که موضوع علوم انسانی مختلف می‌شود. این حداقل مورد وفاق کسانی است که موضوع علوم انسانی را تشبیه به علوم طبیعی نمی‌کنند. از وبر به بعد در حوزه علوم اجتماعی این علوم را به رسمیت می‌پذیرند. نه این‌که علوم انسانی به لحاظ ساختار نظری و هویت علمی با فیزیک و شیمی فرق می‌کند! علوم انسانی هم دانش‌هایی آزمون پذیر هستند. اما موضوع مورد آزمونشان فرق می‌کند: یکی خاک است و دیگری طلاست و آن یکی هم چیز دیگری..

اما ضرورت تحول در علوم انسانی در نگاه‌های دیگر به اینجا هم ختم نمی‌شود؛ به عقیده این دسته ساختار درونی خود علم هم واحد نیست و آنچه مردمان آن را علم می‌نامند، صنع انسانی است. جامعه علمی بخشی از کل جامعه است و علم هم بخشی از فرهنگی است که یک جامعه تولید می‌کند. به علاوه هر جامعه و نظام اجتماعی با هر معنایی از علم نمی‌سازد! و هر معنایی از علم در حوزه فرهنگ، آثار و تأثیرات متناسب با خودش را دارد. این خیلی مسئله را  پیچیده‌تر می‌کند و نتیجه­ مدعایش هم مختص به حوزه علوم انسانی نیست. یعنی مسئله به ضرورت تحول در علوم انسانی محدود نمی‌شود، بلکه به ضرورت تحول در علوم دیگر نیز می‌انجامد. اگر قرار باشد علم یک نحوه تفصیل و تبیین از جهان باشد، چه جهان انسانی و چه جهان غیر انسانی، این تفصیل و تبیین، پدیده‌ای فرهنگی و انسانی و متأثر از عوامل تاریخی و اجتماعی مختلف خواهد بود.

این سخن خیلی خطرناک است، زیرا به معنای نسبیت علم و معرفت و تاریخی بودن آنهاست. اگر از این موضع وارد شویم هر فرهنگ و تمدنی به تناسب ساختار فرهنگی و تاریخی و تمدنی خودش با نوعی از علم که مأنوس است و انواعی دیگر از علم که مخرب است روبه‌رو خواهد بود.

 

آن تعریف و تبیین اول که ضرورت تحول را به موضوع برمی‌گرداند با پوزیتیویست‌ها می‌تواند همراهی کند، منوط به این‌که تفاوت بین موضوعات انسانی و غیر انسانی و طبیعی را بگذارند، اشاره کردم که از اول قرن بیستم این تفاوت به رسمیت شناخته شد.

اما این‌که ساختار درونی علم متأثر از حوزه فرهنگ و تاریخ و یک پدیده انسانی است، در نیمه اول قرن بیستم توسط فرانکفورتی‌ها مطرح شد و نتیجه‌اش این شد که علم نوعی ایدئولوژی است. این دیدگاه مارکسیست‌های اروپایی است که نو هگلی هستند؛ یعنی مارکسی که به حوزه فرهنگ توجه و بر آن تأکید می‌کند.‌ پس از آن نسل دوم آنها یعنی پست مدرن‌ها با استفاده از ظرفیت تحولاتی که در حوزه فلسفه علم بوجود آمده بود، این آموزه را بیشتر پروراندند و معتقد شدند که ساختار درونی معرفت علمی مستقل از دیگر حوزه‌های معرفتی و انگیزشی بشر نیست. این‌که ما چگونه بخواهیم و میل داشته باشیم در تفسیر ما از جهان تأثیرگذار است و یا مبانی‌ و اصول پذیرفته شده از سوی ما – که ممکن است علمی هم نباشد- در تکوین معرفت علمی ما مؤثر است..

اگر ما این دیدگاه را بپذیریم، فرهنگ و تاریخ و تمدن اسلامی نیز فرهنگی خنثی نسبت به معرفت علمی مدرن نمی‌تواند باشد و نفیاً یا ایجاباً با آن نسبت دارد و علمی متناسب با خودش را ناگزیر شکل می‌دهد. هر جامعه‌ای از منظر و از افق خودش به تفسیر عالم می‌پردازد و بی‌افق نمی‌شود. هر فرهنگی از زاویه سنت خودش به تفسیر جهان می‌پردازد و تفسیر بدون سنت ممکن نیست. هر جامعه‌ای به تناسب نوع اقتدار خودش، تبیینی از جهان دارد و بین حوزه قدرت و اقتدار از یکسو و حوزه دانایی و آگاهی از سوی دیگر گسل و گسست نیست. هر جامعه و مجموعه‌ای به تناسب ذهنیت تاریخی خودش چارچوبی می­یابد و به اسطوره‌ای تن می‌سپارد و از منظر آن اسطوره است که عالم را به هم می‌زند. هر کدام از این گزاره‌هایی که بیان کردم یکی از دیدگاه‌های پست مدرنی است که در تکوین علم و چگونه شکل‌گیری آن اظهار شده است.

در حوزه هم همین حرف‌ها گفته می‌شود: فرهنگ اسلامی نیاز به علم متناسب با خودش دارد؛ علم یک پدیده فرهنگی و تمدنی است و ما باید نگاه تمدنی به علم داشته باشیم و متناسب با تمدن خودمان علم را بسازیم و شکل بدهیم.

لازمه این دیدگاه قبول گسل‌های فرهنگی و تاریخی و تمدنی بین مدل‌ها و انواع مختلف علم خواهد بود و راه هم­زبانی و همدلی و مراوده منطقی‌ بین فرهنگ‌های مختلف بسته می‌شود. این گسل را به هر زبانی می‌خواهید بیان کنید: مثلاً بگویید که اینها شرک و باطل‌اند و ما حقیم؛ یا بگویید آنها غربی‌اند و ما شرقی هستیم؛ وقتی که منطق معرفت علمی درون فرهنگی شکل گرفت، بیرون از آن فرهنگ قیاس‌ناپذیر می‌شود و نمی‌توانید راهی را پیدا کنید. چرا! راه جدل یا تبلیغ،‌ راه وضع و خطابه یا راه قدرت و اقتدار باز است و تأثیرگذاری‌های عملی و عملیاتی می‌شود کرد، اما تأثیر منطقی و معرفتی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

 

 

 

–  اکنون ما هستیم و بحث تحول در حوزه علوم انسانی؛ دغدغه‌ای که شاید جرقه‌اش در اول انقلاب با طرح‌های کلان انقلاب فرهنگی به حاشیه رفت و در سال‌های اخیر شاید ضرورت‌های حتی پراتیک ما را دوباره کشاند به این‌که این قضیه تحول را جدی بگیریم، طرح‌هایی داده شد، الگوهایی مطرح شد، در داخل کشورمان هم الگوهایی هست، الگوهای تحصیل علوم غربی است، الگوهای تخصیصی است، الگوهایی است که اساساً شاید مقوله تحول را قبول نداشته باشد  با این استدلال که علم خیلی مرزبردار و فرهنگ‌بردار نیست. حتی از بزرگی در یک جلسه‌ای شنیدم که فرمودند کفران نعمت است که ما تجارب و دستاوردهای علمی غرب را به این دلیل که متعلق به عالم ما نیست استفاده نکنیم و یا دیدگاه‌هایی که اساساً همین بحث‌های عوالم مختلف را مطرح می‌کنند و به تعبیر حضرتعالی شاید مراودات بینافرهنگی را محال می‌دانند. در آخر می‌خواهیم  نظر حضرتعالی به عنوان یک اندیشمند ـ که در این حوزه دغدغه داشتید ـ در بحث تحول علوم انسانی جویا شویم به اینکه اولاً نگاه مختارتان چیست و ثانیا  الگوی تحول درنگاه حضرتعالی چیست ؟

دیدگاه اول که یک هویت مستقلی را برای معرفت علمی قائل است ضرورت تحول را بیشتر به حوزه موضوع می‌کشاند. دیدگاه دوم ضرورت تحول را به ساختار درونی معرفت علمی می‌برد. دیدگاه اول مشکل جامعه علمی را تا حدی در نپرداختن موضوعات و تاحدی هم مشکل عالمان می‌داند و نه مشکل خود علم، البته علم از این جهت می‌تواند مشکل داشته باشد که بیگانه با محیط خودش طرح شود و علم نافع نباشد. فرهنگ و رفتارهای جامعه علمی و مثلاً مراودات‌شان می­تواند دچار مشکل باشد. این یک دیدگاه است. بعد هم کار ما در دانشگاه‌ها اینهاست که محیط، نمادهای دینی و مراودات را اصلاح کنیم. اهداف‌مان را دینی کنیم، لله بیاموزیم، مستأکل به علم نباشیم با آن روایت‌هایی که آمده؛ یا کارکردها و اهداف خود دانش را اصلاح کنیم تا هم حسن فعلی داشته باشد و هم حسن فاعلی؛‌ حسن فاعلی‌اش یعنی با نیت خوب انجام شود و حسن فعلی‌اش این است که در راستای هدف و کاربرد و کارکرد خوبی از آن بهره ببریم. اما از جهت خود ساختار معرفت علمی علم غربی و شرقی برنمی‌دارد. اما در دیدگاه دوم، علم شرقی می‌شود، غربی می‌شود، نسبی و تاریخی و تمدنی می‌شود. بحث‌هایی که در حوزه فلسفه علم از دهه پنجاه و شصت به بعد بوجود آمد، دیدگاه‌های اول را به لحاظ منطقی به سوی دیدگاه‌های دوم سوق داد. یعنی امکان دفاع از هویت مستقل معرفت علمی را در قبال دیگر حوزه‌های معرفتی از آن بازستاند. لذا ویژگی دیدگاه‌های دوم مانند دیگر دیدگاه‌های پست مدرن، روشنگری را انکار می‌کند و معتقد است چراغی که علم آن را به دست گرفته بود تا جهان را روشن کند چنان روشنایی‌ای ندارد. علم یک محصول اجتماعی و یک کالا و تولید اجتماعی انسان برای رفع نیازها، اهداف و اغراض یک جامعه است و هر مدلی از غرض و مرض یک مدل خاصی از معرفت و علم را به دنبال دارد.

