پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸
 | 
 

رنسانس دینی (قسمت اول)

مسير جاري:
آثار استاد -> (مقاله)

کد:  100
عنوان:  رنسانس دینی (قسمت اول)
چاپ شده در:  پگاه حوزه / ش 226
آدرس مستقيم مطلب: به مطلب لينک دهيد
نسخه قابل چاپ: چاپ


اشاره:
دوره رنسانس یعنی دو سده پانزدهم و شانزدهم، عوامل تاریخی نزدیک برای تکوین مدرنیته می باشند. مدرنیته در حقیقت در این مقطع دوره جنینی خود را طی می کند...قرن بیستم قرن تداوم گسترش و تسلط مدرنیته است. مدرنیته درنیمه اول این قرن، به دنبال آن است که چالش های مربوط به دیگرفرهنگ ها و تمدن ها را در چارچوب فرهنگ و اندیشه خود حل نموده وسازمان بخشد... در پایان قرن بیستم مدرنیته در حالی با چالش های کلان فرهنگی وتمدنی مواجه می شود که در ابعاد سیاسی، اعتقادی و نظامی در همه جهان بشری حضور بهم رسانده و برای تداوم خود نیز نیازمند حفظ این حضور است...

رنسانس دینی (قسمت اول)


1. پرسش از مدرنیته

    علوم اجتماعی در سده های نوزدهم و بیستم به مطالعه جوامع مدرن می پرداختند. آنان در مطالعات خود به نظم و نظام این جوامع و یا به نزاع ها و ستیزهای درونی آنها نظر می دوختند. جامعه شناسان سازمان ها، نهادها و بخش های مختلف جوامع مدرن را شناسایی می کردند و اگر در بین آنان رویکرد انتقادی هم وجود می داشت، این رویکرد غالبا متوجه برخی از ساختارها و نظام ها بوده و به موازات آن ساختار و یا نظام دیگری را که همچنان متعلق به دنیای مدرن بوده، نویدمی دادند، مثلا انتقاد مارکسیست ها و یا نئومارکسیستها متوجه نظام طبقاتی کاپیتالیستی بود. و در قبال آن سیستم سوسیالیستی و یاکمونیستی را تبلیغ و ترویج می نمود. مفاهیمی را که جامعه شناسی درمدت یاد شده مورد استفاده قرار می دادند. مثل مفهوم طبقه و سازمان،نهاد، کارکرد، ستیز، شهر، روستا و... ناظر به بخش های مختلف این جوامع بودند و تئوری هایی را نیز که ارائه می کردند، با استفاده از همین مفاهیم و برای حل مسائلی بود که پیرامون آنها در جامعه وجود داشت.حوزه های فعال جامعه شناسی نیز حوزه های بخشی بود. نظیرجامعه شناسی کار و شغل، جامعه شناسی شهر و یا روستا، جامعه شناسی تغییرات اجتماعی و...

    در تمام مدت فوق مدرنیته به عنوان یک فرهنگ و تمدن که در عرض دیگر تمدن ها و فرهنگ ها قرار گیرد کمتر مورد توجه، پرسش و گفت و گوقرار می گرفت. اغلب نظریه ها جوامع مدرن را بیش از آن که حاصل حضور یک فرهنگ و تمدنی خاص و ویژه بدانند، پیامد توسعه طبیعی،اقتصادی و یا صنعتی زندگی بشر دانسته و حضور آن را یک امر مسلم تاریخی برای همه بشریت قلمداد می کردند به گونه ای که دیگر جوامع نیز دیر یا زود باید از مسیر تحولات آن عبور کنند و جامعه شناسی توسعه حوزه ای از مطالعات جامعه شناختی قرن بیستم بود که با این رویکرد به مطالعه جوامع غیر مدرن می پرداخت.
    پرسشی که در جامعه شناسی توسعه مطرح بود بیش از آن که ناظر به هویت جوامع غیر مدرن باشد، نظری آسیب شناسانه به کشورهای غیرغربی داشت و راه های عبور آنها را به سوی فرهنگ و تمدن مدرن جستجو می کرد.

