جهانی شدن و اسلام
| کد: |
105 |
| عنوان: |
جهانی شدن و اسلام |
| چاپ شده در: |
فصلنامه علوم سیاسی |
آدرس مستقيم مطلب:
به مطلب لينک دهيد
نسخه قابل چاپ:
چاپ
اشاره:
1. فرهنگ و تاریخ: فرهنگ، هویتی انسانی دارد و قوام آن به آگاهی، اراده، معرفت، عزم و جزم انسانهاست، و چون معرفت و عزم آدمیان در معرض تغییر و تبدیل است فرهنگ، چهرهای تاریخی دارد. هر دوره تاریخی با حضور سطح و نوع جدیدی از معرفت رقم میخورد و به اقتضای آن شکل میگیرد و گسترش مییابد و با لوازم و پیآمدهای خود مواجه میشود و آدمیان پس از مواجه با پیآمدهای فرهنگ، به افقهای جدیدی از معرفت راه یافته و تصمیمات جدیدی را اتخاذ میکنند و بدین ترتیب سطح جدیدی از فرهنگ و تمدن را بنیان مینهند و گاه به آنچه ساخته و پرداختهاند دل سپرده و حیات و ممات خود را با آن پیوند میزنند. حقیقت و هویتِ هر جامعه به فرهنگ آن است و تاریخ هر قومی از اقتدار و استمرار فرهنگ آن قوم پدید میآید و فرهنگ، ریشه در آگاهی و اراده انسانها دارد و به همین دلیل تغییر تاریخ با تغییر فرهنگ و تبدیل ابعاد درونی آدمیان قرین و همراه است و خداوند سرنوشت هیچ قومی را تا زمانی که در درون آنها تغییر رخ ندهد دگرگون نمیکند. ان الله لا یغیّر ما بقوم حتی یغیّروا ما بانفسهم.
جهانی شدن و اسلام
1. فرهنگ و تاریخ: فرهنگ، هویتی انسانی دارد و قوام آن به آگاهی، اراده، معرفت، عزم و جزم انسانهاست، و چون معرفت و عزم آدمیان در معرض تغییر و تبدیل است فرهنگ، چهرهای تاریخی دارد. هر دوره تاریخی با حضور سطح و نوع جدیدی از معرفت رقم میخورد و به اقتضای آن شکل میگیرد و گسترش مییابد و با لوازم و پیآمدهای خود مواجه میشود و آدمیان پس از مواجه با پیآمدهای فرهنگ، به افقهای جدیدی از معرفت راه یافته و تصمیمات جدیدی را اتخاذ میکنند و بدین ترتیب سطح جدیدی از فرهنگ و تمدن را بنیان مینهند و گاه به آنچه ساخته و پرداختهاند دل سپرده و حیات و ممات خود را با آن پیوند میزنند. حقیقت و هویتِ هر جامعه به فرهنگ آن است و تاریخ هر قومی از اقتدار و استمرار فرهنگ آن قوم پدید میآید و فرهنگ، ریشه در آگاهی و اراده انسانها دارد و به همین دلیل تغییر تاریخ با تغییر فرهنگ و تبدیل ابعاد درونی آدمیان قرین و همراه است و خداوند سرنوشت هیچ قومی را تا زمانی که در درون آنها تغییر رخ ندهد دگرگون نمیکند. ان الله لا یغیّر ما بقوم حتی یغیّروا ما بانفسهم.
2. سطوح و ابعاد: فرهنگ دارای لایهها، سطوح و ابعاد مختلف است. آرمانها و اهداف در عمیقترین لایه و سطح آن قرار دارند و شناخت انسان از خود و جهان و معرفت او از هستی و تصویری که انسان از آغاز و انجام خود دارد در مرکز این لایه واقع شده است و این شناخت میتواند هویتی دینی یا اساطیری، معنوی یا سکولار و دنیوی، توحیدی و یا الحادی داشته باشد و همچنین شناخت مزبور به لحاظ روش شناختی میتواند وحیانی، شهودی، عقلانی و حسی باشد. هنجارها، قوانین و مقررات اجتماعی در سطح و لایه بعدی قرار گرفته و متأثر و متناسب با لایه پیشین میباشد؛ نهادها و سازمانهای اجتماعی بر اساس آرمانها، هنجارها و مقررات یادشده، و به دنبال آن زبان و نهادها و همچنین مهارتها و فنآوریهای مختلف در سطوح بعدی قرار میگیرند. تمدن، تجسد و صورت ظاهری و آشکار فرهنگ است. هر کدام از ایدئولوژی، سیاست و اقتصاد ضمن آن که در یکی از سطوح فرهنگی بروز و ظهور بیشتر مییابند، از ابعاد مختلف فرهنگ نیز حکایت میکنند.