ما الآن بر این باور هستیم که بخش عمده‌ای از معضلات اجتماعی ما به حوزه علوم اجتماعی یا علوم انسانی برمی‌گردد، علومی که خاستگاه آنها اینجا نیست و طبعاً غایات آنها نمی‌تواند غیرمرتبط با خاستگاه‌شان باشد، و لذا بی­ارتباط با جامعه ما است و بسط و  رشد آنها هم به ما کمک نکرده، بلکه مانع هم ایجاد کرده یا باعث عقب‌رفت شده، به عنوان یک اندیشمند یا مصلح می‌خواهیم این مشکل را برطرف کنیم، از کجا باید کار را شروع کنیم؟ مثلاً در جلسه هفته گذشته که خدمت جمعی از نخبگان فرهنگی بودیم یکی از مواردی که تاکیید می کردند بحث تغییر متون بود، حالا دغدغه تغییر استاد به گونه‌ای و عمدتاً تغییر متون بود. آنجا عرض بنده این بود که چرا ما فکر می‌کنیم اگر متون ما تغییری کند بالضروره اجتماع ما تغییر می‌کند. مثالی که من زدم فرمایشات حضرت امام (ره) بود، گفتم ایشان همین حرف‌هایی که برای ما قبل از انقلاب زد برای عراقی‌ها هم زد، چرا در ایران انقلاب ۵۷ بوجود آمد و در عراق نیامد؟ اساساً تئوری ولایت فقیه حضرت امام در عراق تولید شده و تئوریسین بعد از این‌که این را تولید کرده قریب به ده سال در آنجا حضور داشته. اما آن جا اتفاقی نیفتاد، اما این گوشه در غیاب حضرت امام یک اتفاقی افتاد. ما می‌خواهیم کاری کنیم، یعنی با یک تعارضی روبه‌رو شدیم و آن این‌است که ظاهراً علومی که داریم می‌خوانیم و تدریس می‌کنیم و به دانشگاه‌هایمان می‌آوریم کمکی به بسط انقلاب‌مان نمی‌کند. اگر بخواهیم این علوم را در راستای انقلابمان به کار بگیریم چه تغییراتی را باید رقم بزنیم؟

در واقع در حوزه علوم انسانی به دلیل این‌که موضوع این علوم با اراده و آگاهی انسان ایجاد می‌شود، خود معرفت علمی که می‌خواهد راجع به این موضوع سخن بگوید، به سرعت دیالکتیک با موضوع خودش دارد، یعنی نحوه تفصیلی که از موضوع و از خود می‌کنیم، خود آگاهی‌مان را نسبت به خودمان عوض می‌کند، وقتی آگاهی ما از خودمان عوض شد خودمان عوض می‌شویم، اراده و موضوع‌مان عوض می‌شود، این تأثیری است که روی مسئله می‌گذارد.

اگر علم را کاشف امر واقع و دارای هویتی مستقل پنداشتیم، دیگر دو دو تا چهار تاست، مردم بدانند یا ندانند! بپذیرند یا نپذیرند، این نوعی اعلام استقلال برای علم است.

یکشنبه سوم آبان ۸۹ اولین سالروز جهانی فلسفه بود. تلویزیون نگاه می‌کردم؛ فردی آمده بود و شبکه چهار داشت صحبتش را پخش می‌کرد؛ آقای اعوانی گزارش داد که ایشان از برزیل به فرانکفورت رفته و از آنجا به ایران آمده و امروز صبح رسیده و خسته هم هست و با همه این خستگی آمد حرفش را زد و لذا دوباره برایش کف بزنید. او می‌گفت مسئله اصلی این است که حقیقت چیست؟ آیا حقیقت خارج از خواسته و آگاهی و اراده ما، هویتی دارد یا امری بین‌الاذهانی است که با تصمیم یا توافق جامعه علمی ساخته می‌شود؟ می‌گفت الآن دیگر سخن پذیرفته این نیست که حقیقت مستقل از تلاش و کار و توافق جامعه بشری باشد ـ که این همان نظر دوم است ـ . و بعد گفت البته پذیرفتن این مسئله سخت و دردناک است که بپذیریم آنچه حقیقت می‌دانیم محصولات تاریخی خود ماست! اما این خوبی‌ها را دارد و باعث می‌شود جنگ‌هایی که بر سر حق و باطل می‌شود و نزاع‌های بشری خاتمه پیدا کند و ما به یک صلح اجتماعی دست پیدا کنیم. البته این‌که آیا اگر ما حقیقت را یک امر بین‌الاذهانی و براساس تفاوت دانستیم لازمه منطقی‌اش صلح خواهد بود، بحث دیگری است و من این را به لحاظ منطقی قبول ندارم؛ اما قسمت اولش جواب می‌دهد. اگر ما آمدیم حقیقت را به عنوان یک امر تاریخ دانستیم، بلافاصله در خود جامعه علمی حوزه‌های علمیه ما این تعریف از حقیقت پذیرفته می‌شود. آنگاه وضعیت چه می‌شود؟ می‌توانیم تصریح کنیم که فرهنگ ما چه تحولی پیدا می‌کند و چه تغییری در این فرهنگ به وجود می‌آید؟ منطقاً اگر این تعریف مستقر شود و در جامعه علمی جا باز کند دیر یا زود در یکی دو نسل لوازم خودش را با خود می‌آورد، آثار زیادی در حوزه فرهنگ به دنبال دارد و یقیناً‌ دین موجود را دگرگون خواهد کرد. یعنی دینی که معتقد است حق و باطلی هست و حداقل اگر هم به حق نمی‌رسد حجیتی حقیقی را می‌خواهد، اینها همه فرو خواهد ریخت. این دو دیدگاه را من فکر می‌کنم دو دیدگاه رایج است..

این دو مسئله در حوزه علوم انسانی، دینی شدن و غیر دینی شدن تفسیر علم انسانی و علوم اجتماعی دینی و غیر دینی هم اثرگذار است. در دیدگاه اول علوم اجتماعی، علوم اقتصادی دینی نمی‌توانیم داشته باشیم. همان طور که شهید صدر هم بیان می‌کند، مگر موضوعش دینی باشد. منتها شهید صدر این بحث‌ها را در چهار دهه پیش مطرح کرد؛ آن موقع ایشان علم را زیر سؤال نبرد، بلکه جامعه‌ای را که موضوع آن بود متغیر و متنوع می‌داند. اما الآن دیدگاه‌های دیگر هم حضور دارد..

به نظر می‌رسد که ما هیچ یک از این دو نظر را نمی‌توانیم بپذیریم و هر کدام از اینها مشکلاتی دارد و باید راه دیگری را جست‌و‌جو کنیم، ما نمی‌توانیم برای علم یک هویت فرهنگی و تاریخی قائل باشیم و زیر صدق و کذب در علم آب ببندیم و کاشفیت و کشف واقعیت و وظیفه کشف حقیقت را از علم بگیریم و حق و باطل را بر مدار صدق و کذب قرار ندهیم! این مسئله که به نسبیت علم و معرفت منجر می‌شود به مراتب آثار مخربش بیشتر خواهد بود! در این نزاع که بین صدق و کذب و وحدت هویت علم داریم، رویکردهای پوزیتیویستی به ما نزدیکتر است.

منتها مشکل رویکردهای پوزیتیویستی محدود کردن معرفت علمی به دانش‌های آزمون‌پذیر است. چنانکه آنچه آزمون پذیر نباشد علم نیست! لذا هم گزاره‌های ارزشی و هم گزاره‌های متافیزیکی از دیدگاه‌های پوزیتیویستی علمی نیست. به همین دلیل علوم فلسفه در دیدگاه آنها به حوزه علوم انسانی منتقل می‌شود. فلسفه معرفتی نیست که می‌خواهد جهان خارج را بشناسد بلکه نوعی هنر است. آنها تفکیکی بین علوم انسانی و علوم اجتماعی قائلند. علوم اجتماعی ساینتیفیک هستند و با روش آزمون‌پذیر کار می‌کنند، اما علوم انسانی به هنر نزدیک می‌شوند و نوعی فعالیت‌های ذهنی انسانی هستند. لذا فلسفه را به علوم انسانی ملحق می‌کنند، ولی به علوم اجتماعی نه.