    از دهه های پایانی قرن بیستم شاهد تغییری بنیادین در رویکرد علوم و دانش اجتماعی هستیم. مطالعات بخشی حوزه های جوامع مدرن متوجه کلیت جوامع مدرن به عنوان یکی از فرهنگ ها و تمدن های ممکن در قبال دیگر تمدن ها گردید و بدین ترتیب مفاهیمی که ناظر به این کلیت بوده، و خصوصیات جامع این فرهنگ را مورد توجه قرار دهددر مرکز مطالعات اجتماعی قرار گرفت.
    تغییر فوق با دو جهت گیری محافظه کارانه و انتقادی شکل گرفت.یعنی هم کسانی که رویکرد محافظه کارانه و ایجاد بی نسبت به وضعیت اجتماعی دنیای غرب داشتند و هم آنان که رویکردی انتقادی داشتندگفت وگوهای خود را متوجه تمامیت جوامع مدرن کردند.
    نظریات هابرماس، گیدنز، فوکو، هانتینگتون، فوکویا، نظریاتی است که کلیت جوامع مدرن را با دو رویکرد ایجابی و سلبی محل بحث قرارمی دهد. نظریه های پست مدرن که نظریه پردازان نسل اخیر حلقه فرانکفورت می باشند، رویکرد انتقادی دارند و این گروه بر خلاف اسلاف خود، انتقادات خویش را از مدار نظام و سیستم کاپیتالیستی وسرمایه داری متوجه تمامیت مدرنیته و برخی از خصوصیات جامع آن نظیر روشنگری نموده اند. هابرماس با آن که خود متعلق به این نسل است در قبال دیدگاه های یاد شده می کوشند از مدرنیته به عنوان پروژه ای ناتمام و قابل استمرار دفاع نماید.
    هانتینگتون هراسی را که در طی قرن بیستم در اثر حضور فرهنگ مدرن بر سر بشریت سایه افکنده بود، با زیرکی تمام از مدار فرهنگ مزبور خارج کرده و به حوزه مواجهه تمدن ها منتقل ساخت هراس مزبورهراسی، بالفعل و واقعی بود. آن چه را که بشریت از آن می ترسید، در نیمه اول قرن بیستم، دو بار اتفاق افتاده بود یعنی دو جنگ اول و دوم، در این دو جنگ بشریت حدود صد میلیون کشته داده بود و این در حالی بود که طرفین هر دو جنگ مربوط به دنیای مدرن بودند، بعد از جنگ دوم،دنیای مدرن با قطب بندی دوگانه جهان یعنی شرق و غرب، خود را دردامن جنگ سردی می دید که هر لحظه امکان برافروخته شدن و فوران مجدد آن وجود داشت. تئوری برخورد تمدن ها به موازات تغییر رویکردمطالعات اجتماعی، هراس مزبور را از چارچوب تمدنی معمول خارج کردو آن را به حوزه برخورد تمدن ها منتقل ساخت.

    
    2. افول سکولاریزم

    تحول مطالعات اجتماعی و رشد مطالعات فرهنگی و تمدنی، یک تحول اتفاقی نبود که فاقد منشا اجتماعی و عینی باشد، نگاه به کلیت فرهنگ غرب و تمدن مدرن و ظهور نظریه ها و تئوری هایی که در مقام دفاع و یا انتقاد نسبت به این واقعیت عظیم تاریخی می باشند، ناشی ازچالش ها و مسائلی است که برای آن در واقع به وجود آمده است.

    امور اجتماعی تا هنگامی که روال طبیعی خود را طی می کنند و گرفتاربحران و چالش اجتماعی نمی شوند، به صورت مساله اجتماعی درنمی آیند، و تا هنگامی که صورت مساله اجتماعی را پیدا نکرده باشندذهنیت اندیشمندان و متفکران را متوجه خود نمی کنند.

    فرهنگ مدرن تا هنگامی که با اقتدار و توان مدافع اجتماعی و تاریخی خود را برطرف می ساخت و سیطره و حضور خود را تداوم می بخشید،کمتر مورد سئوال قرار می گرفت و اگر دیگر فرهنگ ها و تمدن ها را نیز به چالش می کشید، در تاملات نظری و مطالعات اجتماعی خود، هویت آنهارا در معرض پرسش و مطالعه قرار نمی داد. بلکه غیریت آنها را به عنوان یک آسیبی می دید که در جهت حل و دفع آن باید تلاش نمود. مطالعات مستشرقان و حوزه های مطالعاتی جامعه شناسی توسعه نظریاتی از این دست را پوشش می داد، در این مطالعات هویت فرهنگ و تمدن مدرن نیز به پرسش نمی آمد، سئوال درباره چرایی تاخیر پیوستن برخی ازجوامع به شاخص ها یا خصوصیات مدرن بود. این مطالعات می کوشید تاراه غربی شدن دیگر جوامع و یا به بیانی بهتر راه های حاشیه نشینی و یاتثبیت حاشیه نشینی آنان را نسبت به فرهنگ و تمدن مادر پیدا نماید.

    پرسش از مدرنیته و هویت آن در پایان قرن بیستم حاصل عوامل درونی و بیرونی ای است که ضعف و بحران این تمدن را آشکار کرده است.