3. جغرافیا و فرهنگ: جغرافیا در شکل طبیعی آن با پستیها، بلندیها و شرایط مختلف اقلیمی تعیّن مییابد و حضور انسان در زمین به جغرافیا بُعد انسانی میبخشد؛ یعنی به تبع حضور انسان، جغرافیای انسانی شکل میگیرد. این جغرافیا در ابتداییترین شکل آن از ابعاد جسمانی انسان و از نحوه توزیع و پراکندگی آدمیان تأثیر میپذیرد، اما حضور فرهنگ، صورتهای جدیدی از جغرافیا نظیر جغرافیای سیاسی را به دنبال میآورد. در حاشیه فرهنگ، زمین، نواحی و مرزهایی مختلف پیدا میکند. برخی مناطق آن مقدس و بعضی دیگر پلید شمرده میشوند. و یا آن که هر منطقه، تحت تملک، استیلا و اقتدار قوم و گروهی خاص قرار میگیرد و در قالب یک کشور از مرزهای مشخصی برخوردار میشود.
جغرافیای فرهنگی، ناظر به مناطق حضور فرهنگ بشری است و مرزهای این جغرافیا از موانعی حکایت میکند که میتواند برای گسترش فرهنگ وجود داشته باشد. برخی از این موانع طبیعی و بعضی دیگر آن فرهنگی هستند و برخی از موانع درونی و بعضی دیگر بیرونی میباشند.
4. ویژگیهای فرهنگی توسعه: امور طبیعی نظیر فواصل قارهای، کوهها، مناطق صعبالعبور و یا مسافتهای طولانی میتوانند از موانع بسط و گسترش جغرافیای فرهنگی باشند. این گونه از موانع با گسترش فنآوری و ارتباطات، حقیر و کوچک شدهاند. مک لوهان جهان را با گسترش ارتباطات به دهکدهای واحد تشبیه کرد. مرزهای فرهنگی را تنها عوامل جغرافیایی طبیعی تعیین نمیکنند. مرزهای اساسی، هویتی فرهنگی دارند. هر فرهنگی ظرفیتِ خاصی از توسعه و بسط در درون خود دارد و فرهنگهایی که توان عبور از مرزهای جغرافیایی را دارند به نحو یکسان از این مرزها عبور نمیکنند. برخی از آنها تنها از طریق توسعه و گسترش اقتدار سیاسی یا اقتصادی و یا نظامی بسط پیدا میکنند و بعضی دیگر ظرفیت گسترش را بدون اتکا به عوامل مزبور دارند.
مثلا فرهنگی که هویت خود را به نژاد و یا سرزمینی خاص گره میزند، نمیتواند به سهولت ظرفیت عبور از مرزهای نژادی یا طبیعی را داشته باشد. این فرهنگ اگر هم از مرزهای مزبور عبور کند جهان را به بخشهای مرکزی و پیرامونی تقسیم میکند. گسترش چنین فرهنگی با اتکا به قدرت اقتصادی، سیاسی، نظامی و یا با قبول دوگانگی مزبور از ناحیه دیگر انسانها ممکن است. فرهنگی که به عوامل طبیعی، نژادی، تاریخی به عنوان عوامل ثانوی مینگرد و پیام مشترک و آرمانهای واحد انسانی را دنبال میکند، توان بهتری برای گسترش جهانی خود دارد.
5. جهان فرهنگی و فرهنگ جهانی: جهان فرهنگی جهانی است که از زاویه نگاه و توان انسانها پدید میآید. این جهان در قالب معرفتهای مختلف، تفسیر و تبیین شده و مرزبندی میگردد. برخی از این جهانها از مرزهای جغرافیایی و یا انسانی - به شرحی که گذشت - نمیتوانند عبور کنند. اما فرهنگ جهانی فرهنگی است که استعداد درهم شکستن مرزهای جغرافیایی و حتی تاریخی را داراست؛ هم از دیوارههای زمانی عبور میکند و هم موانع طبیعی را درهم میشکند. توسعه و بسط، به تناسب عناصر فرهنگی میتواند صور مختلفی داشته باشد. برخی از صور با تقسیم مناطق جهانی به حسب مناطق جغرافیایی و یا نژادی همراه است. آخرین مانع فرهنگی، فرهنگهای رقیب است؛ فرهنگی که ظرفیت جهانیشدن را داشته باشد. علاوه بر فائق آمدن بر موانع درونی برای فعلیت یافتن، موانع بیرونی را نیز برطرف میکند و موانع بیرونی تنها موانع جغرافیایی نیست بلکه موانع فرهنگی است. موانع فرهنگی، فرهنگهای رقیب هستند، فرهنگهای رقیب یا فرهنگهایی هستند که ظرفیت جهانیشدن را ندارند و یا فرهنگهایی هستند که جهان را به گونهای دیگر میبینند. موانع جغرافیایی را با فنآوری و تکنولوژی میتوان برداشت، اما موانع فرهنگی تنها با تحولات فرهنگی و یا با اقتدار و تسلط اقتصادی، سیاسی، نظامی قابل تسخیرند. اگر موانع فرهنگی با عوامل سیاسی اقتصادی و نظامی تسخیر شوند، مانع فرهنگی بسان انرژی ذخیره شده به دنبال فرصت برای بازگشت مجدد میباشد.