مشکل پوزیتیویست‌ها این بود که اینها معرفت علمی را به دانش حسی و تجربی محدود می‌کردند و چنین معرفتی مستقل از دیگر حوزه‌های معرفتی، اگر بگوییم وجود دارد دروغ گفته­ایم. اصلاً حس، علم ایجاد نمی‌کند. معرفت علمی با عقل آغاز می‌شود و حس هم تحت پوشش عقل و حضور قواعد عقلی مولد علم می‌شود. بدون اصول موضوعه عقلی، حس هرگز به علم منجر نمی‌شود. حتی گزاره‌ای خاص و جزئی را هم که بخواهیم بیان کنیم، حداقل باید به قاعده عقلی عدم تناقض متکی شویم تا جزم علمی نسبت به همان مورد جزئی پیدا کنیم. اگر گزاره کلی باشد که باید به چندین قاعده دیگری که آن قاعده‌ها  عقلی است متکی شد. پس مشکل رویکرد پوزیتیویستی به علم محدود کردن علم به معرفت حسی است..

چه این‌که محدود کردن معرفت علمی به معرفت عقلی هم مشکل‌ساز می‌شود، یعنی همانطور که حس یکی از منابع معرفت علمی است و عقل هست، شهود و وحی هم منابع معرفت علمی می‌توانند باشند و معرفت علمی مستقل از حوزه‌های مختلف فرهنگی و تاریخی، قدر و ارزش و اعتبار خودشان را دارند. و چون عقلانیتی که در علم حضور دارد محدود به عقلانیت تجربی و ابزاری نیست، عقل متافیزیکی هم هست که موضوعش امور غیر تجربی است. عقل عملی هم هست که راجع به ارزش‌ها و گزاره‌های تجویزی است. این هم علم است و آنجا هم صدق و کذب داریم. همه حوزه­ فرهنگ در ذیل داوری علمی قرار می‌گیرند و هرگاه عقل به این معنا که محدود به عقلانیت ابزاری نمی‌شود، بلکه علاوه بر عقل تجربی، شامل عقل متافیزیکی، عقل عملی و وحی و شهود نیز می­گردد. بعد بحث در می‌گیرد که رابطه عقل و نقل چگونه می‌شود؟

این مجموعه، یک سیستم معرفتی است که کارش کشف جهان خارج است. حالا فرهنگ و تاریخ و تمدنی بخواهد این را بپذیرد یا نخواهد. این معنای از علم اگر در جهان مدرن بیاید که معنایی از علم را پذیرفته که یا پوزیتیویستی است یا پست مدرن. یقیناً حضور بین‌الاذهانی و حضور اجتماعی و تاریخی‌اش موجب تغییر و تحول در آن فرهنگ می‌شود، چه این‌که معنای مدرن یا پست مدرن علم اگر در فرهنگی که معنای عقلی، متافیزیکی و یا قدسی و استنباطی عقل را پذیرفته بیاید، این فرهنگ را دگرگون می‌کند. یعنی رویکردی که قائل است هر فرهنگی با یک معنایی از علم سازگاری دارد درست می‌گوید، این حرف درستی است. اما این دلیل بر این نیست که با صرف نظر از میزان تاریخی و واقعیت عینی، یک ملاک و معیار دیگری برای صدق و کذب و داوری درباره این تعاریف وجود نداشته باشد. این‌که آن ملاک چیست؟ یک عده می‌گویند حس و تجربه است، یک عده می‌گویند تجربه تنها نیست، بلکه عقل و وحی هم هست! کدام یک راست می‌گویند؟ کدام یک دروغ می‌گویند؟ تا وقتی که انسان وارد مباحث نشده نمی‌تواند بگوید مدعیان سخنانی مقابل و ادعاهایی غیر قابل جمع شدن دارند. و وقتی وارد شد اگر این ادعاها دو طرف نقیض بودند می‌تواند بگوید که همه این مدعیان راست نمی‌گویند و همه این مدعیان نیز دروغ نمی‌گویند. برخی از این مدعیان یقیناً راست می‌گویند و برخی از این مدعیان هم یقیناً ‌دروغ می‌گویند..

در بین خود علوم، علوم تجربی به حوزه دیگری از علوم متکی هستند، و آن علوم متافیزیکی است. ما یک علمی داریم که جهان‌بینی است، علمی داریم که بیانگر نگاه کلان به هستی است؛ علمی داریم که علم کلی است؛ یا واقعیتی هست یا نیست؟ این دو طرف نقیض است؛ یا راهی برای شناخت واقع هست یا نیست؟ اگر واقعیتی هست این واقعیت یا قدسی است یا قدسی نیست؟ قدسی است یعنی منزه از نقد، نامحدود. ما واقعیت نامحدودی داریم که بی‌کرانه است، اگر اینطور واقعیتی وجود داشته باشد پس این آسمان و زمین چیست؟ «بنی آدم و دیو و دد کیستند؟» یک موقع می‌گویند گوشه این اتاق آیا یک لیوان چایی هست یا نیست؟ حالا بود یا نبودش چه اثری در بقیه مسائل دارد؟ یک وقت می‌گویید واقعیتی محیط هست که اینجا مظاهر او باشند یا نه؟ اگر بگویید نیست همه اینها می‌شوند اصیل، اگر بگویید هست همه اینها چیز دیگری می‌شوند! یک موقع می‌گویید که این خط‌هایی که اینجا هست، آیا این جهان سه بعدی است و یک شخص دیگری از پشت می‌نویسد و معنایی دارد یا نه؟ اگر بگویید معنایی هست به یک نحو به این خط‌ها نگاه می‌کنید و اگر بگویید نیست به نحو دیگری نگاه می‌کنید..

در برابر این پرسش‌ها در لایه علوم تجربی چه بخواهیم چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم، همواره موضعی را اخذ کرده­ایم، اصلاً ممکن نیست علوم جزئی بدون اتکا به برخی از آن مبادی اتخاذ موضع کند. رویکردهای پست مدرن هم چه بخواهند و چه نخواهند در این حوزه انتخاب موضع کرد­ه­اند، رویکردهای پوزیتیویستی هم اتخاذ موضع کرده­اند، رویکردهای الهی هم اتخاذ موضع کرده­اند. اصلاً ممکن نیست ما در وادی علوم جزئی گام بگذاریم و قدم از قدم برداریم، مگر این‌که از حوزه علم کلی یا دانش فلسفی یا متافیزیکی بهره ببریم. گاه اینقدر این اصول موضوعه فلسفی حضورش جدی است که نمی‌بینیم و هر کسی هم نمی‌تواند ببیند! هر ماهی‌ای ادراک آب نمی‌کند. هر عالِم ساینتیفیکی ادراک اصولی را که بر ساینس او حاکم است را ندارد. اگر قرار باشد راجع به آن اصول داوری کند، اصلاً در قد و قواره و ظرفیت علوم جزئی نیست! علوم جزئی هر چه هم بزرگ باشند مثل آن باسکول‌های کلانی هستند که این کامیون‌های بزرگ ۲۴ چرخ با بار خودش روی آن می‌آید و اعلام می‌کند که این چقدر وزن دارد. اما شما از این باسکول بپرسید که سلسله جبال البرز چقدر وزن دارد؟ نمی‌تواند بگوید. می‌گوید من تردید دارم! تو چکاره‌ای که تردید داشته باشی؟! این حرف‌ها اصلاً به زبان تو نمی‌آید، بلکه باید بگویی اینها کار من نیست! تو می‌توانی بگویی نسبت به این کامیون و آن کامیون یک مقدار مردد شدم که درست وزن شد یا نه؟ علوم جزئی نسبت به مسائل متافیزیکی و فلسفی یک چنین نسبتی دارند. اگر توقع داشته باشید که این علوم آن مسائل را حل کنند، اصلاً درست نیست. اما از طرف دیگر اگر از علم کلی توقع داشته باشید که مسئله‌ای از مسائل علوم جزئی را حل کند، آن علم کلی و آن فلسفه‌ای که بخواهد مسائل روزمره را حل کند باید به دیوارش زد. این که فلسفه نمی‌شود! در مقابل هم، هیچ علم جزئی‌ای نیست که با زبان فلسفه آغاز نکرده باشد و علم کلی در آن تأثیر نداشته باشد. شتاب زده نباید از آن توقع داشت. گله می‌کنند که فیلسوفان راجع به مسائل کلی حرف می‌زنند! اگر اینطور نباشد که فیلسوف نیست. اما آیا علم جزئی­ای هست که از آن مسائل کلی بی‌نیاز باشد؟ و از آنها اتخاذ موضع نکرده باشد؟ اگر می‌خواهید راجع به آنها حرف بزنید باید فیلسوفی کنید و اگر بخواهید وارد این مسائل جزئی بشوید چه بدانید و چه ندانید، روی چند تا از این اصول نشسته اید؛ منتها نمی‌توانید بفهمید. این  فیسلوف است که می‌تواند بفهمد شما روی چه اصول موضوعه­ای نشسته­اید؟ علوم انسانی، علوم جزئی هستند و این علوم جزئی روی سلسله­ای از علوم کلی و فلسفه‌ها نشسته­اند. در آن فلسفه‌ها و متافیزیک سرنوشت این علوم تعیین می‌شود. هر فرهنگی هم از اصولی بهره می‌برد. نگاهش نسبت به زندگی چیست؟ آیا روزمرگی است؟ لذت است؟ لذت را چگونه تفسیر می‌کنید؟ با مرگ چطور مواجه می‌شوید؟ به فراموشی می‌سپارد و تمرین فراموش کردن می‌کند و حذفش می‌کند یا استقبالش می‌کند و نمی‌تواند نسبت به این مسائل بی‌توجه باشد. در واقع علوم در بخش‌های مختلف فرهنگ ارتباط جدی‌ای دارند و تغییر این علوم فرهنگ را تغییر می‌دهد. اما آن عمیق‌ترین لایه فرهنگ جایی است که پرسش‌هایی را پاسخ می‌دهد که دقت و تأمل درباره آنها دقت‌های فلسفی است..