    عوامل بیرونی را در مقاومت های اجتماعی ای می توان دید که باانقلاب اسلامی ایران خارج از ایسم ها و اندیشه های غربی و با رویکردتمدنی معنوی شکل گرفت. جنبش های اجتماعی مسلمانان در طی قرن بیستم در قالب ایدئولوژی های مدرن نظیر ناسیونالیسم،مارکسیسم و مانند آن سازمان می یافت و اما پس از انقلاب اسلامی ایران این جنبش ها با هویت اسلامی و تمدنی خود بروز و ظهور یافته و ازچارچوب تعامل های دو قطبی بلوک شرق و غرب خارج شد.
    عوامل درونی را در فروپاشی فلسفه های روشنگرانه مدرن و پیدایش فلسفه های پست مدرن از یک سو و در رویکرد معنوی فرهنگ عمومی ونیز فرهنگ خاص نخبگان از دیگر سو متفکران می توان دید. پدیده ای که جامعه شناسان از آن با عنوان افول سکولاریزم و یا پست سکولاریزم یاد کرده اند.
    
    3. رویکرد تاریخی

    مطالعه درباره فرهنگ و تمدن مدرن با دو رویکرد تاریخی وپدیدارشناختی ممکن است رویکرد تاریخی زمینه های اجتماعی وتاریخی ای را که منجر به پیدایش این تمدن شده و تغییراتی را که تمدن مزبور در طی سال های مختلف داشته است، دنبال می کند.
    رویکرد پدیدار شناختی گرچه بی نیاز از نگاه تاریخی نیست ولکن متمرکز بر معانی و مفاهیمی است که نظام معرفتی این تمدن را سازمان بخشیده و هویت آن را مشخص می سازد. به لحاظ تاریخی زمینه های تکوین مدرنیته تا یونان و اساطیر مربوط به آن امتداد می یابد. قرون وسطی و نحوه تعاملی که معنویت مسیحی با زندگی دنیوی و این جهانی و همچنین با عقلانیت و دیگر پدیده های فرهنگی و اجتماعی داشته است، نیز به گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم زمینه ساز تکوین آن بوده اند.
    دوره رنسانس یعنی دو سده پانزدهم و شانزدهم، عوامل تاریخی نزدیک برای تکوین مدرنیته می باشند. مدرنیته در حقیقت در این مقطع دوره جنینی خود را طی می کند.


    تولد مدرنیته را به لحاظ تاریخی به قرن هفدهم می توان بازگرداند. و ازدکارت که فیلسوف روشنگری نیز نامیده می شود، به عنوان یکی از اولین پدیده های اندیشه مدرن می توان یاد کرد.
    مدرنیته در طی چار صد سال تغییرات فراوانی داشته است و در هرمقطع یکی از لایه ها و الزامات تاریخی خود را آشکار کرده است. قرن نوزدهم قرن گسترش و بسط این فرهنگ به سوی دیگر جوامع است، ازاین پدیده با عنوان استعمار یاد می شود.

    قرن بیستم قرن تداوم گسترش و تسلط مدرنیته است. مدرنیته درنیمه اول این قرن، به دنبال آن است که چالش های مربوط به دیگرفرهنگ ها و تمدن ها را در چارچوب فرهنگ و اندیشه خود حل نموده وسازمان بخشد. در طی این قرن، ابعاد سیاسی و اعتقادی فرهنگ مدرن،بیش از پیش به تسخیر فضای جدید پرداخته و در عین حال نیازمند به گسترش است و این امر پدیده ای است که از آن در پایان قرن بیستم باعنوان جهانی شدن یاد می شود.

    جهانی شدن، که با گسترش وسایل ارتباطات جمعی کیفیت و صورت نوینی نیز پیدا می کند، از رشد جسمانی و یا جسم حجیم این فرهنگ وکوچک شدن جهان بشری برای پاسخ گویی به نیازهای اقتصادی وسیاسی آن حکایت دارد.

    در پایان قرن بیستم مدرنیته در حالی با چالش های کلان فرهنگی وتمدنی مواجه می شود که در ابعاد سیاسی، اعتقادی و نظامی در همه جهان بشری حضور بهم رسانده و برای تداوم خود نیز نیازمند حفظ این حضور است.

    
    4. هویت مدرنیته

    مدرنیته به رغم تحولات تاریخی خود و با همه تغییراتی که در درون آن رخ می دهد به عنوان یک فرهنگ و تمدن واحد شناخته می شود.

    هر فرهنگ و تمدنی از سطوح و لایه های مختلفی برخوردار است و درحالی که فرهنگ به همه یا اغلب آن سطوح و لایه ها احتیاج دارد، برخی از آنها نقش حیاتی و محوری و یا نقش خاصی نسبت به آن فرهنگ دارند به گونه ای که هویت آن فرهنگ به حضور آن ها بستگی دارد.
    نهادها، سازمانها، نمادها و نشانه ها و آرمانها، ارزش ها، هنجارها و...برای حیات هر فرهنگ ضروری و لازم می باشد. مسلما هیچ فرهنگی بدون زبان نمی تواند وجود داشته باشد. همچنان که هیچ فرهنگی بدون هنجارهای اجتماعی، ارزش ها، آرمان ها، و یا تفسیر خاصی از انسان وجهان نمی تواند شکل بگیرد.