6. پروسه و پروژه جهانی شدن: جهانی شدن یک فرهنگ پروسه یا پروژه است؟ پروسه فرایندی طبیعی است که بدون قصد و تدبیر ویژه انجام میشود و پروژه فرایندی است که از مسیر، طرح، برنامه و با هدف مشخص و از قبل تعیین شده شکل میگیرد. فرهنگی که ظرفیت جهانی شدن دارد، در پرتو آرمانها و معرفتی که از جهان و انسان دارد، در قالب هنجارها و ارزشهای خویش به طور طبیعی رشد خود را آغاز میکند. این رشد الزاماً خود آگاه و در قالب یک برنامهریزی ویژه شکل نمیگیرد، هر چند که خود آگاهی نیز پدیدهای است که در مسیر رشد و توسعه فرهنگ به وجود آمده و برای غلبه بر موانع مورد استفاده قرار میگیرد. هر فرهنگ برای غلبه بر موانع طبیعی و همچنین انسانی به تناسب ظرفیت خود عمل میکند. نکته مهم این است که جهانی شدن یک پروژه واحد برای همه فرهنگها نیست بلکه هر فرهنگ پروسهای مناسب با خود دارد و این امر فرهنگهای مختلف را به طور طبیعی در مراحل رشد و توسعه آنها در معرض اصطکاک قرار میدهد و آنها را به صورت موانع فرهنگی در قبال یکدیگر قرار میدهد و در هنگام مواجه با مانع پروژههایی نیز شکل میگیرد. این پروژهها میتواند در قالب گفتوگو و تعامل فرهنگی باشد. پروژه میتواند به اصلاح و تغییر فرهنگی و یا بازسازی فرهنگی ختم شود و میتواند استیلا و غلبة اقتصادی و سیاسی را جستوجو نماید.
7. موانع فرهنگی جهانی شدن: موانع فرهنگی، نهاییترین و در عین حال جدیترین موانع برای جریان جهانیشدن هستند. اگر بسط و توسعه فرهنگی از طریق تعامل و تغییر فرهنگی انجام نشود ناگزیر با غلبه و استیلای اقتصادی و سیاسی خاتمه پیدا میکند و این گونه از توسعه حالت قهری دارد و به سبب فروپاشی قدرت داخلی و یا از جهت قدرت گرفتنِ فرهنگ تحت سلطه فرو خواهد ریخت ولکن اگر توسعه یک فرهنگ با تغییر فرهنگ رقیب قرین باشد، بسط مزبور نیاز به استیلای اقتصادی و سیاسی ندارد. یک فرهنگ گاه برای جهانیشدن در قالب یک پروژه مرزهای اقتصادی سیاسی رقیب را در هم میشکند، لکن پس از استیلا قدرت تغییر فرهنگ رقیب را پیدا میکند، در صورتی که فرهنگ مهاجم این موفقیت را کسب کند تداوم و استمرار آن منوط به اقتدار و استیلای آن نیست.
8. جهانیشدن مدرنیته: جهانی شدن به منزله یک مسئله اجتماعی بخشهای مختلف جهان امروز را به خود مشغول داشته است. این مسئله از دهه پایانی سده بیستم به صورت موضوع آکادمیک در معرض نظر و بحث محافل دانشگاهی نیز قرار گرفته است. این توجه روزافزون که بخشهای مختلف دنیای امروز را به انگیزههای مختلف متوجه خود نموده است، پیآمد بسط و توسعه یک فرهنگ خاص است که بخشهای مختلف جهان را درگیر خود نموده است. این فرهنگ که با نامهای مختلفی نظیر، مدرنیته یا فرهنگ غرب از آن یاد میشود مراحل بسط خود را به صورت یک پروسه و در موارد مواجه با مشکلات در قالب پروژههای متنوعی دنبال نموده است. مدرنیته در مراحل توسعه و بسط خود با به خدمت گرفتن تکنولوژی و خصوصاً با گسترش فنآوری ارتباطات موانع جغرافیایی ابتدایی خود را نداشته و ناگزیر از جستوجوی فضاهای تنفسی در ابعاد جهانی آن است. مهمترین مانع برای بسط جهانی این فرهنگ، فرهنگهای رقیبی است که در طی بسط مدرنیته ناگزیر از هضم و یا حذف شدن میباشند.