فلسفه باید کار خودش را بکند. البته فلسفه با تاریخ پیوند می‌خورد، هر تاریخی یک فلسفه‌ای دارد و هر فلسفه‌ای هم تاریخی! اما آدم‌هایی که از جهان سوم که جهان تاریخ و فرهنگی است بیرون می‌آیند به ساحت مستقل حقیقت که راه می‌برند داوری می‌کنند که این گزاره‌ها درست است یا نه؟ همه‌ فیلسوفی می‌کنند و داعیه فلسفه دارند، اما برخی از اینها متفلسفند و برخی هم فیلسوفند. هر دو نمی‌توانند فلسفی باشند، فلسفه به حسب ذات خودش یا شکاک است یا می‌گوید به واقع راه داریم؟ به حسب ذات خودش یا سکولار است یا دینی؟ بی‌تفاوت نیست، ما مبهم نداریم، فرد مبهم نداریم. فرد مبهم در خارج وجود ندارد! به لحاظ حقیقت یکی از این دو تاست. منتها قبل از این‌که به این سؤال پاسخ بدهد مطلق است، غیر متعین است، تعینش را پیدا نکرده. غیر متعین است، به این معنا نیست که سکولار است. آن کسی که در پیشانی فلسفه، برچسب سکولار بودن را می‌زند به چه دلیل می‌گوید سکولار است؟ فقط فیلسوف می‌تواند بگوید فلسفه سکولار است یا دینی! اگر فلسفه دینی بود، همه علوم دینی می‌شود. و اگر فلسفه سکولار بود همه علوم سکولار می‌شوند. علوم نمی‌توانند اتخاذ موضع نسبت به این مسئله از خودشان بکنند. یا می‌خواهند این انسان را با صرف نظر از غیب و هستی قدسی تفصیل کنند یا نه؟ حالا وقتی با صرف نظر از او تفصیل می‌کند یا می‌گوید اصلاً نیست و یا می‌گوید اگر هم باشد من کاری ندارم، بلکه می‌خواهم این جهان را بی­ملاحظه آن بشناسم، یعنی می‌توان این جهان را بدون یک هستی نامحدود محیط شناخت. شما با این داوری یک طور می‌شناسید و با آن داوری به نحو دیگری می‌شناسید. آیا این انسان آیت‌الله است؟ آیا کلمه الله است؟ آیا کلیم الله است؟ یا این عالم، کلمه انسان است؟ یعنی وقتی که شما آن طرف را بردارید و انسان در موضع شکاکیت و سازندگی باشد، همه این جهان‌ها اعتباری می‌شود و بعد یک معرفت­شناسی متناسب با خودش را هم به دنبالش می‌آورد. انسان این عالم‌ها را می‌سازد و این متکی بر هستی­شناسی و معرفت­شناسی متناسب با خودش است. علوم انسانی بدون مبنا نیستند، علوم جزئی بدون متافیزیک نیستند، کار متافیزیک کار علوم جزئی نیست، اما هیچ یک از علوم جزئی بی‌نیاز از متافیزیک نیست و متافیزیک سرنوشت بقیه علوم را دگرگون می‌کند و سرنوشت این علوم در موضع صدق و کذب در اینجا مشخص می‌شود. به مقداری که این علوم جزئی از آن مبادی اثر می‌پذیرند که می‌پذیرند، رنگ آن قسمت و آن زمینه‌ها را می‌گیرند..

حالا ما می‌توانیم این بخش از دیدگاه‌های پست مدرن‌ها را بپذیریم که هر فرهنگی علم متناسب با خودش را دارد و علم به لحاظ واقعیت عینی بدون زمینه‌ها و فرصت‌های تاریخی و فرهنگی خودش نمی‌تواند درست شود. یعنی اگر جامعه‌ای دینی باشد، اجازه نمی‌دهد که نظریه‌های پوزیتیویستی یا پست مدرن آنجا شکل بگیرد. طلبه‌هایشان بیایند با تفسیرهای پوزیتیویستی یا پست مدرن از دین دفاع کنند. یا حتی غیر طلبه‌ها یا جامعه علمی‌شان…

اما این یک پرسشی است که هر یک از این دیدگاه‌ها اتخاذ موضع کرده، آیا واقعاً حقیقتی وجود ندارد، آیا صدق و کذبی وجود ندارد یا حقیقتی هست؟ اگر حقیقتی هست محدود است یا نه؟ حقیقت محدود و متعالی وجود دارد یا نه؟ هیچ کدام از این سؤالات را علوم انسانی نمی‌تواند جواب بدهد، اما هر کدام از این دیدگاه‌ها یکی از این جواب‌ها را گرفته و رویش نشسته! ما به دو لحاظ نیازمند به تأمل در حوزه علوم انسانی هستیم، هم به لحاظ تاریخی و هم به لحاظ دغدغه حرکتمان. به لحاظ تاریخی، فرهنگ ما عقبه‌ای الهی و دینی دارد. لذا دانشگاه و علوم سکولار که مبتنی بر فلسفه‌های سکولار هستند را تاب نمی‌آورد! یعنی به چالش می‌افتد و نزاع‌های اجتماعی و بحران‌های معرفتی بوجود می‌آورد. اگر با این منطق بگوییم،‌ در جهان مدرن اتفاقاً حرف دینی گفتن بحران ایجاد می‌کند، چالش‌زا می‌شود. منطق دیگر دغدغه خود حقیقت است. حالا واقعاً کدامیک از اینها راست است! آیا حقیقتی هست یا نیست؟ آیا خداوندی هست یا نیست؟ این دغدغه حقیقت‌جویی انسان است، وقتی انسان از آبا و اجداد و تاریخ خودش فاصله می‌گیرد، آیا منطقی برای فهم حقیقت هست یا نیست؟ آیا انسان با صرف نظر از آنچه که پدر و مادر و تاریخ می‌آموزند، روزنه‌ای را به صورت حقیقت دارد یا نه؟ اینها بحث‌ها و سؤالاتی است که می‌آید، باید اینها را جواب داد! ولی هرگز علوم جزئی این سؤالات را جواب نمی‌دهد. تا این سؤال را کردید فیلسوف شده­اید. هر پاسخی به این سؤال دادید مربوط به هیچ یک از این امور جزئی نیست! فلسفه به قلمروی ثبات عالم می‌اندیشد و به پرسش‌های ازلی و ابدی پاسخ می‌دهد. و مسائلی که در تحول و تغییر و دگرگونی هستند متعلق به علوم جزئی هستند، اینها را باید در آن جا پاسخ داد..

–  فلسفه اسلامی که در عقبه تاریخی خود داشته­ایم آیا دینی بوده؟ که طبعاً دینی بوده که معنایش این‌است که علومی هم که به تبع آن زائیده شده دینی بوده؛ حالا سؤال این‌ است که علومی که در اختیار ما هست چقدر با فلسفه ما ارتباط دارد و اگر هم ارتباط ندارد اصل سؤال در بحث تحول علوم انسانی همین جا پیش می‌آید که چرا فلسفه ما که یک فلسفه دینی است و در کلیات، ساحت قدسی پیدا کرده، نتوانسته مناسب با خودش علوم جزئی را شکل بدهد؟ به عبارت دیگر نحوه ورود فلسفه به علوم انسانی چیست؟ هیچ واسطه‌ای می‌خواهد یا نه؟ آن واسطه آیا می‌تواند فلسفه‌های مضاف باشد؟ اگر فلسفه‌های مضاف می‌تواند پرکننده­ این فاصله باشد چرا تا حالا شکل نگرفته؟ یعنی فلسفه اسلامی چقدر توانسته فلسفه مضاف شکل بدهد؟ چرا این شکل گرفتن‌ها در عالم غرب به مراتب سریع‌تر و با کمیت بیشتری رخ داده اما در عالم اسلامی رخ نداده است؟

–  سؤال دیگر این‌است که آیا حضرتعالی معتقدید که تنها  فلسفه در پرسش‌های بنیادین می‌تواند تعیین کند که علوم در مجموع جهت درستی پیدا کرده یا نه؟

ما نظریه صدق و کذب را پذیرفتیم، مسیر درست بودن یا غلط بودن درست هم چنان نیست که با حس و تجربه رقم بخورد، سقف علم اینجا باشد! و آنچه که غیر تجربه باشد علم نباشد. نه! بخش و لایه زیرین آن اینجاست، مسائل عمیق‌تر آن در حوزه مسائل متافیزیکی است و آنها هم علم هستند. اما الآن اگر در جامعه علم بگویید متافیزیک علم است مسخره‌تان می‌کنند؟ نوشته‌تان را بایکوت می‌کنند، یعنی جا انداختن این‌که بگویی متافیزیک علم است، چه این‌که بگویی وحی علم است مسخره می‌کنند. آن کس که می‌خندد توجه ندارد که همین خنده خودش هم فلسفی است و برای انکار یک فلسفه دیگر می‌خندد