    همه عوامل یاد شده نقشی یکسان در حضور و تداوم یک فرهنگ ندارند، مثلا زبان لازمه هر فرهنگ است و لکن قوام یک فرهنگ به زبان خاص آن نیست. در درون هر فرهنگ زبان های مختلف می تواندحضور داشته باشد و گاه نیز یک زبان در دو فرهنگ مختلف حضور به هم می رساند. هر چند که محتوی معرفتی و ذخایر مربوط به زبان درفرهنگ ها تفاوت پیدا می کند.

    اختصاصی ترین وجه هر فرهنگ که هویت فرهنگ بر محور آن رقم می خورد، آن سطح و لایه معرفتی است که زندگی و حیات انسانی را معنامی کند. آرمان ها و ارزش ها را جهت می بخشد. متدولوژی و روش معرفت و آگاهی را رقم می زند. عالم و آدم را تفسیر می کند، و نسبت انسان و جهان را تعیین می کند. هستی و نیستی و یا زندگی و مرگ آدم راتبیین می نماید....
    برخی از مفاهیمی که بر این دسته از خصوصیات مدرنیته دلالت می کند، عبارتند از سکولاریزم
secularism))، روشنگری enlightenment)) وامانیسم humanism)).

    سکولاریزم، مفهومی است که به بعد هستی شناختی و انتولوژیک مدرنیته نظر دارد و روشنگری، ناظر به بعد اپیستمولوژیک،معرفت شناختی و روش شناسی معرفتی دنیای مدرن است و امانیسم ازخصوصیت انتروپولوژیک و انسان شناختی آن حکایت دارد.

    خصوصیات مزبور به دلیل اختصاصی که به فرهنگ مدرن دارند بایکدیگر تلازم داشته، و مستلزم هم می باشند و به همین دلیل از هر یک از این سه به دو دیگر می توان راه برد. و لکن از بین آنها مهمترین وبنیادی ترین شاخص سکولاریزم است و به همین دلیل ما نیز بحث خودرا در این مقال از همین زاویه دنبال کرده و هویت مدرنیته را از این منظرشناسایی می کنیم و چالشی را که مدرنیته در بعد فرهنگی خود بافرهنگ های رقیب از این حیث می تواند داشته باشد پی می گیریم.
    
    5. سکولاریزم و دین


    سکولاریزم به دلیل عمق و گستردگی ای که دارد، اغلب درست معنانمی شود و در بسیاری از موارد، برخی از مصادیق آن به عنوان معنای آن در نظر گرفته می شوند، مانند تعریف آن به جدایی دین از سیاست.

    سکولاریزم به معنای دنیوی دیدن هستی و اصالت بخشیدن به هستی دنیوی این جهانی است، به گونه ای که یا با انکار دیگرساحت های هستی مواجه می شود و یا دیگر ساحت ها و افق های هستی در حاشیه جهان دنیوی قرار گرفته و در ارتباط با آن تفسیر شده و معناپیدا می کند و با آن که به آن تقلیل داده می شود.

    سکولاریزم در معنای فوق در قبال نگاه قدسی، دینی و معنوی به هستی قرار دارد. نگاه قدسی و دینی عالم را به افق طبیعت و دنیا تقلیل نمی دهد بلکه به ساحت های متعالی هستی نظری می دوزد که منزه ازکاستی ها و نقایص زندگی این جهان بوده و به همین لحاظ نیز مقدس می باشند. در نگاه قدسی و دینی به عالم، زندگی این جهان در حاشیه هستی و زندگی معنوی قرار گرفته و در ارتباط با آن تفسیر و معنا می شود.

    از بیان فوق معلوم می شود، در ترجمه سکولاریزم به جدایی دین ازسیاست، ترجمه ای ناقص و نارسا است و بلکه ترجمه این معنا به یکی ازنازلترین سطوح آن می باشد.

    جدایی دین از سیاست اگر به معنای نفی هویت دینی سیاست واستقلال یا اصل بودن سیاست نسبت به اندیشه ها و باورهای دینی باشد. همان گونه که بیان شد یکی از مظاهر سکولاریزم یعنی ناشی ازحضور هستی شناسی سکولار در قلمرو اندیشه و رفتار سیاسی است ولکن اگر جدایی دین از سیاست صرفا به معنای تفکیک رفتارها و یافعالیت های دینی از عرصه عملکرد سیاسی باشد، چه این که در بسیاری از موارد نیز سکولاریزم به همین معنا گرفته شده است، این معنا به صورت محدودتری از سکولاریزم دلالت داشته و با موارد نقض نیز درعرصه سیاست مواجه می شود. زیرا نگاه سکولار به دلیل هویت سکولارو دنیوی و یا این جهانی خود در برخی از موارد مانع از حضور رفتارها ونمادهای دینی در عرصه سیاست می شود ولکن در برخی موارد نیز باحفظ هویت سکولاریستی خود از نمادها و رفتارهای دینی نیز به عنوان ابزار سیاسی استفاده کرده و بدینسان قلمرو سیاست و دین را باهم درمی آمیزد.