9. بنیانهای معرفتی غرب: فرهنگ غرب در عمیقترین لایه خود از ابعاد مختلف معرفت شناختی، هستیشناختی و انسانشناختی برخوردار است. ابعاد مزبور در دههها و سدههای گوناگون، تحولات و تغییراتی را الزاماً دنبال کرده و پیآمدهای مناسبی را نیز در حوزه اندیشههای اجتماعی، سیاسی، مناسبات و روابط انسانی به ارمغان آورده است. خصوصیت معرفتشناختی فرهنگ غرب، روشنگری[1] است، جنبه سلبی آن انکار مرجعیت وحی و شهودهای عقلانی و فوق عقلانی است و جنبه اثباتی آن در مقطع نخستین، راسیونالیسم و اصالت بخشیدن به عقل جزئی و مفهومی است و در مقطع دوم، آمپرسیسم و حسگرایی و در نهایت شکاکیت و نسبیت معرفت و حقیقت است. خصوصیت هستیشناختی فرهنگ غرب، سکولاریسم و یا دنیوی دیدن هستی است که صورت متصلب آن ماتریالیسم و مواجه عریان با متافیزیک، معنویت و دیانت است و صورت پنهان آن، به انزوا بردن دیانت و راندن معنویت به حوزه زندگی خصوصی و خارج کردن آن از قلمرو معرفت علمی است. خصوصیت انسان شناختی دنیای مدرن، امانیسم به معنای اصالت بخشیدن به انسان این جهانی و دنیوی است. صورت سلبی امانیسم، نفی خلافت انسان نسبت به خداوند سبحان و روی بازگرداندن از ابعاد متعالی و کرامت آسمانی آدمی است. پیامدهای بنیانهای معرفتی فوق در قلمرو اندیشه اجتماعی و سیاسی، فلسفههای سیاسی متنوعی است که با عناوینی نظیر، ناسیونالیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم، نازیسم، دموکراسی و مانند آن، در مقاطع مختلف پدید آمدهاند.
10. مراحل تکوین و گسترش: غرب امروز براساس بنیانهای معرفتی خود، از رنسانس به بعد، مراحل بسط و توسعه را ابتدا در چهارچوب جغرافیایی خویش و سپس در بیرون از خانه وجود خود، و در محدوده حضور فرهنگهای غیرغربی طی کرده است. اندیشوران علوم اجتماعی و سیاسی هر یک با نظر به برخی از ابعاد، اقتصادی، سیاسی و نظامی غرب، مراحل بسط و توسعه را به گونههای مختلف صورتبندی نمودهاند. دوره رنسانس - دو سده پانزدهم و شانزدهم - دوران جنینی این فرهنگ است. مدرنیته جنینی بود که با نطفه فرهنگ یونانی در دامن تاریخ قرون وسطی شکل گرفت. دو سده هفدهم و هجدهم، دوران رشد و شکلگیری لایههای مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و نظامی مدرنیته در موطن تولد آن است. با آن که استیلا و تسلط بر غیر از لوازم ذاتی غرب جدید بوده و هیچگاه از هجوم به خارج از مرزهای جغرافیایی خود فارغ نبوده است، با این همه سدههای نوزدهم و بیستم مراحل جدید گسترش سلطه نظامی، سیاسی و اقتصادی آن در دیگر مناطق جهان است. سده نوزدهم با استعمار آغاز میشود و سده بیستم با مسئله جهانیشدن به پایان میرسد. دو جنگ جهانی اول و دوم و تقسیم جهان به دو بلوک شرق و غرب بخشی از رقابتهای داخلی قدرتهای مدرن برای حضور اقتصاد و سیاست غرب در عرصه جهانی است و تقسیم جهان به کشورهای توسعهیافته و توسعه نیافته و یا در حال توسعه و یا تقسیم آن به شمال و جنوب و یا مرکز و پیرامون، محصول این حضور است.]با فروپاشی بلوک شرق و تک قطبیشدن دنیای غرب، نظم نوین آمریکایی به عنوان نظم نوین جهانی، مطرح شد. فوکویاما با نظر به این واقعیت از لیبرال دموکراسی آمریکایی به عنوان پایان تاریخ یاد کرد.[
11. پایان روشنگری: مدرنیته در مراحل نخستین تکوین و توسعه خود سرشار از امید و نوید بود. روشنگری شعاری بود که اتهام جهل و تاریکی را به گذشته دینی بشر متوجه ساخت و نور و روشنایی را برای آینده دنیوی انسان نوید داد. روشنگری، بهشت گمشده آدم را در درون دنیا جستوجو میکرد. عقل مفهومی و جزئی و حس آدمی چراغی بود که مرزهای هستی را با شعاع خود مشخص میساخت. غرب با این نگاه خود را در قلّه تاریخ میدید و فرهنگهای دیگر را که تا این حد زمینی و دنیوی نشده بودند نشانههای گذشته تاریخی خود میدید. دیدگاههای مدرن به رغم اختلافاتی که داشتند و در نگاه تک خطی به تاریخ و در مرجعیّت نگاه غربی برای همه بشر اشتراک داشتند. غرب با همین سرمایه در سده نوزدهم حضور خود را در سطح جهان به عنوان فرهنگی که قصد آبادانی جهان را دارد و با نام استعمار توجیه میکرد. روشنگری بعد از تحولاتی که در آن پدید آمد، از نیمه دوم سده بیستم در معرض تزلزل و تردید قرار گرفت. عقل و حس به ترتیب در طی دو سده ارزش معرفتی خود را از دست دادند و به عنوان ابزار قدرت و سلطه در کنار دیگر ادوات نظامی و سیاسی قرار گرفتند. اندیشههای پسامدرن آنچه را که در باطن مدرنیته پنهان مانده بود آشکار ساختند، و بدینسان غرب در حالی که در ابعاد اقتصادی، سیاسی و نظامی بیش از همه گذشته خود جسیم و توانمند شده، در بعد فرهنگی به گونهای شگفت و بیسابقه از تفسیر و توجیه خود باز مانده است.