پرسش اول این بود که آیا فلسفه ما اسلامی است، اگر هست چرا ‌علوم جزئی تولید نکرده است

ما در تاریخ تحول اسلامی، قرآن را داریم و در کانون فرهنگ و تمدن ما قرآن قرار گرفته و جریان‌ها در حاشیه آن شکل گرفته­اند. اولین جریانی که در سده نخستین مسلط شد که از اسلام و مرجعیت قرآن بهره می‌برد و یک جریان عملی است، اهل حدیث‌اند. با آن روش خاصی که اینها حدیث را منتقل می‌کردند و حتی سؤال کردن را حرام می‌دانستند؛ این جریان جریان غالب بود. بعد جریان اشعری‌گری به وجود آمد که همین اشعری­گری چالش‌هایی با آن اهل حدیث و ظاهرگرایی داشت و الآن هم دارد. الآن مجدداً می‌بینید که وهابیت هجوم گسترده‌ای را به جامعه اسلامی آورده­اند. ‌در مقاطع قبل به صورتی ابن تیمیه و دیگران این کار را کردند. اما سده اول فعال بود. آیا اسلام بود؟ نه! در واقع تحرک بنی امیه بود برای پوشش گرفتن، این «تؤمنون ببعض و تکفرون ببعض» دقیقاً این شکلی است! نوعی بازسازی مناسبات عملی و ایدئولوژی برای عصبیت عربی بود و ابن­خلدون هم به لحاظ نسبت و نسب و اینها، در واقع تئوری پرداز عملی جهان اسلام است؛ یعنی همین تئوری را سعی کرده بیان کند.

 

در جریان‌های دیگر هم نوعی باطنی‌گری‌های اسلامی داشتیم که اینها هم در اسلام ریشه دارد، چون اگر وحی است و شهود است، پس باطن و تعبیر هم جای خودش را دارد. عقلانیت هم داشتیم. فلسفه ما بی‌بهره از اسلام نبوده؛ یعنی بدون شک این فلسفه، فلسفه سکولار نیست؛ ماتریالیستی و شکاک نیست! از یقین دفاع می‌کند. ‌دغدغه‌اش متافیزیک است.

فلسفه در جهان اسلام وجود دارد، اما عنصر قالب نیست. عنصر قالب در صد سال اول حتی اشاعره هم نبودند، بلکه ظاهر‌گرایان و جریان‌های صوفیانه هستند. امروز در ۷۰ – ۶۰ درصد جریان اسلام تصوف حضور جدی دارد. اشاعره هستند. ماتریدیه و جمع‌های دیگر هستند. چقدر در جهان اسلام شما جریان فلسفی دارید؟ آنچه در جهان اسلام به عنوان فلسفه می‌شناسید یک جریان محدودی است! در برخی از شرایط اوج‌هایی را توانست بگیرد. نوعاً هم این شرایط شرایطی بود که قدرت‌های شیعی مسلط بودند. قرن چهارم و پنجم و بعد هم افول قدرت بنی عباس! دورانی که خواجه و اینها هستند و دوران صفویه. اینها دو سه مقطعی هستند که فلسفه اوج می‌گیرد. نمی‌توانیم بگوییم فلسفه ما اسلامی نیست. اتفاقاً مسیر مباحث در فلسفه اسلامی به سوی نوعی باروری روزافزون پیش رفته است. فلسفه در یونان هم عنصر مبنایی است، یعنی وقتی که سقراط جام شوکران می‌نوشد این فلسفه است که در مقابل فرهنگ اساطیری می‌ایستد. جهان اسلام این فرهنگ را جذب کرد و پرورش داد و به سوی توحید برد، یعنی جنبه توحید قوی‌تر و پررنگ‌تر می‌شود و علوم متناسب با خودش را هم ایجاد می‌کند. از جمله علوم اجتماعی و سیاست مدن. تنها بخشی از جریان‌های معرفتی جهان اسلام که علم مدون خاصی را برای حوزه اجتماعی ایجاد کرد، جریان فلسفی بود. البته شما در حاشیه جریان اشعری کار ابن خلدون را دارید، اما خود ابن خلدون روی تفکر اشعری‌اش بنیان نمی‌نهد، خودش این کار را نظام‌مند نمی‌کند و همین جدایی و گسل آن باعث شده که لقمه‌ای برای مدرنیته بشود.

جهان‌ ما جهان اسلام نبود، اما به مقداری هم که بود آثار خودش را داشت. بخشی از علوم اجتماعی دانش‌های تجویزی است. فقه ما جزو علوم اجتماعی‌مان است. این از بستر فلسفی خودش رنگ می‌گرفت. اولاً می‌گوییم همه جا فقهی است. یعنی در کارهای تجویزی ما، سنت و کتاب یکی از منابع است و این کم چیزی نیست و دانش تجویزی، علم است. یعنی فقها این را علم می‌دانستند. در قرن نوزدهم می‌گویند علم حتماً باید تجویزی نباشد. البته بعد پست‌مدرن‌ها می‌گویند، باشد اما علم متأثر از حوزه فرهنگ است. البته هسته‌های کوری که میراث اسلام اموی است در ثقل آموزه‌های آبا و اجدادی در تاریخ جریان پیدا کرد؛ از جبرگرایی و مسائل دیگر. اما در همان‌ها هم باز رنگ اسلام هست. به یک معنا فلسفه اسلامی هست یعنی توحید هست و پاسخ‌های فلسفی است. لذا هیچ یک از اینها سکولار نیستند و حتی بنی امیه هم که می‌خواهند از قدرت اختراع خودشان دفاع کنند رنگ دینی می‌زنند. حالا راه و روش آن چیست؟ عقل اگر نیست، نقل را می‌گویند و فقط دانش نقلی را دانش علمی می‌گویند. این هم خودش یک فلسفه­ای است. حالا یک موقع فلسفه به معنای خاصی که تعین پیدا کرده به عنوان فلسفه شناخته می‌شود که عقل و تجربه و وحی را، وزن هر کدام را مشخص کرده. اما اگر کسی گفت عقل، راه معرفت نیست و فقط حس است، این فیلسوف نیست؟! جواب فلسفی نداده؟! پوزیتیویست‌ها هم خودشان فیلسوف هستند! دهانشان سرشار از گزاره‌های فلسفی است، اما توجه ندارند که اینها فلسفه است! آیر یکی از اعضای برجسته حلقه وین که معتقد بودند گزاره‌های آزمون ناپذیر، مهمل و فاقد معنا هستند و نه حتی کاذب، در نیمه دوم قرن بیستم می‌گفت دهها گزاره فلسفی آنجا می‌گفتند و من توجه نداشتم.

بنابراین بحث ما این بود که از این گزاره‌ها گریز و گزیری نیست. چه بدانند و چه ندانند، چه بخواهند و چه نخواهند! اینها طرف‌های نقیض هستند. آیا عقل به عنوان یک منبع معرفتی مقبول است یا نه؟ می‌شود شناخت یا نه؟ چنین حقیقتی هست یا نه؟ یا ما شکاکیم؟ راه را بسته شده فرض می‌کنیم یا می‌دانیم

لذا من فکر می‌کنم برای قسمت اول ما فلسفه‌مان اسلامی است و در جهان اسلام فلسفه به معنای خاص اگر می‌گویید این هم اسلامی است. به این معنا که سکولار نیست اسلامی است، به این معنا که توحیدی و اسلامی است، به این معنا که عالم را آیات و نشانه‌های خدا می‌داند. به این معنا که وقتی وارد حوزه اندیشه اجتماعی می‌شود و انسجام اجتماعی را می‌بیند بدون وحی نمی­بیند، می‌گوید پس حتماً‌ نبوت هست؛ یعنی یک مقدمه را که دست دورکهایم می‌دهی یک طور نتیجه می‌گیرد، دست ابن سینا که می‌دهی به نحو دیگری نتیجه می‌گیرد. این دهانش پر از توحید است، یعنی علم عنایی حق است. این تفسیری که از آن دارد این مقدمه تجربی را کنار آن می‌گذارد می‌گوید پس پیامبر حتماً‌ وجود دارد. تاریخ بدون نبی نمی‌تواند باشد. اینها از آن اصول موضوعه فلسفی‌اش کمک می‌گیرد، یا در  تجربه‌ می‌خواهد یک کاری کند، این‌که «اکثراً اتفاقی نیست» را می‌خواهد بیان کند، این می‌گوید فاعل بالطبع و فاعل بالقسر نیست، قسر نمی‌تواند باشد، فاعل بالطبع نمی‌توانید بگویید، همه اینها را در نظام غایت‌مند جهان تفسیر می‌کند.