    نمونه بارز در آمیختن دین و سیاست را در عرصه سیاست سکولار،مردم بوسنی در جنگ اخیر خود شاهد بوده اند. شکی نیست که ملیوشویچ، صربستان بزرگ را در چارچوب اندیشه سیاسی ناسیونالیسم که هویتی سکولار دارد دنبال می کرد و لکن او برای رسیدن به مقصودخود، این مساله را با مذهب مردم صرب یعنی مسیحیت ارتدوکس پیوندمی زد به گونه ای که جنگ در حوزه عمل و رفتار صورت دینی نیز پیدامی کرد.

    بنابراین اقتضای اندیشه های سیاسی سکولار در همه موارد کوتاه کردن حضور دین و یا دست کم رفتارها و نمادهای دینی در عرصه سیاست نیست بلکه گاه مقتضی این حضور نیز می باشد، اگرناسیونالیسم در ترکیه به حسب مصالح خود به مخالفت با حضور دین درعرصه سیاست و کوتاه کردن دست آن پرداخت، در صربستان و یا درکرواسی به عکس آن می پردازد.

    ناسیونالیسم آن گاه که دین را به عرصه سیاست راه می دهد یا از آن صرفا استفاده ابزاری می کند، یا آن که در یک رویکرد تئوریک عمیق تر،دین را به عنوان یک پدیده تاریخی، فرهنگی و بشری، هویتی صرفاملی و ناسیونالیستی می بخشد. نظیر برخی از ناسیونالیست های عرب که اسلام، مسیحیت و یا یهودیت را نه به عنوان حقیقت قدسی متعالی بلکه به عنوان دستاورد فرهنگی اعراب عدنانی هلال خضیب، محترم شمرده و از آن استفاده می کنند.

   
    عرصه ها و صور سکولاریزم

    1. عرصه های سکولاریزم

    سکولاریزم به عنوان رویکرد دنیوی به هستی در ابعاد و سطوح مختلف فرهنگ و تمدن مدرن حضور دارد. و به همین دلیل نباید آن را به صورتی خاص محدود کرد. محدود کردن سکولاریزم به برخی از صور وتجلیات فرهنگی و تمدنی غرب علاوه بر آن که مانع از شناخت صحیح این پدیده می شود، مانع از عملکرد صحیح و شایسته در حرکت های فرهنگی و تمدنی می گردد و خصوصا فرهنگ و تمدن اسلامی را درشناخت هویت خود و دیگری گرفتار مطالعات و خطاهای فاحش نظری می کند و این گونه از مغالطات راه را بر گزینش های آگاهانه و بخردانه درمواجهات فرهنگی فرو می بندد.

    بنابراین برای شناخت نسبت واقعی مدرنیته، با دیگر فرهنگ ها بایدحقیقت سکولاریزم در سطوح مختلف فرهنگی و تمدنی و صور مختلفی که سکولاریزم در عرصه های گوناگون پیدا می کند شناخته شود و برهمین قیاس نیز صور مختلف معنویت و دیانت در سطوح گوناگون بازشناسی گردد.
    شناخت امور فوق امکان ترسیم جغرافیای فرهنگی جهان امروز رافراهم می آورد و به دنبال آن فرصت مناسبی برای شناخت و تحلیل تاریخی پدید می آید که در دامن این جغرافیا شکل می گیرد. تحلیل درست واقعیت تاریخی به نوبه خود، خود آگاهی تاریخی را برای هر دوفرهنگ به دنبال می آورد. و با خود آگاهی تاریخی امکان گریز ازحرکت های شتابزده و دکور و زمینه گزینش رفتارهای عاقلانه فراهم می آید.

    صور گوناگون سکولاریزم را در عرصه های زیر می توان دنبال کرد:

    الف) فلسفی ؛

    ب) معرفت شناختی ؛

    ج) فلسفه و اندیشه سیاسی ؛

    د) عملکرد در رفتار تاریخی و اجتماعی ؛

    ه) دین و هستی قدسی.

    

    2. فلسفه های مدرن

    اندیشه های فلسفی مدرن صور مختلفی دارند و به رغم اختلافاتی که دارند، در رویکرد دنیوی و این جهانی چهره غالب آنها است.

    ماتریالیسم اندیشه فلسفی ای است که به صورت عریان و صریح هستی طبیعی و دنیوی را اصالت بخشیده و دیگر ساحت های وجود راانکار می کند.