12. حقیقت و معنا: حقیقت ومعنا که نمایش و ظهور آن، روح و جان هر فرهنگ و تمدنی را شکل میدهد، امروزه برای دنیای مدرن گمشدهای است که امکان بدل سازی و صورت کاذب و دروغین آن نیز وجودندارد. بحران معنا، بحران هستی و حیات انسان غربی است. غرب در شرایطی که به دلیل حضور فراگیر جهانی خود، دیگر فرهنگها را اعم از این که نگاه و ظرفیتی جهانی داشته و یا آن که به حسب ذات و توان خود مقید به خاک و یاخونی خاص باشد در موضع دفاع از هویت خود ناگزیر از حضور در یک معرکه جهانی کرده است، و در حالی که نیازهای دنیوی خود را بدون یک حضور فراگیر و جهانی که نمیتواند تامین نماید، از توجیه خود باز مانده و زمینگیر شده است و این امر فرصت جدیدی را برای فرهنگهای رقیب پدید آورده است تا هم به بازخوانی و قرائت مجدد خود مشغول شوند و هم زمینه بسط و توسعه خود را از طریق پاسخگویی به پرسشهای وجودی انسان معاصر فراهم آورند. بدیهی است که در این معرکه تنها فرهنگی میتواند جان به سلامت برد که توان مصاف در یک عرصه جهانی را داشته باشد. چنین فرهنگی به دلیل هویت ساختار شکنانه خود در قیاس با فرهنگ مسلط غرب هم باید بتواند فشارهایی را که از ناحیه جسم حجیم فرهنگ غرب به او وارد میآید با صبر و بردباری تحمل نماید و هم پیام دلنشین خود را تا اقصی نقاط جهانی که مرزهای مکانی و زمانی آن فرو ریخته است به گوش جان آدمیان برساند.
13. نشانههای بحران: نشانههای بحران را در درون فرهنگ غرب به صورتهای مختلف و در سطوح گوناگون فرهنگی میتوان دید.
اول: فروپاشی اندیشهها و فلسفههای مدرن و پیدایی فلسفههای پسامدرن؛ این جریان که در سطوح مختلف هنری – ادبی و فلسفی رخ نموده است، پدیدهای است که در استمرار سنت فلسفی و ادبی مدرن اتفاق افتاده است.
دوم: رویکرد به متافیزیک و اندیشههای فلسفی و معنوی؛ این رویکرد که در سطح نخبگان و متفکرین است، بخشی از توجه خود را در سنت فلسفی مسیحی و بخش گستردهتر آن را در توجه به حوزه فلسفی و عرفانی دنیای اسلام جستوجو میکند. شکلگیری انجمن فیلسوفان مسیحی، و همچنین بسط اندیشههای سنتگرایان، نمونههایی از این رویکرد است.
سوم: بازگشت مجدد به سوی دیانت در سطح فرهنگ عمومی؛ این پدیده در پایان سده بیستم شکست جریان فرهنگی سکولاریسم را به گونهای شگفت نشان داد. این مسئله که به عنوان واقعیتی اجتماعی مورد اذعان اندیشوران علوم اجتماعی قرار گرفته، در استمرار فرهنگ غرب کوشش میشود با تفسیری مدرن در چهارچوب واقعیت اجتماعی موجود، تئوریزه شود. دیانت و همچنین جریانهای مدعی معنویت نیز هر یک به تناسب توان و امکانات خویش سهم خود را از این حرکت عمومی به دست میآورند.
14. تجدید حیات فرهنگ اسلام: مدرنیته هنگامی که ابعاد اقتصادی و سیاسی خود را در امتداد جهان انسانی گسترش داده است، علاوه بر آن که به لحاظ فرهنگی از درون گرفتار آسیب و بحران شده است با حیات مجدد معنویت در خارج از مرزهای فرهنگی غرب؛ یعنی در دنیای اسلام مواجه شده است. غرب در طی دوران استعمار، مقاومتهای سیاسی نظامی حرکتهای آزادیبخش را در کشورهای آسیایی و آفریقایی تجربه کرده بود. این حرکتها که در نیمه اول سده بیستم به حذف استعمار کهنه منجر شد، هیچ یک در قالب یک مقاومت فرهنگی رخ نمینمود، بلکه همگی بعد سیاسی داشته و آرمانهای خود را در یک حرکت اقتصادی مطلوب جستوجو میکرد. حرکتهای رهایی بخش بُعد ایدئولوژیک خود را با پوشش گرفتن از ایسمها تأمین میکردند که در اندیشه سیاسی غرب پدید آمده بودند، نظیر مارکسیسم و یا ناسیونالیسم. اما در پایان سده بیستم، انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی را ایجاد کرد. حرکت سیاسی انقلاب اسلامی ایران حرکتی بود که فارغ از ایدئولوژیهای غربی ریشه در حیات معنوی دنیای اسلام داشت.