این نه به این معناست که در این فلسفه جای بحث و گفت‌و‌گو نیست. آن شاکله‌های کلان به نظرم وجود دارد اما جریان به این معنای خاص جریان ضعیفی است و چندان قوی نیست، به مقداری هم که بوده کار خودش را کرده، ‌مگر ما نظام قدرت و اقتدارمان در جهان اسلام یک نظام اقتدار دینی بوده؟ ولی نمی‌توانیم بگوییم دین هم نبوده، بالاخره دین هم حضور داشته، در اینجا هم فلسفه اسلامی حضور داشته، اما همه تاریخ اندیشه و تفکر با عقلانیت رقم نخورده است..

اینکه فلسفه علوم اجتماعی [فلسفه مضاف] را که باید بنیان بنهیم؛ من فکر می‌کنم همینطور است، ما باید اولاً علوم اجتماعی مدرن را بشناسیم، این حرف که می‌زنند نتیجه‌اش این می‌شود که گول هیچ کدام از این علوم جزئی را نخوریم، بی‌ریشه نیست! بی‌بته نیست، هیچ یک از اینها حرامزاده نیستند، همه اینها نسب دارند، اصلاً علم در یک خلأ‌ به وجود نمی‌آید. به لحاظ تاریخی هم یک مبنا و یک اصولی را پذیرفتند که یا می‌دانستند یا نمی‌دانستند، لذا اگر خودشان هم می‌گویند ندارد دروغ می‌گویند! بگردید پیدا کنید، آن اصول این دانش اجتماعی را به وجود آورده، اصول ما چه دانشی را به وجود می‌آورد؟ گاهی این اصول و این دانش اینقدر مسلط شده که اجازه نمی‌دهد اصول خودمان را ببینیم، و علمی را که داشتیم ببینید، من فکر می‌کنم ما اندیشه اجتماعی و دانش اجتماعی‌ بسیار غنی‌ای در تاریخ اسلام داشته­ایم که نمی‌توانیم الآن ببینیم، به دلیل تصلب شاخصه‌ها و تألیف‌های مدرن علم، اصلاً راه نگاه کردن ما به دانش اجتماعی جهان اسلام مسدود است، مگر خود تئوری ولایت فقیه و فقه اجتماعی ما علم نیست؟ هم بوده و هم حضور دارد و هم فعال است و هم زنده است و هم جهان را تکان داده، اما هنوز نمی‌بینیم، اینقدر قاعده‌مند و ضابطه‌مند و روشمند، کدام روشی از روش اصول فقه در مباحث روش شناختی جهان موجود با این دقت و حدت و گستردگی وجود دارد؟ چرا اینها علم نیست؟ چرا مطالعه علمی راجع به فقه باید برون فقهی باشد؟ برون دینی باشد؟ چرا مطالعه درونی‌اش علمی نیست؟ ما به خیلی مشکلات گرفتار هستیم.

–  واقعیت این‌است که یکسری از علوم در فضای غرب رشد پیدا کرده و در کشور ما هم وارد شده است، ما چکار می‌توانیم بکنیم؟ یک الگو این است که  اقتباس و ترجمه کنیم بلکه برخی مثل آقای ملکیان می‌گویند حتماً باید برویم سراغ ترجمه و تولید را کنار بگذاریم، اینقدر تولید شده که فقط باید برویم سراغ ترجمه.

الگوی دیگر این است که تصرف کنیم، ولی تصرف هم دو شکل دارد، یک تصرف جزئی است که چه بسا  فضای حاکم بر جامعه ما ـ که هنوز آن اطلاعات سطحی هم گاهی اوقات برای خیلی از موضوعات طرح نشده ـ خیلی خوب است که ما بیاییم تصرفات جزئی کنیم، در نظام‌ها هم در نظام‌های معرفتی و هم در نظام‌های عینی می توان تصرف کرد مثلاً در نظام عینی ما الگوی مشروطه را می‌آوریم، مجلسش را می‌آوریم و تصرفی می‌کنیم و حق وتویی به فقهای طراز اول می‌دهیم این خوب است! منتها تصرف ممکن است جزئی باشد و کافی نباشد، اگر دنبال ایده‌آل بهتری باشیم می توان یک تصرف کلان و یک چشم‌اندازی برای تصرف کلان داشت ولی این تصرف کلان یک منطقی می‌خواهد  بعد سؤال طرح می‌شود که آیا ما اگر خواستیم یک چیزی را اقتباس کنیم آیا اصلاً امکان اقتباس هست، چه بخش آن به تاریخی بودن مسئله برمی‌گردد؟ چه بخش آن به وابستگی که در هر عرفی هر جامعه و هر فرهنگی هست به آن برمی‌گردد؟ می‌توانیم تصرف کنیم یا نه؟ امکانش هست؟ یک موقع سخن از امکان فلسفی داریم، یک موقع سخن از امکان وقوعی داریم. یک موقع ذات یک چیز از منظر فلسفی ناب در نظر بگیریم ممکن است ارتباط وسیع با فلان موضوع نداشته باشد، ولی به عنوان لوازم عملی‌اش ممکن است یک مسائلی با فلان فرآورده تمدنی گره خورده باشد،  در باره همه اینها  باید سؤال طرح کنیم.

الگوی دیگر بومی‌سازی است . ممکن است این الگو را هم یک نوع اقتباس حساب کنیم یا یک ترکیبی از اقتباس و تصرف، آیا این الگو از نظر فلسفی ممکن است یا نه؟ شاید کسانی قائل باشند که اینقدر فرهنگ‌ها و زیست‌بومها  در هم تنیده شده که امکان بومی‌سازی نیست و حتی مفهومش را هم خوب است به کار نبریم، آیا به نظر شما این درست است یا این‌که می‌توانیم از مفهوم بومی شدن استفاده کنیم و واقعیتش را بپذیریم، اگر این را گفتیم، یک چارچوب کلانی با ضابطه‌اش مطرح کنیم.

راه ترجمه و تصرف جزئی کدام یک باید طی شود، بومی‌سازی درست است یا نه؟ از سه جهت تاریخی در اندیشه وجود دارد. دو سه تا راه بیان کردند؛ یکی راه ترجمه است و یکی راه تصرف جزئی است، من با این بحثی که الآن کردم ما به ترجمه احتیاج داریم اما تصرف جزئی صوری نه، تصرف بنیادی ، یعنی شناخت اینها، به حرف‌هایی که خودشان می‌گویند دل خوش نکنیم، ما علم مطلق داریم اما علم با مبانی‌اش، یا حق است یا باطل ، علم وسط راه نداریم، این علم را باید بدانیم با چه زمینه‌ها و ریشه‌هایی وجود دارد. یک پارچه با مبانی‌ و اصول موضوعه‌اش، همه را با هم نگاه کنیم، نه این‌که قطعش کنیم. این شاخه را از آن ریشه‌ها، بعد هم با هم مقایسه کنیم، مقایسه پذیر هم نیستند.

 

ما باید تصرف کلی کنیم به همان صورتی که ذکر شد. اتفاقاً شناخت علوم اجتماعی مدرن از چند جهت مورد نیاز ما هست. یکی از جهاتش تشخیص ذهن است. یکی از جهاتش دنیای مقابل ما است. ما باید به این جهان بپردازیم، تا نشناسیم چه چیز را می‌خواهیم نقد کنیم؟ و یکی قدرت و قوت گرفتن. برای این‌که علوم مناسب با مبانی خودمان را بسازیم. علم بی‌تاریخ نیست. ابتدا فلسفه‌ مدرن شکل می‌گیرد، ابتدا دکارت می‌آید و بعد علوم فناوری می‌آید و بعد انقلاب صنعتی شکل می‌گیرد. بعد علوم انسانی شکل می‌گیرد. بعد زمینه‌های بعدی به وجود می‌آید و هنرش می‌آید. تازه در یک سیستم علمی کافی نیست. باید کل جامعه و فضای فرهنگی روی آن پاسخ‌های فلسفی تصرف کنند. تصرف رفتارهای اجتماعی باید در قالب هنر بیاید. باید در قالب ادبیات و شعر بیاید، همانطور که در جهان اسلام توحید در شعرش می‌آید. در ادبیاتش می‌آید. در مولوی و حافظش می‌آید. آنجا هم در ادبیات خودش می‌آید و در فیلم خودش می‌آید و همه یکپارچه دست به دست هم دادند.