    رویکردهای شکاکانه فلسفی معاصر نیز بر خلاف شکاکیت پیشین که زمینه دعوت به ستوده های متعالی را فراهم می آورد. همواره تردیدمعرفت شناختی خود را زمینه عبور یا سکوت نسبت به حقایق متعالی ومتافیزیکی قرار داده و همچون هیوم که به صراحت بازگشت به زندگی روزمره را توصیه می کند.
    کانت با آن که ارزش جهان شناختی مفاهیم عقلی را انکار می کند وغلبه مفاهیم عقلی بر فرآیند شناخت را موجب شکاکیت در شناخت می داند، شهود حسی را تنها ساحت مواجهه با حقیقت می خواند، او با آن که در شناخت عالم طبیعت نیز به شکاکیت گرفتار است، ولکن این نوع تردید را نتیجه مواجهه با واقعیت می داند. و به بیان دیگر این شناخت راواقعی تر از معرفت های فلسفی به ظاهر یقینی می داند.

    پراگماتیسم فلسفی با صراحت فایده مند بودن بدون این جهانی گزاره ها را معیار و ملاک حقیقت قرار می دهد. فیلسوفان اگزیستانس دراغلب موارد به موازات بی اعتنایی و تردید، در ارزش معرفتی فلسفه های پوزیتولستی و تحلیلی، انسان این جهانی و عزم و تصمیم او را در کانون تفاسیری قرار می دهد که نسبت به عالم ارائه می دهد یعنی تصویرجهان از حاشیه وجود انسانی پدید می آید که در همین جهان و دنیازندگی و زیست دارد.

    در فلسفه های مدرن مباحث وجود شناختی یا به افق ماتریالیسم تنزل می کند و یا آن که به فراموشی و نسیان سپری می شود و فیلسوفان اندکی نیز که قبل از کانت با استفاده از معرفت عقلی از فوق طبیعت سخن می گفتند، در قیاس با فلسفه های قبل از دوران مدرن مراحل عبور ازمتافیزیک را طی کرده و همه آنها دست کم با انکار مرجعیت معرفت وحیانی و شهودی در زمینه حضور مستقل و خود بنیاد بشر را در این دنیافراهم می کردند. دکارت و عقلگرایی سده هفدهم از این جهت خصلت مدرن دارد که معرفت بشری را به شناخت عقلی مفهومی محدود ساخته و معرفتی را که از پیوند مستقیم بشر با ساحت قدسی هستی پدید می آیددر معرض انکار قرار می دهد و این مرحله گام بزرگی برای رها کردن آدمی در زندگی این جهانی است.

    
    3. معرفت شناسی مدرن

    مدرنیته در بعد معرفتی و روش شناسی علمی نیز صورت های مختلفی دارد. تنوع معرفت شناسی های مدرن، پدیده ای است که بازتاب و اثر آن به حوزه مسائل متافیزیکی و وجود شناختی کشیده شده است و بلکه وجودشناسی و مباحث فلسفی در دنیای مدرن بیشتر به افق مباحث معرفت شناختی تقلیل یافته است. خصلت غالب معرفت شناسی های مدرن که از آن نیز به عنوان یکی از مهم ترین شاخص های فرهنگی مدرن یاد می شود روشنگری است و روشنگری با آن که از جهت ایجابی صور مختلفی را پوشش می دهد و روش های مختلف معرفتی را در برمی گیرد از جهت سلبی در نفی مرجعیت وحی و شناخت شهودی،چهره ای واحد دارد و بلکه همین جهت سلبی واحد است به عنوان اصلی ترین خصوصیت روشنگری مدرن شناخته می شود.

    روشنگری مدرن با نفی مرجعیت وحی هسته معرفتی تفاسیر دینی وقدسی از عالم را تخریب کرده و به دنبال آن علمی سکولار و دنیوی راپی می نهد.

    روشنگری مدرن با خصلت فوق صور متعددی دارد. روشنگری درفلسفه های راسیونالیستی و پوزیوبستی به دنبال تفسیر روشن عالم درافق عقل و یا تجربه بشری است و در نگرش شکاکانه کانت رسالت خودرا در ارائه محدودیت های معرفت بشری و مرزهای آن خلاصه می کند.
    در پایان سده بیستم با گسترش شکاکیت و نسبیت در عرصه فهم ودانش بشری روشنگری علم مدرن نیز مورد تردید قرار گرفت. و همین مساله به تردید در اصل مدرنیته که داعیه روشنگری را داشت، منجر شد.با تحولات و تنوعاتی که روشنگری مدرن داشته است، می توان گفت سکولاریزم در بعد معرفتی با آن که از جهت سلبی یعنی نفی مرجعیت وحی، خصوصیت واحد و مشترکی دارد. از جهت ایجابی صور متنوعی پیدا می کند که برخی از مراتب آن با عقلانیت سازگار است و حتی عقل نظری و عملی را نیز می پذیرد، برخی از صور آن عقل نظری را انکارمی کند و بعضی از صور دیگر آن عقلانیت را به افق دانش ابزاری وتجربی تقلیل داده و معرفت غیر تجربی و غیر آزمون پذیر را شایسته نام علم نمی داند. بعضی از صور سکولاریزم با شکاکیت مطلق نسبت به شناخت جهان خارج، روشنگری را به حوزه معرفت شناسی منحصرمی گرداند.