15. هویت فرهنگی دنیای اسلام: انقلاب اسلامی ایران، حضور اسلام را به منزله یک مانع فرهنگی در قبال جهانیشدن فرهنگ غربی، در بعد سیاسی نشان داد. این مانع گر چه ابتدا به لحاظ جغرافیایی در بخشی ازدنیای اسلام بروز و ظهور یافت، اما امتداد معنوی آن در جهان کوچک شده امروز به سرعت مرزهای جغرافایی را در نوردید و همه دنیای اسلام و بلکه جهان بشری را متوجه حضور خود ساخت. حرکت معنوی دنیای اسلام نشان داد که جهانی شدن در فرایند موجود خود که با طرحهای اقتصادی، سیاسی و نظامی در حال پیگیری است به رغم استیلای اقتصادی و سیاسی، نتوانسته است هویت فرهنگی دنیای اسلام را نابود کند. غرب در هنگامی با این مانع فرهنگی مواجه شد که قطببندیهای داخلی خود را که در طی سده بیستم پس از دو جنگ جهانی به صورت بلوک شرق و غرب درآمده بود در قالب نظم نوین جهانی تمام شده میپنداشت. تئوری پردازان غربی در نخستین رویارویی با این پدیده نوظهور از برخورد فرهنگها و تمدنها سخن گفتند.
16. تئوری برخورد تمدنها: طرح فرهنگها و تمدنهایی که دیرزمانی است که روح و سنتهای خود را از دست داده و به صورت ماده خام در خدمت و یا تسخیر فرهنگهای بعدی قرار گرفتهاند و عنوان برخورد را برای نحوه مواجه با آنها برگزیده است، میتوانست به منظور دو هدف باشد.
اول: گریز از به رسمیت شناختن رقیب فرهنگی زنده کارآمد؛ یعنی دنیای اسلام که با تخلیه انرژی فشرده و تحت فشار خود، نمایندگی معنویت را در جهان امروز در قبال فرهنگ سکولاریستی غرب بر عهده گرفته است.
دوم: زمینه سازی برای ایجاد صفبندیهای سیاسی، نظامی و ممانعت از فتح و گشایش جبهههای معرفتی و فرهنگی، زیرا اولاً: در شرایطی که غرب به لحاظ معرفتی از درون گرفتار آسیب و بحران است، تقابلهای فرهنگی که در بستر گفت و شنودهای عالمانه در محیطهای علمی رخ میدهد منافع کسانی را که زندگی خود را با وضعیت موجود پیوند زدهاند، در معرض خطر قرار میدهد و ثانیاً: در دنیایی که غرب اهرمهای اقتصادی، سیاسی و نظامی آن را در اختیار گرفت، تمایل به تقابلهایی از این نوع برای آنان طبیعی مینماید.
17. طرح جهانی و جهانیشدن اسلام: در شرایطی که فرهنگ غربی الزامات خود را در ابعاد جهانی گسترش داده و حتی شرایط زیست محیطی را برای ساکنان دورترین نقاط زمین با نحوه رفتار خود پیوند زده است، فرهنگ اسلامی برای بقا و استمرار خود چارهای جز حضور در یک مواجه جهانی ندارد و در این مواجه یا باید بتواند طرح جهانی جدیدی را ارائه داده و در جهت تحقق آن اقدام نماید و یا آن که در چهارچوب جهان موجود به بازخوانی تغییر و تحول خود تن دردهد. و راه دوم راهی است که به قرائت مدرن از دیانت منتهی خواهد شد. در این قرائت، اسلام ناگزیر باید با پذیرش سکولاریسم، مرجعیت عرف موجود جهان و هم چنین مرجعیت علمی را که در حاشیه این عرف به مثابه ابزاری کارآمد به تدبیر و تنظیم زندگی میپردازد بپذیرد و این راه دوم همان راهی است که هابرماس در دانشگاه تهران به دعوت کنندگان خود، یعنی به متصدیان گفت و گوی تمدنها در ایران پیشنهاد میکرد. راه دوم در حقیقت راه برون رفت از مشکل نیست؟ راه تسلیم شدن و پایان بخشیدن به فرهنگ و تمدن اسلامی است.