اما بومی‌سازی درست است یا درست نیست؟ بومی‌سازی همه جا می‌شود و اگر یک جایی بومی وجود داشته باشد دست شما به سرش آوردند که این شد. ما هم اگر هویـتی به لحاظ تاریخی داشته باشیم این کار را می‌کنیم اگر نکنیم زادبوم خودمان را از دست می‌دهیم. حاشیه‌نشین می‌شویم. تا یک حدودی حاشیه نشین هم هستیم، اما این تمام نشده و مقاومت را هم کرده­ایم. اما آیا بومی‌سازی هم یک مسئولیتی است؟ انسان دائماً یک هویت تاریخی دارد یا بوم ستیزی هم هست؟ من دو تا جهت گفتم. یکی به لحاظ تاریخی و یکی به لحاظ حقیقت‌جوئی، انسان موظف نیست همه جا بومی کند. اگر ما یک آدم غربی متولد در یک کشور اروپایی بودیم آنجا موظف بودیم که با این تاریخ ستیز کنیم. این ظرفیت وجود دارد؟ بله، مگر نمی‌کنند؟ ستارگانی که آسمان فردای غرب را می‌خواهند رقم بزنند، چه این‌که کسانی که جهان امروز را به وجود آوردند با گذشته تاریخ خودشان ستیز کردند، یعنی انسان تعهد به حقیقت دارد، قبل از این‌که تعهد به تاریخ داشته باشد، از ظرفیت تاریخی می‌تواند استفاده کند، خلاصه امکان عصیان و اعتراض هست و مسئولیتش هم وجود دارد. اما اعتراض هم یک اصل نیست. ما سرسپرده حقیقتیم و امکان وصول به حقیقت هم وجود دارد. اگر گذشته ما گذشته‌ای بود که ریشه در حقیقت داشت، از این ظرفیت استفاده می‌کنیم و دعایشان می‌کنیم و گام­های بعدی را پیش می‌رویم و اگر ریشه در حقیقت نداشت، قدم‌های اول را خودمان برمی‌داریم. چه این‌که نبی خاتم قدم اول را خودش برداشت و آن گاه که از کوه فرود آمد، این معرفت را با خودش آورد و یک تاریخ را به هم ریخت. همه انبیاء این کار را کردند. خوشبختانه، سر یک سفره آماده نشسته­ایم،کنار یک قرآن در دسترس و آماده تناول هستیم. با یک تاریخ شهادت، تاریخ ائمه معصومین، حالا ما کم کار کنیم، جامعه از ما می‌خواهد و جهان اسلام از ما می‌خواهد. ما در شناخت دینی، حق و باطل داریم؛ صدق و کذب داریم. جا به جای خودش هم هست، در هر حوزه‌ای نمی‌توانیم بگوییم وصول به حقیقت ممکن نیست و حقیقت تاریخی است، اما در هر جایی حقیقت به‌اندازه خودش است، در مسائل کلان و ساختاری حقیقت در قد و قواره خودش است. اگر ما گفتیم باران می‌آید، صدق و کذب دارد، دلیل بر این نیست که در یک سیستم و نظامی هم که با هم شکل گرفته و در یک سطح کلانی آنها هم حقیقت متناسب با خودش را نداشته باشد. اگر این که هر «دام و رام و ریم» هر کدام یک حکمی دارد جمع اینها هم ممکن است یک حکمی داشته باشد!

 

اگر این طرف بیفتیم دلیل بر این نیست که آن نیست، یا اگر آن هست این نیست، این هم غلط است! یعنی فکر کنیم که ما راجع به یک مجموعه و سیستم حکمی را داریم، راجع به اجزا و عناصرش نداریم. ممکن است حکم جزء را گاه از ارتباط با کل بسنجیم، اما بالاخره حکم برمی‌دارد، جای خودش را دارد.

–  با تشکر از استاد؛ روش منطقی بحث این‌است که ابتدا تحول معنا شود. من تا آخر جلسه نفهمیدم دقیقاً تحول در عنوان صحبت و جلسه از منظر شما چه بود؟ بعد آیا چنین چیزی که من قائلم ضرورت دارد یا نه؟ یک اشکالی که فکر می‌کنم در این بحث جدی بود ، معیار داوری و روش‌شناسی شما برای من مشخص نشد، شما یک جا فانکشنالیست عمل می‌کردید و یک جا پراگماتیستی، یک جا صدق و کذب را علی السویه می‌دیدید و یک جا صدق و کذب را تاریخی می‌دیدید. و حتی این به عنوان یک روش انتخاب نشد که ما بگوییم قالب پلورالیسم روشی است، من این را ندیدم و چیزی که بشدت با آن مخالف بودم این‌که گفتید اگر ما بیاییم نظر دوم را بپذیریم، آثار مخرب آن به نسبت کمتر از آثار نظر اول نیست. پس حقیقت اینجا چه می‌شود؟ اشکال جدی دیگری هم هست. یک بحثی آقای فردید می‌کرد می‌گفت ما همه غرب زده‌ایم، بعضی‌ها مضاعفند و بعضی نه! تمام بحث‌هایی که شما کردید در ذیل فرهنگ تمدن غرب بود، قیاس‌ناپذیری پارادایم‌ها، این‌که رابطه قدرت و علم از فوکو گرفته شده یا پارادایم علوم انسانی. اگر ما غرب را یک بسته تاریخی می‌دیدیم الآن خودمان ذیل آن هستیم، یعنی تمام گفتمان ما انگار ذیل گفتمان آنهاست! آقای دکتر محمود خاتمی می‌گفت تمام ایسم‌ها متولد این صد سال دویست سال اخیرند، تمام این نظریات ما انگار ذیل آنهاست.

این‌که مراد از تحول چیست و راجع به ضرورت تحول سخن گفتیم، یک مقدار به ارتکازات است، بالاخره این علوم انسانی که از اینجا آمده را همینطوری می‌پذیریم یا یک علوم انسانی دیگری باید داشته باشیم؟ وقتی که راجع به ضرورت حرف زدیم مراد این بود که گفتیم اگر رویکرد پوزیتیویستی باشد می‌گوید باید تغییر پیدا کند، آن تئوری که برای آن جامعه آمده اینجا جواب نمی‌دهد. اگر دیدگاه دیگری داشته باشیم خود تئوری هم حتماً باید متناسب این فرهنگ ساخته باشد و شکل بگیرد.

این‌که معیار داوری و روش شناسی روشن نشد؛ ما اینجا ابتدا مقایسه‌ای صحبت کردیم یعنی دو سه تا دیدگاه را آوردیم طرح کردیم و خواستم یک مقدار مشکل روشن شود ببینیم چیست و از هر طرف فرار می‌کنیم به طرف دیگری گرفتار می‌شویم و این‌که تفکر دوم را هم گفتیم آثار مخرب‌تر دارد. پس حقیقت چه می‌شود؟ اتفاقاً تفکر دوم دیگر جا برای حقیقت نمی‌گذارد. اولی جای خیلی محدودی می‌گذاشت. می‌گوید متافیزیک و خدا هست صدق و کذب برنمی‌دارد. بایدها و نبایدها صدق و کذب برنمی‌دارد. یا می‌گوید مهمل است و یا می‌گوید ایدئولوژی هستند. مشکل برای هر دو تا این حد است که جا برای حقیقت نمی‌گذارد. در هر یک از این دیدگاه‌ها که می‌روید دین یک خرافه و توهم است. دین یک ایدئولوژی و امر مفید است. دین یک تفسیر دنیوی می‌شود. در هر دو تا این مشکل را داریم. اما راهی که ما بعداً مطرح کردیم کدامیک از مسائل بود؟ ما متافیزیک داریم، حق و باطل داریم، راجع به خدا و امور دیگر، روشی که ما پیشنهاد کردیم از اصول شروع کنیم، بدانیم این علوم ریشه دارند، ابتدا ریشه‌ها را دریاب و روش عقل است و دیگر فرصتی نیست که به این مسائل بپردازیم. عقل جای خودش را دارد. حس جای خودش را دارد. عقل استنباطی جای خودش را دارد. نقد جای خودش را دارد.

 

ما اینجا کاری که کردیم، این بود که فقط نشان دادیم که نزاع‌ها متافیزیک است. لذا به پاسخ‌های فلسفی برمی‌گردد. اگر ما می‌گوییم علم دینی داریم باید فلسفه دینی داشته باشیم. یا اگر فرهنگ ما دینی است، اگر دغدغه حقیقت داریم، باید بگوییم خدا هست یا نیست؟. دغدغه تاریخ داریم باید بگوییم این تاریخ دینی است و این با چنین فلسفه‌‌ای سازگار است و با آن فلسفه‌ها سازگار نیست. بیش از این و پیش از این فقط کسی می‌تواند وارد شود که ظرفیت سؤال فلسفی کردن، ظرفیت فکر و تأمل فلسفی کردن، پاسخ فلسفی دادن را داشته باشد، خیلی از آدم‌ها این را ندارند، خیلی از آدم‌ها ممکن است تقدیر را بپذیرند. به لحاظ تاریخی بپردازند یا با شرایطی بپذیرند، یا خواب و مکاشفه‌ای، یا با یک شهود عالی‌ای که خدا نصیبشان کرده که فراتر از اینهاست پذیرفته و در حال رفتن است، این در جای خودش مهم است اما آدم‌ها در این مسئله یکسان نیستند ما هم اصلاً وارد این ماجرا نشده­ایم اما جایش را نشان دادیم که کجاست و الا مگر در یک نشست یکی دو ساعته می‌شود راجع به اینها حرف زد و تصمیم گرفت؟ ما فقط به لحاظ روشی نشان دادیم که این سرچشمه‌ها ریشه در کجا دارد؟ البته به لحاظ منطقی و الا به لحاظ واقعیت، ممکن است ریشه در هوای نفس داشته باشد. چون یک زندگی همه‌اش به هم ربط دارد، انسانی که «یرید لیفجر امامه» که راه فجور را برود، فلسفه متناسب با خودش را هم گزینش می‌کند. علم متناسب با خودش را هم می‌گیرد. او اهل فلسفی اندیشیدن نیست، بلکه دل داده به این طرف است. همان طور که آن کس که دل به آن طرف داده و حق را می‌بیند از آن طرف فلسفه الهی‌اش را قبول می‌کند و آن مسیر را می‌رود. آدم‌ها هر کدام به یک جای وجودشان و یک فرهنگ و یک تاریخ وابسته‌اند؛ برخی‌ها حسینی‌اند و برخی‌ها نه.