    نکته مهم این است که حتی برخی از صورت های معرفت شناختی که به انکار مطلق روشنگری پرداخته و نسبیت و شکاکیت را به حوزه معرفت شناسی نیز تسری می دهند، از چارچوب نگرش سکولاریستی خارج نمی شوند مانند برخی از سطوح رمانتیسم یا اغلب فلسفه های اگزیستانس و یا فلسفه های پست مدرن.

    شهودگرایی رمانتیست اغلب شهودگرایی نازلی است که به افق احساسات دنیوی و این جهان محدود شده و رویکرد پدیدار شناختی اغلب اگزیستانسیالیست ها با خلصتی امانیستی به تبیین انسان دنیوی و این جهانی پایان می پذیرد و شکاکیت فراگیر پست مدرن، روشنگری یا علم را در مسخ فرهنگ و زندگی عرفی و سکولار بشری به تیغ امیال واراده ها و یا قدرت های دنیوی و این جهانی آدمی می سپارد.

    بنابراین سکولاریزم خصوصیتی است که در اشاره به فرهنگ مدرن ازمرزهای روشنگری نیز عبور کرده و باطن مدرن نقادی هایی را که باعنوان پست مدرن نیز مطرح می شوند، آشکار می گرداند.
    
    4. اندیشه های سیاسی

    در دنیای مدرن، اندیشه و فلسفه های سیاسی متنوعی پدید آمدند.تضاد و اختلاف اندیشه های سیاسی مدرن قطب های نظری مختلفی راایجاد کرده است. برخی از نظریه ها رویکرد لیبرالیستی دارند و برخی دیگر صورت دموکراتیک به خود می گیرند. برخی از اقتدار و حاکمیت دیکتاتوری و بعضی دیگر از دموکراسی حمایت می کنند. بخشی ازنظریه ها بر مفاهیمی نظیر عدالت و رفاه تاکید می ورزند و بعضی دیگرآزادی را در محور فلسفه سیاسی خود قرار می دهند.

    نکته مهم این است که مجموعه اندیشه های متنوعی که در دنیای مدرن با عناوینی نظیر دموکراسی، لیبرالیسم، فاشیسم، مارکسیسم،کمونیسم، ناسیونالیسم، سوسیالیسم و مانند آن مطرح می شوند، هیچ یک هویت قدسی، دینی و معنوی نداشته و همه تفسیری این جهانی،دنیوی و سکولار از خود ارائه می دهند. فلسفه سیاسی هابز همانقدرسکولار است که فلسفه سیاسی جان لاک است و اندیشه های سیاسی ناسیونالیستی و یا مارکسیستی همان قدر دنیوی و سکولار می باشند که اندیشه های لیبرالیستی و کاپیتالیستی هستند.

    توجه به نکته فوق از این جهت مهم است که مانع از پیوند زدن سکولاریسم به گرایش سیاسی خاصی شده و زمینه بسیاری ازمغالطاتی را که از این طریق انجام می شود، می خشکاند.
    
    5. عملکرد و مدارای اجتماعی

    مدرنیته به موازات رویکرد دنیوی و سکولار خود استعداد و توان بشری را بیش از گذشته متمرکز در این جهان کرد، چه این که رویکرد دنیوی این جهانی بشر نیز که از دیرباز در فرهنگ های غیر مدرن کم و بیش حضور داشت، نهایتا در مدرنیته زبان و بیان متناسب با خود را یافت.فرایند سکولاریزاسیون، در دنیای مدرن ابتدا عرصه های معرفتی،هنری، صنعتی در دو سده هفدهم و هجدهم طی کرد و از آن پس درسال های پایانی قرن هجدهم در انقلاب فرانسه چهره سیاسی خود راآشکار ساخت و از آن پس سکولاریزم به موازات اندیشه های سیاسی متنوعی که در درون خود پرورانده است، گروه ها و جریان های اجتماعی متنوعی را پوشش داد. ناسیونالیسم، لیبرالیسم، فاشیسم، سوسیالیسم هر یک به تناسب در چارچوب گفتمان مدرن پا به عرصه وجود گذاردند.

    عملکرد جریان های مزبور از جهت تحمل و مدارای در درون نظام مربوط به خود یکسان است.
    جریان های اجتماعی سکولار در تمام دوران حاکمیت خود رقیب سیاسی و اجتماعی که در جامعه از گفتمان مدرن عمل نماید، نداشتند.بنابراین، صرف نظر از عملکرد داخلی هر یک از جریان های موجود،رقابت بین جریان های مزبور نیز پدیده ای مدرن و سکولار است وسکولاریزم در این عرصه پرونده مثبتی نداشته است.

    دو جنگ جهانی اول با ده ها میلیون کشته، واقعیتی خارجی است که ظرفیت عملی سکولاریزم را برای خشونت، و نقاط آسیب پذیر آن را درایجاد تلورانس و مدارای اجتماعی در سطح جامعه بشری نشان می دهدو تا هنگامی که سکولاریزم بر اریکه قدرت بود و رقیب تمدنی دیگری برای آن تصور نمی شد، هراس جنگ سومی از نوع دو جنگ پیشین،واقعیتی بود که بشریت را تهدید می کرد.
    بازگشت مجدد معنویت به عرصه فرهنگ و زندگی بشری در داخل وخارج دنیای مدرن در دهه های پایانی قرن بیستم میدان آزمونی برای مشاهده عملکرد سکولاریزم با حرکت های تمدنی رقیب پدید آورده و دراین میدان نیز مدرنیته ناتوانی خود را در تحمل و مدارای اجتماعی در دوسطح نظری و عملی نشان داد.

    در سطح نظری تئوری پردازان لیبرال و دموکرات که انتظار می رودرویکرد آزاد و راحت تری نسبت به جریان های مخالف داشته باشندآزادی و دموکراسی را به خطوط قرمزی محدود ساختند که سکولاریزم درمعنای عمیق آن یکی از آنها بود، از نظر تئوری پردازان لیبرال مردمی نظیر جان استوارت میل در قرن نوزدهم و کارل پوپر در دهه های پایانی قرن بیستم، مردمی که با رویکرد معنوی و دینی به عرصه سیاست پای می گذارند شهروند جامعه مدرن حساب نمی شوند و نیازمند به دموکراسی کنترل شده هستند زیرا آنان تا هنگامی که در چارچوب منطق و معرفتی سکولار انسان دنیوی را منشا حق و مبدء آن ندانند، دادن برگه رای به آنان نظیر دادن چاقو به دست کودک نادان است.
    عملکرد سیاسی دولت های سکولار نیز در قبال گزینش و انتخاب عمومی جوامعی که با رویکرد دینی آراء خود را به صندوق ریختند،برخورد قیم مابانه و خشونت آمیز مدرینته و سکولاریزم را با حرکت های تمدنی رقیب نشان می دهد.

    
    6. دین و هستی قدسی

    سکولاریزم به رغم آن که نوعی تفسیر از هستی است که در نقطه مقابل تفسیر دینی و قدسی نسبت به عالم قرار دارد. در مواجهه با سلوک و رفتار دینی صورت های مختلفی به خود می گیرد. در برخی از صورمعرفتی خود رویکردی سلبی و آشکار نسبت به باورها و رفتارهای دینی دارد. ماتریالیسم فلسفی نمونه ای از موضع گیری معرفتی سکولار درقبال باورهای دینی است. سکولاریسم در برخی از صورت های علمی ومعرفتی خود، چهره ای ظاهرا خشن نسبت به صحت و سقم باورها واندیشه های دینی به خود نمی گیرد. رویکردهای شکاکانه ای که گزاره های دینی را از جهت علمی مهمل و بی معنا می دانند، یا داوری علمی در مورد گزاره های ارزشی را به طور کلی و ارزش های دینی را نیزبه طور خاص غیر ممکن می دانند، نمونه ای از برخورد سکولار و در عین حال خنثی است. برخی از تئوری ها و اندیشه های سکولار و مدرن،نسبت به اندیشه ها و یا سلوک دینی رویکردی مثبت دارند و البته این رویکرد مثبت یا به صورت مقطعی بوده و حضور آن را در بخشی خاص ازفرهنگ و تاریخ بشری ضروری می داند و یا آن که حضور آن رابه طورمطلق و فراگیر لازم می خواند.

    تفسیرهای کارکرد گرایانه و یا پراگماتیستی از دین نمونه ای ازرویکردهای سکولاری و در عین حال مثبت نسبت به دین است برخی ازتفسیرهای کارکردی نظیر تفسیر دورکیم حضور باورهای رفتارهای دینی را در مقطعی از تاریخ دارای کارکرد مثبت می دانند و در مقطعی دیگر فاقد آن می بیند، و بعضی دیدگاه ها ممکن است که کارکرداجتماعی و یا روانی دین را به گونه ای مستمر مفید بدانند.
    دیدگاه های سکولار در رویکرد مثبت نیز منظر سکولار و دنیوی خود رااز دست نمی دهند. این دیدگاه ها دین را نه از آن جهت که یک حقیقت قدسی و آسمانی است بلکه از آن جهت که برای زندگی دنیوی و این جهانی مفید بوده و یا دارای کارکرد مثبت است، ضروری می دانند. برخی از این نگاه ها به رغم این که به لحاظ بنیادهای فلسفی، ماتریالیستی بوده و صراحت حقیقت متعالی و قدسی را انکار می کنند، با تفسیر دنیوی خود ضرورت حضور دین در عرصه فرهنگ و زندگی این جهانی را به عنوان یک باور یا رفتار مفید می پذیرند.