18. ذخایر معرفتی دنیای اسلام: فرهنگ اسلامی با توجه به ذخایر معرفتی امکانات انسانی و خصوصاً با نظر به بحران معرفتی رقیب هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی نه تنها توان برون رفت از مشکل را برای خود داراست بلکه توان پاسخگویی به نیاز بشر امروز را نیز دارا میباشد. فرهنگ اسلامی، مشکل درون معرفتی برای بسط جهانی خود ندارد. این فرهنگ خود را مقید به خاک و خون و نسل یا عصری خاص نمیداند و پیام خود را به تاریخ، جغرافیا و یا نژادی خاص محدود نمیگرداند و بلکه همه انسانها را شایسته خطاب خود میداند. همه عالمیان را آفریده خداوند میداند و همه انسانها را در نسبتی واحد با خداوند که از آن با عنوان فطرت یاد میکند، یکسان میشمارد. فطرت، سرمایه مشترکی است که منطق گفت و گو و آرمان مشترک و در نتیجه تفاهم و تعامل سازنده بین همگان را ممکن و میسر میسازد. غرب در طول تاریخ مدرنیته و روشنگری عنصر مشترک انسان را دستمایه رسالت جهانی خود قرار داده بود. این عنصر که حقوق واحد بشر را در شکل و شمایل غربی آن به دنبال آورده، اینک به شدت در معرض تردید قرار گرفته است.
19. رویکرد معنوی اسلام: رویکرد معنوی اسلامی به انسان و جهان به گونهای نیست که به نفی ابعاد دنیوی زندگی آدمی بپردازد؛ اسلام دین رهبانیت و اعراض از دنیا نیست، بلکه آبادانی دنیا را با حضور معنا جستوجو میکند. خداوند اسلام و ملکوت آسمانی عظیمتر از آن است که در تقابل با دنیا قرار گرفته و نفی آن را به دنبال آورد. حقایق ملکوتی و معنوی و در فراسوی آنها خداوند احد قهار، محیط به ملک و طبیعت هستند. حضور خداوند و حضور معانی آسمانی و الهی در گرو تخریب و حذف دنیا و کثرتهای طبیعی نیست. توحید که در کانون معرفتی فرهنگ اسلامی قرار گرفته، از وحدتی حکایت میکند که در مقابل کثرت نیست. وحدت توحیدی وحدت صمدی است و این وحدت، کثرت و وحدت متقابل را به نحوی یکسان، تحت پوشش خود قرار میدهد. توحید با حضور خود به تسخیر کثرتی میپردازد که اینک غرب گرفتار آن شده، به تسخیر آن پرداخته و آن را به استخدام حیات جدیدی در میآورد که به بشر عرضه میکند.
20. بنیانهای معرفتی دنیای اسلام: فرهنگ اسلامی همانگونه که در بُعد هستی شناختی با نفی هستیشناختی دنیوی و سکولار، هستیشناسی وسیع و گستردهای را به ارمغان میآورد که جایی را برای کثرت و یا نشئه طبیعت تنگ نمیکند؛ در بعد معرفت شناختی، بردامنه معرفت آدمی میافزاید بدون آن که به انکار و نفی معرفت مفهومی عقلی و یا حسی بپردازد. روشنگری مدرن با نفی مرجعیت وحی و انکار ارزش معرفتی و علمی شناخت شهودی، هم دامنه دانش علمی بشر را محدود ساخت و هم بنیادهای وجودی معرفت حصولی را تخریب کرد و به همین دلیل نیز پس از مدتی کوتاه سر از شکاکیت و نسبیت معرفت و حقیقت درآورد و هویت روشنگرانه خود را کاملاً از دست داد. در بُعد انسان شناختی نیز فرهنگ اسلامی گرچه با نفی امانیسم و اصالت انسان دنیوی، هستی فرعونی انسان معاصر را از او میگیرد و لکن به نفی بعد دنیوی انسان نمیپردازد و کرامت او را با خلعت کریمانه خلافت الهی انسان حفظ میکند. انسان در این مقام به عنوان خلیفه خداوند به جای آن که حجاب حقیقت باشد، مجرای حقیقت و زبان آن خواهد بود.
21. رویکرد میلیتاریستی غرب: رویکرد دنیوی فرهنگ سکولار غرب، استیلای غلبه و خشونت نسبت به دیگر فرهنگها را از لوازم آن قرارداده است. تفکر مدرن، خود پدیدهای است که جنگهای صلیبی، تب طلا و جستوجوی مناطق جدید و اقدام به حذف یک نژاد در آمریکا و به اسارت گرفتن یک نژاد دیگر در قاره آسیا از مقدمات تکوین آن است. فلسفه غرب نیز پس از فراز و فرودهایی امروز با بیانها و زبانهای مختلف، معرفت و حقیقت را در حاشیه قدرت و اقتدار قرار داده و اراده و عزم را به معرفت و آگاهی مقدم میدارد.
نظام اجتماعی پدیده آمده از دل این فرهنگ نیز با احساس کاستیها و یا بحران معرفتی خود به خوبی بر این حقیقت واقف است که نقطه قوت آن در برخورد با فرهنگ و تمدن اسلامی در فنآوری و قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی برتر آن است و به همین دلیل در مواجه با دنیای اسلام به صورتهای مختلف، جهت میلیتاریستی و نظامی کردن روابط گام برمیدارد تا هر چه بیشتر مانع از تعامل سالم معرفتی و فرهنگی شود.
22. حکمت، خطاب و جدال احسن: فرهنگ اسلامی به رغم رویکرد جهانی خود به لحاظ علمی نمیتواند قوت و برتری خود را دست کم در شرایط فعلی در ابعاد نظامی – سیاسی و اقتصادی ببیند و به لحاظ نظری نیز اصولاً ترجیهی برای این گزینه قائل نیست. اسلام به دلیل این که خود را دین فطرت میداند خطاب عالمانه و دعوت حکیمانه را مناسبترین نوع دعوت میداند و در مرتبه بعد، ارتباطات عاطفی و خطابی را گزینش نموده و در سومین مرتبه، مواجه منطقی در قالب جدال احسن را پیشنهاد میکند: ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن؛ (نحل / 125) ای پیامبر به راه پروردگار خود با حکمت و موعظه حسنه دعوت کن و با آنان به جدال احسن بپرداز. قرآن کریم این مسیر را برای همگان حتی برای کسانی که در کانون اقتدار فرهنگ رقیب قرار گرفتهاند مناسب دانسته و از موسی میخواهد تا با فرعون نیز از مسیر دعوت عمل نماید. ابتدا آیات بیّنه الهی را به آنها نشان میدهد و با لحن ملایم و آرام سخن میگوید، زیرا امید میرود که او نیز به مقتضای فطرت خود به حقیقت دعوت موسی متذکر شده و به خشیت نایل گردد. اذهبا الی فرعون انه طغی فقولا له قولا لینّا لعلّه یتذکر او یخشی (طه/44–43)
23. فرصتهای بیرونی: دنیای اسلام در مواجه جهانی خود از فرصتهای بیرونی فراوانی برخوردار است. جایگاه عنصر عقلانیت، رویکرد مثبت اسلام به علم و دانش از یک سو و مقابله این فرهنگ با موانع نژادی، جغرافیایی و حتی تاریخی، از سوی دیگر ذخایر عقلی و معرفتی بشر را که ریشه در فطرت مشترک انسانی آن دارد به صورت فرصتی مغتنم جهت تفاهم و تعامل سازنده و بسط و گسترش فرهنگ اسلامی درمیآورد. خصلت توحیدی دین اسلام نیز میراث توحیدی انبیای سلف و خصوصاً ادیان ابراهیمی را به صورت زمینههای ویژه و خاص برای گفت و گو و تعاملات، فعال میگرداند. در حلقه نخست؛ یعنی در برخورد عمومی با دیگر فرهنگها اسلام عدالت و ظلم گریزی را مدار تعامل خود قرار میدهد، قرآن کریم از پیامبر اسلام میخواهد تا در خطاب با مشرکین از عدالت به عنوان محور رفتار خود با آنان خبر داده بگوید: انی امرت لاعدل بینکم؛ من فرمان داده شدهام تا بین شما عادلانه رفتار نمایم. و در حلقه دوم، یعنی در تماس با اهل کتاب، قرآن کریم، اهل کتاب را به بازگشت به سوی مبانی مشترک آن دعوت نموده و میفرماید یا اهلالکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم؛ (آل عمران/ 64) بگو ای اهل کتاب به سوی کلمهای که بین ما و شما یکسان است بیایید.
24. فرصتهای درونی: دنیای اسلام از امکاناتِ درونی گستردهای برای حضور در عرصه جهانی برخوردار است.
دعوت به اخوت و برادری ایمانی که فراسوی تعاملاتی است که تحت پوشش مشترکات انسانی و یا توحیدی است انسجام درونی مسلمانان را به دنبال میآورد. پیشینه شکوهمند و تجربه تاریخی موفق اسلام ذخیره معرفتی ارزشمندی است که مانع از تسلیم شدن مسلمانان در مسیر زوال و انحطاط میگردد. میراث فلسفی و عرفان که در لایههای عمیق معرفتی این فرهنگ قرار گرفته است، امکان مقاومت آنان را در برابر تهاجماتی که در سطوح و لایههای رویین فرهنگ رخ میدهد، فراهم میآورد و علاوه بر آن راه نفوذ دنیای اسلام را در فرهنگی که در ابعاد عمیق معرفتی خود به شدت آسیب دیده است، هموار میگرداند. اسوهها و الگوهای تاریخی صبر و استقامت نظیر حادثه عاشورا درس پایداری و مقاومت را در صحنههای رقابت به مسلمانان میآموزد و عنصر مهدویت، با مفاهیم نوید بخش خود، امید به آینده را در آنان زنده نگهداشته و افقهای روشنی را پیش روی بشر قرار میدهد.
علم، عدالت، امنیت و رفاه از مهمترین مفاهیمی هستند که در روایات اسلامی درباره جامعه مهدوی وارد شدهاند؛ این مفاهیم نه تنها برای مسلمانان نوید بخش میباشند، بلکه برای بشر پرجاذبه بوده و زمینه رویکرد مثبت آنان را نیز به سوی اسلام فراهم میآورد.
پی نوشت :
1. Enlightenment.