–  از حضرتعالی تشکر می‌کنم، سوالات بنده بیشتر پیرامون معیار صدق در علوم انسانی است ؟ یکی در باب این‌که اگر ما این مبنا را قبول کنیم که کشف معیار صدق و کذب است دیگر تفکیک علوم انسانی از علوم طبیعی معنا ندارد، یعنی همان مباحثی که در حوزه علوم طبیعی جریان دارد، در حوزه علوم انسانی هم به همین معنا باید جریان داشته باشد و هر حرفی که آنجا زده می‌شود در اینجا هم باید بحث شود، آیاواقعاً اینگونه است؟ در خود حوزه علوم انسانی هم شما به تفکیک بین علوم انسانی با علوم اجتماعی قایل شدید. آیا با چنین مبنائی به چنین تفکیکی بین این دو علوم قائل هستید؟ اگر قائل هستید واقعاً معیار صدق و کذب در حوزه علوم انسانی همان معیاررا در علوم اجتماعی جاری می‌دانید یا نه؟

نکته دیگر اینست که آیا این معیاری که در تک گزاره‌ها شما به عنوان معیار صدق و کذب قائل هستید که کاشفیت است، آیا در نظام گزاره‌ها( که به یک معنای مجموعه گزاره‌های هدفمند است) همین معیار را قائل هستید یا معیار دیگری مطرح می‌کنید؟

نکته دیگر این‌که شما فرمودید علوم انسانی، دانش‌هایی هستند که به مسائل و موضوعاتی می‌پردازند که با آگاهی و اراده انسان مربوط می باشند، حال اگر بحث گردآوری و داوری را در حوزه علوم مطرح کنیم، در همه حوزه‌های علوم، چه در مرحله داوری و چه در مرحله گردآوری، بحث جریان اراده را ما می‌بینیم، اراده انسان است که اطلاعاتی را درجمع آوری می کند، ترکیب می‌کند، نظریه‌ای ساخته می‌شود.با این توجه چگونه بین مطلب با معیار صدق قابل جمع است؟

 

نکته دیگر این‌که شما فرمودید علوم انسانی جزئی هستند، بر یک اصولی سوار هستند که فرهنگ‌ها هم اتفاقاً بر همان اصول سوار هستند، بنا بر این فقط یک علم حقیقی داریم و یک علوم انسانی حقیقی هستند، اگر علوم انسانی حقیقی باشند اسلامی‌اند و اگر کاذب باشند غیر اسلامی هستندحال سوال این است که چگونه این علوم کاذب کارامدی دارند؟

نکته آخر این‌که در حوزه معرفت شناسی که حضرتعالی بحث صدق و کذب را مطرح کردید آیا واقعاً بحث کاشفیت مخصوصا در حوزه علوم انسانی قابل احراز است؟ آیا نباید معیار دیگری را مطرح کنیم مثلابه جای آن، معیار حجیت را جای گزین کنیم؟

تفسیر صدق و کذب به مطابقت با واقع، یک تفسیر ابتدایی در مقام تعلیم و تعلم است و الا اگر علم از طریق مطابقت است آن طرفش را مگر قبلاً گرفتید که می‌خواهید با این بسنجید، مطابقت با نفس الامر است، نفس الامر خودش چیست؟ خودش ظهور و بروز دارد، یعنی با بدیهی اولی و به بدیهی ختم شدن و آن هم باز مسیر خودش است و الا این تفسیری که مطابقت باشد فقط در علوم حسی و تجربی، بعد از این‌که یکسری اصول را پذیرفتید، در اینجا مطابقت به آن معنا جواب می‌دهد و الا قسمت‌های عالی‌تر می‌آید تا اعتبارات اجتماعی، به عقیده­ علامه طباطبائی اعتبارات اجتماعی غایات نفس الامر متناسب با خودش دارد! کشف می‌شود و یافت می‌شود، ممکن است آن غایات اهداف دنیوی باشد و نظام متناسب با او ساخته ‌شود که هدف و مجموعه‌اش باطل است. یا آن هدف یک هدفی است که علوم نظری آن را حمایت می‌کند و به دنبال آن صدق است و از این طریق در تمام علوم عملی که در ذیلش هست گنجانده می‌شود. یکی از بهترین تفسیرهایی که راجع به نفس الامر است نوشته علامه طباطبائی است. در همین کتاب تحلیل تمهید القواعد در قسمت‌های اول است که تحت عنوان «عین نضاخ» در سه جلد چاپ شده ملاحظه بفرمایید اقوال نفس الامر در این ۴۰-۳۰ صفحه خیلی خوب توضیح شده است.

 

آیا یک علوم انسانی حقیقی‌داریم؟

بله، با این مبنا علم حقیقی بیش از یکی نیست، ولی رونده گاهی اشتباه می‌کند، البته بدین معنا نیست که آنهایی که علوم حقیقی ندارند همه‌اش غلط است اصلاً غلط محض هم ما نداریم، اینها خلط حق به باطل هستند، منتها همان که گفتیم ما باید برویم ریشه‌ای ببینیم چه چیزی را گرفتند و به کجا تصرف کردند و چه زمینه‌هایی آوردند، باید این لایه‌ها را بیرون بیاوریم، وقتی که متافیزیک یعنی سرچشمه خراب شد، به لحاظ منطقی هم خراب اندر خراب می‌شود و جهان مدرن خودشان می‌گویند جهان جاهلیت است، هیچ فرهنگ و تمدنی به‌اندازه فرهنگ و تمدن به صراحت اعلام جاهلیت نکرده! وقتی که به صراحت می‌گویند گزاره‌های متافیزیکی و هنجاری و ارزشی علمی نیستند، بعد می‌گویند این گزاره‌ها هم علمی نیست بلکه فقط کاربردی و ابزاری است. خودشان می‌گویند روشنگری نداریم! حالا هابرماس به نحوی می‌خواهد این روشنگری را حفظ کند واقعاً می‌توانید حفظ کند یا او را در حاشیه تمنیات می‌گذارد؟ عزم و اراده است که علم را راهبری می‌کند یا عقل است؟ هیچ یک قائل به تقدم علم بر باراده نیستند.به صراحت این را ذکر می‌کنند. این حرف را وبر خوب پیش‌بینی می‌کرد و می‌گفت وقتی که شما می‌گویید ما عقلی نداریم که راجع به خداوندگاران داوری کند، راجع به اله‌ها داوری کند، بشر که بی اله نیست، همین خداها آمدند در کوچه و بازار دارند قربانی‌های خودشان را می‌گیرند، چیزی هم نیست که دست و پای آنها را ببندد، لذا من هم می‌گویم هر کس از شیطان خودش پیروی کند، شما از این صریح‌تر می‌خواهید؟ کجا ادعای علم کردند؟ خودشان دارند بیان می‌کنند که ما در حاشیه تمنیات خودمان فقط سازمان می‌دهیم، این‌که کدام یک از اینها صدق و کذب هستند، نمی‌دانیم!

ما والله روانشناسی اسلامی و علوم تربیتی اسلامی داریم ولی جرأت نمی‌کنیم ببینیم‌، این علوم در این فرهنگ فعال‌اند، منبر و محراب‌مان هستند که مردم را با اینها آرامش می‌دهیم که در این سیستم جواب می‌دهد، سیستم فلسفی داشتیم، سیستم عرفانی داشتیم، حاشیه‌اش مراتب سیر و سلوک داشتیم، روابط مرید و مراد داشتیم، حالات روحی‌اش را می‌گفته و تست می‌کرده. حالا آمدیم حرف‌های جان دیویی و پیرس و فروید را آوردیم یا حرف‌های روانشناسی بالینی را آوردیم. خود طلبه در این سیستم می‌رود مردم را ارشاد و مداوا می‌کند واقعاً امنیت سلامت روانی می‌آورد و زن و بچه خودش را می‌آورد در این سیستم و در قالب این تئوری‌ها، اسم آن شده علم و اسم این علم نیست! این چه مشکلی است که با آن مواجه شدیم؟ لازم نیست درست کنیم، آنچه را که داریم ببینیم، این دانشجویان و طلبه‌های علوم تربیتی؛ یکی از این مؤسساتی که می‌شناسید من ارشد بودم ـ فلسفه علوم انسانی ـ بار اول بود که به گوششان می‌رسید که این درس‌هایی که می‌گویند حاشیه یک فلسفه‌هایی نشسته، بعد رفتم در حاشیه‌شان یکی دو کار ابتکاری شد، این گروه هم نمی‌پذیرفت، مگر این چیزها علمی است که شما دارید کار می‌کنید.

ـ ممنون از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.

 

 

انتشار : ۲۴ دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۲۳

منبع: تحول در علوم انسانی، فرهنگستان علوم اسلامی، قم، ۱۳۹۱، جلد ۳

کلید واژگان :تحول در علوم انسانی دکتر حمید پارسانیا علم دینی علوم انسانی اسلامی فرهنگستان علوم اسلامی مصاحبه

 

لینک خبر:

پایگاه علمی تحلیلی گذار

http://www.gozaar.ir/paper/subject/?id=1416&title=

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *